سفر به ایران بعدازبیست ویک سال دوری :قسمت دوم

روزچها ردهم :
خدیجه ومن تصمیم گرفتیم دیگر مزاحمتی برای ابراهیم ایجاد نکرده خودمان با قطار به زرین دشت برویم. تلفنی با مژگان قرار گذاشته بودیم تا بخانه اش برویم ومهمانش شویم. هنوزخستگی راه از تنمان بیرون نرفته بود که با صدای زنگ ساعتی که خدیجه کوک کرده بود از خواب پریدیم. ساعت سه ونیم صبح بود کوله پشتیمان که آب وکمی میوه در آن قرار داده بودیم به کول کشیدم واز خانه به خیابان زدیم. خیابانها خلوت وماشنها کم رفت وآمد می کردند. در آن نیمه شب توی کوچه پس کوچه ها ی مختاری چند کا میون را دیدیم که مصالح ساختمانی خالی می کردند. تا میدان راه آهن پیاده رفتیم. قطار باید ساعت چهار ونیم صبح حرکت می کرد .میدان راه آهن تغییرات زیادی کرده. ایستگاه را باز سازی کرده اند وآسانسوروپله برقی نصب کرده اند. قسمت بلیط فروشی جای سوزن انداختن نبود.زن ومرد در هم میلولیدن وفریاد می کشیدند. جلوی باجه ها نرده فلزی قرارداشت.نگهبان ها بیشمار بودند.ازکسی که لبا س راه آهن پوشیده بود سوال کردیم برای فیروز کوه چگونه باید بلیط تهیه کنیم ؟ جواب داداین قطارکه ساعت چهارونیم حرکت می کند بلیط نمی خواهد.توی قطار کرایه را به ما مور میدهید ورسید می گیرید.شماره قطاریکه به فیروز کوه می رفت را پیدا کردیم .از پله برقی پایین آمدیم وسوارشدیم. تمام سالونهارا گشتیم. واگونها مثل هم بودند اتوبوسی یعنی کوپه نداشت ، بدون شماره صندلی، با صندلی های پاره وشکسته، چند واگون وچند صندلی را امتحان کردیم یکی از دیگری بدتر وشکسته تر. خیلی با احتیاط نشستیم وقطار حرکت کرد.خستگی وکم خوابی طوری بود که باوجود نا امنی صندلی وسر وصدای زیاد خوابمان برد.متاسفانه هنوز چشممان گرم نشده ماموران قطار برای جمع کردن کرایه رسیدند. یکی از آنها بازویم را تکان دادوبیدار شدم . ماموران دو نفربودند یکی از آنها کرایه را جمع می کرد دیگری رسید می نوشت. مامور گفت کجا می روید؟ جواب دادم زرین دشت . گفت با هم هستید نفری دو هزار تومان .من یک پنجهرار تومانی به مامور دادم ازمامور دیگررسید گرفتم. دوباره خواب امانمان نداد وما را در ربود.وقتی در ایستگاه گرمسار مسافرین جدید از قطار بالاآ مدند و با سر وصدای فراوان صندلیهارا امتحان می کردند بیدار شدیم.آفتاب هم طلوع کرده بود ونور طلایش درافق گرمسار بسیار زیبا بود .دوباره به بن کوه رسیدم تمام خاطرات گذشته زمین خوردن با دوچرخه بابام در آن سراشیب تند ، نوشیدن اب نمک، از قطار جا ماندنم ، بدنم دوباره از خاطرات نیش پشه ها به سوزش در آمد.قطار طبق معمول درایستگاه ایستاد. ازقطار کسی پیاده وسوار نشد ودیگر کسی انجیر خوشک یا تازه ، خیار ، شاه توت زرد آلو، گردو نمی فروخت . ساعت هفت ونیم صبح بود که به ایستگاه زریندشت رسیدیم . درایستگاه زریندشت تغیر زیادی ندیدم.تمام خیابان به سمت آتشان را رفتیم تا قهوه خانه ای پیدا کنیم وچای یا صبحانه بخوریم .متاسفانه از آب وآبادی خبری نبود .همه جا خرابی بود وکثیف.تابلوی سرویس بهداشتی زنانه ومردانه را دیدیم.خدیجه به سرویس زانانه نرفته با حال بد برگشت وگفت اه اه چقدر کثیف است .مناره مسجد نو ساز وزیبای ایستگاه دیده می شد. من پیشنهاد کردم می توانیم به مسجد برویم واز سرویس بهداشتی آن استفاده کنیم.نرسیده به مسجد مردی را دیدیم که درب مسجد را قفل می کرد از او پرسیدم چرا قفل می کنی می خواهیم از سرویس آن استفاده بکنیم. اشاره کرد به سرویس بهداشتی کثیف وگفت ازسرویس بهداشتی ایستگاه استفاده کنید.دو باره به ایستگاه برگشتیم من به سرویس مردانه سرکشیدم اوضا ع بهتری داشت. یک بطری پلاستیکی نوشابه کوکا کولا پیدا کردم باچند بطری آب از جوی جلوی سرویس وبهداشتی توالت را کمی تمیز کردم . نگهبانی دادم تا خدیجه از آن استفاده کند.وقتی در ایستگاه سرگردان بودیم بعضی از مردم را می دیدیم نان تازه خریده اند وبوی آن ما را گرسنه تر می کرد. صف نانوایی طولانی نبود ولی فقط یک نفر در آن کار می کرد .خمیر گیری می کرد ، چونه می گرفت ، نان را پهن می کرد، در تنور می گذاشت، از تنور بیرون می آورد وپول می گرفت. یک ساعت وچهل دقیقه منتظر دو تا نان گرم شدیم. بیکار بودیم هوا هم خیلی خوب وتازه بود.دوباره خیابان بسمت آتشان را بالارفتیم .از یک مغازه که تازه باز شده بود یک بسته پنیروخامه خریدیم. پیاده به سمت دهگردان راه افتادیم.از سیما فور که گذشتیم به خدیجه پیشنهاد کردم قبل از اینکه نان گرم سرد شود ضمن راه رفتن لقمه لقمه نان وخامه را بخوریم. پذیرفت وشروع کردیم.به زریندشت رفته بودیم که اجاره نامه را به مهر وامضاء اعضاع شورای ده برساندنیم. به مژگان خبر دادیم که ما زرین دشت هستیم به دیدنمان آمد. دعوت کرد تا به خانه اش در صحرا برویم . قطار ساعت چهار ونیم از زریندشت به سمت تهران حرکت می کرد وما باید خودمان را برای برگشت می رساندیم.مژگان از خودش تعریف کرد که چگونه با شورای ده وعموهایش جنگیده تا صاحب زمین پشته شده وبه اسم خودش سند گرفته. ضمنن صمد آقا آمد من و او سنگهایمان را در مورد حق ریشه واکندیم.اول تهدید می کرد واما آهسته آهسته با حرفهای من آرام شد وصلح کرد. قرار این شد که سلیمان ما را برای برگشت از صحرا به قطار برساند .جاده از مسیر باغ پایین وباغ فیروزی ورعنا می گذشت. ناگهان سلیمان گفت می خواهی نامزد قدیمیت را ببینی وادامه داد دختر خاله هایم از من خواسته اند تا آنهارا صدا کنم می خواهند شما را ببینند.ماشین را متوقف کرد وفریاد زد مهین (برو ته نمزه بمو)دختران رعنا وفیروزی چادرشان را به سرکشیدند وازباغ بیرون آمدند. بعد ازاحوالپرسی گفتند زندگیشان از درآمد باغ وکار پر زحمت خودشان می گذرد. تنها برادرشان هوشنگ را صدام خواندند وبی رحم. گفتندهرگز شوهرنکرده اند وبا هم زندگی می کنند.ساعت ده شب بود که خسته ، گرما زده، عصبی از گفتگوهای روز به خانه رسیدیم. به تقویم وبرنامه خود نظری انداختیم. بله فردا با دایی حسین قرار دیدار داریم. در این میان مینا از بادمجانهای تازه ای که از زرین دشت آورده بودیم شام برایمان میرزا قاسمی درست کرد.
روزپانزدهم وشانزدهم:
صبح کمی تننبلی کردیم وبیشتر دررختخواب ماندیم.قرار بود دایی حسین تلفن کند وآدرس به ما بدهد تا با او دیدارداشته باشیم.نان بربری گرمی تهیه کردیم صبحانه خوردیم ومنتظر کتاب میرزاده عشقی را می خواندم که تلفن زنگ زد . دایی حسین آن طرف خط بود پس ا زاحوالپرسی آدرس بالترا زمیدان ونک کوچه شهید خدامی را داد. قرارشد ساعت سه بعدازظهردرآن محل دیدار کنیم. خیلی زود از خانه بیرون زدیم در خیابان ولیعصر سوار بر اتوبوسهای راه آهن – پایانه تجریش شدیم.خیابانها شلوغ وسرچهارراه ها هم بدون چراغ با چراغ قرمز درهم برهم بود .هیچ وقت نمی فهمیدی کدام راننده حق عبور دارد وکدام راننده ندارد.هرکسی هر جور زورش می رسید از کنار دیگری همراه چشم غره راننده صاحب حق فرمان ماشینش را میپیچاندوراهش را ادامه می داد. موتور سوارها هم قوز بالا قوز بودند با بار وبی باربا مسافر دو ترکه تا چهار ترکه ازهر گوشه وسوراخی بیرون می آمدند وحاکم خیابانها بودند.با وجود اینکه به نظر خودمانم خیلی زود از خانه بیرون زده بودیم کمی هم دیر شده بود که دایی حسین را پیدا کردیم.دایی حسین در آن آفتاب بعد از ظهر به ماشینش تکیه کرده ومنتظر با تلفنش صحبت می کرد.با دیدن ما چند قدمی جلوآمد. پس از در آغوش کشیدن واحوالپرسی گفت حرکت کنیم می خواهیم شما را به کردان خانه یلاقیمان ببرم جاده کرج شلوغ می شود .خانه محل سکونتش درتهران ازمحل ملاقات زیاد دور نبود. درب پارکینگ را باز کرد واز سراشیب بسیار تندی داخل پارکینگ خانه شد .خانمش فرشته از ما پذیرای کردولوازم را آمده کرد تا به سمت کردان حرکت کنیم. چهار تایی ازخانه بیرون زدیم . اتوبان کرج را پیدا کردیم وزمان زیادی طول نکشید که به ساختمانهای نو ساز ودر حال ساخت اطراف جاده کرج رسیدیم. خیلی زیاد، بلند مرتبه وبی در پیکر بود. می گفتند ساختمانها مربوط سازمانهای نظامی می باشد. از کرج گذشتیم . ا طراف اتوبان همچننان به جای سرسبزی ، پارک، درختی،آبی، آجر وسیمان، کامیون وتاورکرین می دیدیم.من نمی دانم چگونه می خواهند امکانات شهری ورفاحی برای این همه ساختمان سازی فراهم کنند،ازطرفی قیمت خانه هم سر به فلک زده وازعهده کسی بر نمی آ ید تا سرپناهی داشته باشد. خلاصه از اتوبان بیرون زدیم وچشممان به فضای بازی روشن شد.تنگ غروب بود وچراغها داشت روشن می شد باغ ومزعه های سر سبز دیده می شد وهوا ملایم ودلپذیر.دایی حسین کنار خیابان ماشین را متوقف کرد . فرشته پیاده شد تا از مغازه روبرولوازم خوراکی خرید کند. ازدایی حسین پول خواست .دایی حسین در جوابش ضمن اینکه به جیبش دست می برد تا پول بدهد به شوخی گفت من همه پولم را باید به تو بدهم.همه با هم خندیدیم. چند خیابان نا موزنی را طی کردیم و قسمتی از خیابانی را یکطرفه رفتیم تا در میان تعدادی مغازه جلوی درب بزرگی ایستادیم. دایی حسین از ماشین پیاده شد درب را گشود. با گشوده شدن درب باغی دیده شد سرسبزکه انتهای آن خانه واستخری خود نمایی می کرد.ماشین توسط دایی حسین به داخل رانده شد وجاده کنار باغ رااهسته طی کرد تا کنار استخرمتوفق شد.ضمن دیدن وبراندازکردن اطرافمان ودرنظرگرفتن زیبایی های بیرونی خانه وباغ از ماشین پیاده شدیم.سبک ساختما ن به ویلانمی ماند بیشتر یک خانه باغی نیمه شهری نیمه روستایی می باشدکه عمری ازش گذشته. ترکیب خانه ، باغ واستخرزیبا و وسیع بود.  آب استخر روان وصاف به نظر رسید. دایی حسین پس از بردن لوازم به داخل خانه با یک شورت ازخانه بیرون زدوگفت حجت شنا نمی کنی. من هم تشویق شدم در آن غروب نه چندان گرم لباس شنا بپوشم و خودم را در آب بیاندازم. طول استخر را که ده متر بیشتر نمی باشد شنا کردم وبرگشتم. درهمین زمان کوتاه احساس سرمای شدید کردم ودندانهایم بهم می خورد می لرزیدم. از آب بیرون آمدم ورفتم زیر دوش آب گرم وخودم را پوشاندم. دایی حسین همین طور با آن لباس شنای خیسش داشت آتش روشن می کرد .سماور ذغالی بزرگی را که نشان از زمان مادر بزرگم را داشت را کنار ایوان گذاشته بود .می گفت با این سماورذغالی می خواهم به شما چای بدهم.آتش چوب ذغال در کوره سماور ریخت . یک دود کش بلند وبزرگ روی کله آن گذاشت. مرتب می رفت فوت می کرد ، به بدنه سماوردست می کشید ومی گفت داره جوش می آید. فرشته از خانه دلمه بادمجان وفلفل آورده بود بسیار خشمزه بود وفرواوان. غذا خوردیم اما منتظر چای دایی حسین از سماور ذغالی ماندیم .نمی دانم خلاصه سماور جوش آمد یا نه ولی دایی حسین استکان چای را جلوی ما گذاشت وگفت واقعا با چای سماور وکتری برقی فرق می کند.احساس خنکی می کردم وترسیدم در ایوان خانه بخوابم در نتیجه داخل خوابیدم . صبح زود با صدای خروس بیدار شدم ودیگر خوابم نبرد. بیرون آمدم دایی حسین وفرشته را دیدم که بادمجان وفلفل دلمه ای گوجه فرنگی  چیده وسماور ذغالی را دو باره آتش انداخته بودند.پس از صبحانه دایی حسین وفرشته گفتند در این نزدیکی بازار روز میوه وسبزیجات بر قرار می شود با هم می رویم تا هم ببینیم وهم خرید کنیم . بله بازار روز میوه ، تره بار، سبزیجات وخشکبار بود.قیمتش کمی ارزانتر از تهران بود وحق داشتی تا میوه وسبزیجات دلخواهت را جدا کنی .اما گوشه خیابان روی زمین پرازخاک در میان سنگ ولاخ بازار کرده بودند. من وخدیجه در کناری ایستادیم وبازار وفروشند ومشتری ها را تماشا می کردیم. دایی حسین وفرشته به قلب میدان زدند ومیوه وسبزیجات دلخواهشان را جدا می کردند.اطراف قسمت اصلی بازارخانمهای ا فغانی چیزهایی مثل تخمه بزرگ گل آفتابگردان بادمجان دلمه ای های خیلی بزرگ.که هرکدامشان برای یک خانواده چهار نفره کافی بود برای فروش آورده بودند. دوبدو درآن افتاب صبحگاهی نشسته تخمه آفتابگردانی را که برای فروش آورده بودن می شکستند ومی خندیدند. در پایان خرید دایی حسین یکی از همان بادمجانها رابا وجود مخالفت فرشته خرید.بادمجان صفحه ترازو را پرکرده بودمثل یک خربزه باید زیربغل می زدی تا حملش کنی .دایی حسین روزهای تعطیلش را بیشتر در کردان می گذراند وگاهی گرمسار محل قدیمی خانه پدری می رود .می گفت خانه های قدیمی را در هاشم آباد تعمیر کرده درخت انار در باغچه اش کاشته آب وبرق دارد .محل زند گی شده.از محل کار وسوله ای که برای راه اندازی کارخانه جدیداش می گفت. از تعداد کارگرها ، نحوه تماسها ومشتری های جدید، سختی راه اندازی، مواد اولیه داستانها در سینه داشت.می گفت این روزها آنقدر کارم زیاد است که گاهی کلافه می شوم وتلفنم را بطور کلی خاموش می کنم.در بعضی مواردهم مثل دیگر مردم خاموش بود وامید وار. آن روز نهار جوجه کباب خوردیم وازسماور ذغا لیش چای نوشیدیم.کمی زود حرکت کردیم تاگرفتارترا فیک نشویم. زمان بودن با دایی حسین به سر رسید در انتهای خیابان شهید خدامی نزدیک میدان ونک از فرشته ودایی حسین خدا حافظی کردیم. من وخدیجه با اتوبوسهای تجریش – پایانه راه آهن خودمان را به خانه رساندیم.باید خودمان را برای جشن تولد مهدی آماده می کردیم.
روزهفد هم:
مهدی روزها منتظر مانده وروز شماری کرده تا فامیل جمع شوند و تولدش را جشن بگیرند. تمام روز استراحت کردیم وخودمان را برای مهمانی جشن تولد آراسته وآماده کردیم.خدیجه مرتب یاد آوری می کرد چیزی نخورید شب شام مفصلی تهیه دیده شده وکیک تولد با ید بخوریم.گرمای هوا وآلودگی آنقدر زیاد بود که گاهی احساس تنگی نفس می کردم. از حواندن شعرهای میر زاده عشقی هم دیگر لذت نمی بردم. زودتر از زمان تعیین شده هم نمی توانستیم به محل تولد برویم.خدیجه که کلافه بودن مرا متوجه شده بود روسریش را روی سرش انداخت وگفت من حاضرم برویم. تا خانه مهدی که در خیابان فرهنگ می باشد پیاده رفتیم. باوجود اینکه بار دوم بود به این آپاربمان می آمدم ناشناس به نظرم می رسید. از درب وردی آپارتمان چند پله را پایین رفتیم و وارد آپارتمان شدیم همه جا را بادکنک آویزان کرده بودند.تعدادی از مهمانها که فامیل شوهر زهرا بودن زودتر به مهمانی رسیده بودند. مهدی به استقبالمان آمد ومارا به مهمانهای دیگر معرفی کرد.مهمانی را بیشتر خانمها تشکیل می دادند.تعداد کمی ازنها روسریهایشان را روی سر نگهداشتند. مثل اینکه در این مهمانی کوچک آمده بودند تا نوع آرایش ،لبا سهای وقرکمر خود را به نمایش بگذارند.مهمانی موسیقی زنده داشت. دونفر بودند که موسیقی را اجرا می کردند. یکی کیبورد می نواخت ودیگری می خواند. آهنگهای می خواندند که کمر را به حرکت در می آورد. ازکردی ومشهدی تا مازندرانی وترکی آ ن شب تا نیمه های شب زدند ورقصیدند.زهرا مادر مهدی که تنها فرزندش می باشدخانم بسیار زحمت کش وفعالی می باشد . مثل تما م مادرها آرزوهای زیادی برای مهدی دارد. او یک اشپزخانه درقسمت جنوبی شهر تهران دایر کرده که غذا با پیک موتوری بیرون می فرستد. ابتدا خودش اشپزی می کرده ولی درحال حاضرآشپز دارد.اسم آشپز خانه زهرا مادر ایرونی می باشد. شش راننده موتوری دارد، دونفر آشبز ، یک تلفنچی، سه نفرهم کمک می کنند تا غذا آماده شود وبا پیک به دست مشتری برسد.خرید لوازم ومدیریت هم به عهده خودش می باشد. خدیجه ومن که باید فردا به اصفهان سفر می کردیم کمی زودتر از دیگران خدا حافظی کردیم تا به خانه برویم واستراحت کنیم.
روز هجدهم تا بیستم:
ا زقبل بلیط  مسافرت به اصفهان را رزرو کرده بودیم وباید خودمان را ساعت شش ونیم صبح به ترمینال جنوب می رساندیم. هوای آلوده وگرم تهران صبحگاهان نفس گیر بود واجاز نمی داد بیشتر در رختخواب بمانیم. ساعت کوک شده خدیجه هم ندا را داد که باید بیدار شویم هنگام رفتن می باشد. مینا تاکسی خبر کرد ما هم آمده شده بودیم.لوازممان را در تاکسی قرار دادیم .تاکسی راه افتاد .ار همان کوچه پس کوچه ها میانبر به سمت خیابان شاهپور ( وحدت اسلامی ) رفت . کوچه تنگ ضمنان ماشینهای زیادی پارک شده بود . جوی جدول خراب شده وکیسه پلاستیکی سفید وسیاه پرازآشغا ل که بعضی از آنها توسط گربه ها پاره شده اطراف وگوشه کنارهر کوچه حال گیر بود. وقتی ماشین دیگری از روبروآمد راننده تاکسی جایی که ساختمانی عقب نشینی کرده خود را جا داد تا راننده عبور کند . یکبار که آینه ماشینها به هم برخورد کرد راننده ها به هم براق شدنند وراننده تاکسی گفت فورقنچی عجب گاوی است. سعی کردم از راننده سوالاتی بکنم وبدانم چگونه فکری دارد .می گفت کرد است وا فسر آرتش بوده باز نشسته شده. اعصاب درستی نداشت وخلاصه ما را به ترمینال رساند. درهمان لحظه که از تاکسی پیاده شدیم مرد غول پیکری جلو آمد وگفت اصفهان ، با زاریابی را شروع کرد . دیگرانی هم بودند که اسم شهرهای دیگر را فریاد می زدند ویک فوری هم می گفتند.بعضی هم دعوت به مسافرت با سواری ، مینی بوس. یا اتوبوسهای – وی- آی- پی- می کردند.من وخدیجه که فکر می کردیم بلیط واتوبوسمان رزرو شده است به آن مرد غول پیکر گفتیم ما از شرکت مسافرتی سیروسفر بلیط رزرو کرده ایم.اوهم درجواب ما گفت اتوبوسی دارم که همین حالاحرکت می کند وما را همراه خودش به ترمینال قسمت شرکت سیر وسفر برد. مسولی که پشت میز ایستاده بود اسم ما را پرسید وگفت اتوبوسی که شما بلیط آن را رزرو کرده اید یک ساعت دیگر حرکت می کند. ولی اگر خواسته باشید همین حالاحرکت کنید جا دارم. خدیجه ومن با هم مشورتی کردیم وپذیرفتیم زود تر حرکت کنیم.همان مرد که جلوی ترمینال دیده بودیم جلوآمد کرایه را گرفت ودوعدد بلیط برایمان صادروراهنمایی کرد تا اتوبوس مربوطه را پیدا کنیم وسوارشویم.ازپله اتوبوس بالارفتیم جایی برای نشستن درردیف های جلو یا وسط وجود نداشت. وقتی ازشاگرد راننده پرسیدم کجا باید بنشینیم؟ گفت بروآن آخردوتا صندلی خالی پیدا می کنید.هنوز در صندلی هایمان جا به جا نشده بودیم که اتوبوس حرکت کرد. من وخدیجه صندلی محل نشستنمان را آزمایش می کردیم که اتوبوس از ترمینال بیرون زده بود. نارضایتی را در چهره خدیجه می توانستم بخوانم. خدیجه گفت آخراتوبوس به ما جا دادند وبه نظرم صندلی ها راحت نباشد. درجوابش گفتم اولانزدیک دو ساعت زوردتر به مقصد می رسیم. ثانیا سواراتوبس وطی مسافت بهترازمنتظر ماندن درترمینال با آن همه شلوغی همرا تحمل هوای آلوده می باشد. وقتی نا رضایتی خدیجه کمترشد که از تهران ومرکز دود وآلودگی بیرون رفته بودیم . به مناظر اطراف نگاه می کردیم .اتوبوس از اتوبانهای وسط شهرمی گذشت خانه هاوآپارتمانها ، نوع ساخت ومصالح ساختمانی که بکار رفته را با بالای شهر مقایسه می کردیم وحرف برای گفتن با هم داشتیم. ناگهان چشممان به مقبره امام خمینی افناد. درآن روز افتابی نور ومنظره مقبره خیره کننده بود. اتوبوس ا نگارعجله داشت وبسرعت جاده را طی می کرد وزمان رسیدن به مقصد را کوتاه.ازمقبره امام ، بهشت زهرا ، ساختمانهای ساخته شده ونیمه سازدرآن بیایان برحوت سازمان مهر را پشت سر گذاشتیم. از کنار شهر قم گذشتیم . اتوبوس در نیمه های روز کنار مجتمعه ای از رستوران ومغازه ها سوهان ، گز، سوغاتی ایستاد.پشت این مجتمع نماز خانه ، توا لت با آن شیرهای آ ب وحوض وسط آن فضای روحانی داشت.من وخدیجه بعد از رسیدن به خودمان منتظر شدن برا ی یکدیگرفکر کردیم چیزی بخوریم. قبلا قرار گذاشته بودیم که بین را ه غذا نخوریم.رفتیم تا میوه پیدا کنیم وبا خوردن میوه رفع گرسنگی کنیم .تمام مغازه ها را تک تک سر کشیدیم از هر گونه میوه ای تهی بود.اصلا مثل این بودمیوه اسم ورسمی در آن منطقه نداشت.دو باره به رستوران برگشتیم. در قسمتی ازرستوران بازار فروش انواع ساندویچ ونوشابه با صف هم طولانی بر قرار بود. خلاصه زمان ایستادن اتوبوس داشت به پایان می رسید ولی ما چیزی برای خوردن پیدا نکرده بودیم. ازخانمی که پشت میز رستوران نشسته بود پرسیدم کمی نان وماست وسا لاد می توانی برای ما بیاورید. از خودمان خیلی راضی بودیم که این چنین پذیرای شدیم.چون هم از پرخوری ،چاقی هم از مسمومیت و دررختخواب بیماری افتادن در آن دیارمی ترسیدیم. وقتی به اتوبوس برگشتیم که همه مسافران در صندلیهایشان قرار داشتند وراننده فکر حرکت را داشت.تمتم مسیراطراف اتوبان یک گوشه سبز یا درختهای فراوان دیده نمی شد. اگر چند خانه در کنار هم دیده می شد خشت وگلی وخرابه بود.رادیواتوبوس فقط آهنگهای شجریان را پخش می کرد.برا ثرآهنگها ، نان وماست، خستگی ، هر دوی ما را خواب در ربود.برا ثر ترمز وایستادن اتوبوس از خواب بیدار شدم. خدیجه را بیداروهوشیاردیدم. مسافری ازاتوبوس پیاده شد.خدیجه کفت شاگرد راننده صدا کرد مورچه خورت به نظرم مورچه خورت در تاریخ جای مهمی باید باشد . گفتم درست است وقتی اصفهان پایتخت ایران بود.در پایان سلطنت پادشاهان صفویه . محمود افغان از در هم برهم بودن اوضاع ایران ضعف دولت ، خرافاتی بودن پادشاه وقت استفاده و به ایران حمله کرد.دراین محل که پشت دروازه پایتخت بود لشگریانش را متوقف کرد وشهراصفهان را به محاصره درآورد .پادشاه ضعیف وبی ارده صفویه که در میان خرافات غرق بود منتظر رسیدن لشگریان جن وپری وغیبی که روحانیان در باری وجیره خوار وعده می دادند نشست تا مجبور به تسلیم شد.شهر اصفهان دیده می شد که من از جایم بلند شدم به جلوی اتنوبوس رفتم واز راننده پرسیدم هر جا به چهار باغ نزدیک است نگهدارد تا ما پیاده شویم. گفت اتوبوس در دو نقطه توقف می کند .اگر می خواهی چهار باغ بروی بهتر است که در توقفگاه اولی پیاده شوی. به مغازه ها وساختمانهای اطراف نگاه می کردیم که راننده گفت این جا توقف می کنیم.من وخدیجه همراه دیگران که می خواستند پیاده شوند پیاده شدیم.ماشین ها مسافر کش شخصی حاضر وآماده ایستاده بودند . از ما ادرسمان را پرسیدند. من برای اینکه راننده تقاضای کرایه زیادی نکند نگفتم به هتل عباسی می رویم. گفتم چهار باغ. کرایه را تعیین کردیم وراه افتادیم. زیاد دورنبود وقتی به چهار باغ رسیدیم گفتم لطفا ما را ببر جلوی هتل عباسی راننده تقاضای کرایه اضافی نکرد ولی من خودم هزارتومان بیشتر ازکرایه تعیین شده پرداخت کردم.من که قبلاسالهای دوردر هتل عباسی یک هفته ا قامت کرده بودم از زیبایی ، تمیزی، سنتی ووسعت آن تعجب نمی کردم آما خدیجه متعجب بود مرتب می گفت وای چقدر قشنگه.از پله های هتل که بالا رفتیم دومرد با لباسهای سنتی زمان صفویه که بیشتر به لباس بختیاری می ماند درب را برایمان باز کردند وخوش آمد گفتند. یکی از آنها کمک کرد ساک دستی خدیجه را گرفته تا میز مهمان پذیری برد. برگه هایی را پر کردیم ،اسم ورسممان را دادیم .پاسپورتمان را خواستند ونسبتمان را پرسیدند .خلاصه پس از تحویل کارت ملی ، پاسپورت وسناسنامه کلید اطاقمان را تحویل گرفتیم .یک مرد با لباس نگهبانی ما را با آسانسور به اطاقمان راهنمایی کرد . وقتی وارد اطاقمان شدیم اول تخت، منظره اطاق، حمام وتوالت آنرا دوتایی باز دید کردیم وخؤشمان آمد.ما که از صبح چیز دندانگیری نخورده بودیم گرسنگی آمانمان را بریده بود.خدیجه مرتب می گفت من یکی ازغذاهای بومی اصفهان بنام بریانی را می خواهم بخورم چون از روی انیترنت پیدا کرده بود. من که نمی دانستم بریانی چیست قبول کرده بودم وبه خودم وعده می دادم وبا شنیدن اسم آن دهانم پر آب می شد که حتما غذای خوبی می باشد. بعدا زگرد گیری خودمان با نگاه تحسین برانگیز به درودیوارهتل به امید خوردن بریانی به خیابان آمدیم. پیاده تا خیابان چهار باغ طی طریق کردیم ودرا ین خیابان قشنگ وتمیز هرچه بالاوپایین رفتیم از رستورانی که بریانی داشته باشد خبری نبود.کار به جایی کشید که فکر کردیم از مغازه داری بپرسیم وآدرس بهترین بریانی پذی را بگیریم. جلوی بازارطلافروشی که سمت دیگرش به باغ هشت بهشت متصل می شد ایستاده بودیم . من تصمیم گرفتم از اولین مغازه طلا فروشی سوال کنم. طلافروش با مرد دیگری که نمی دانم مشتری یا همکارش در حال صحبت بود سخنش را کوتاه کرد ورو به من.سوالم را پرسیدم .او سوال کرد وگفت مسافرهستی ؟ منتظر جوابم نشد وگفت هر گز غذای بریانی نخور مریضت می کند. پرسیدم چرا ؟ گفت می دا نی از چه چیزهایی درست می کنند ؟ جواب دادم از کجا بدانم چون هرگز نخورده ام. گفت من برایت می گویم وآدامه داد بریانی از شش گاو وگوسفند، جگرو دنبالچه مرغ وهر آنچه پر از چربی زایید ودور ریختنی است چرخ وپخته می شود. حالا خود دانی . نصیحت من به شما که با این سن وسال بریانی نخوری. من از طلا فروشی تشکر وخداحافظی کردم.خدیجه کنارخیابان منتظرمن وشنیدن خبرخوب که رستوران همین نزدیکی می باشد بود. با شنیدن داستان پخت بریانی ازخوردن آن پشیمان شد.  طلا فروش از رستوران شهر زاد دراصفهان بسیار تعریف کرد وآدرس آنرا داد. دیگر از گرسنگی منظره ، لباسهای محلی ، بازارهای مختلف، رفت وآمد مردم، حجاب زنان، وجود توریستهای خارجی بنظر مان نمی آمد. خودمان را به رستوران شهر زاد رساندیم. غذا سفارش دادیم . خدیجه از گرسنگی حالش بد شد و کمی از غذایش را خورد ولی من غذایم را تمام کردم تعریفی نداشت.از رستوران شهرزاد تا هتل راه زیادی نبود. خودمان را به هتل رساندیم خنکی هوا دراطاقما وشرایط مزاجی خدیجه استراحت کوتاهی را طلب می کرد. من از شرایطی که برای خدیجه پیش آمده بود نگران بودم. به مهمان پذیری هتل رفتم واز دارو دکتر پرسیدم؟ خانمی که در آنجا بود جواب داد دکترنداریم ولی داروهای ساده را خودمان می دهیم. من وخدیجه پیشبینی کرده بودیم وچند نوع دارو با خودمان برده بودیم .خدیجه از همان داروها استفاده کرده بود وقتی به اطاقم برگشتم خدیجه درخواب بود . من هم دراز کشیدم تازه خوابم برده بود خدیجه صدایم کرد وگفت بلند شو ببین بیرون توی باغ چه خبر است.در وسط باغ زیبا ی هتل میزوصندلی وپشتی گذاشته بودند واز مهمانها پذیرایی می کردند. لباس پوشیدیم خودمان را به آن شلوغی رساندیم جایی برای نشستن پیدا نکردیم. کمی اینطرف وآنطرف قدم زدیم ومنتظر تا جای خالی پیدا کردیم.خدیجه کاسه ها آش رشته را که مهمانهای دیگر سفارش داده بودند نگاه می کرد وحی می گفت من ازاین آش می خواهم.من جلوی صندوق رفتم دوعد د چای بزرگ ویک کاسه آش رشته خریدم. چای را مهماندارها آوردند ولی آش رشته را باید در صف می ایستادم وخودم می آوردم. خودم را در صف قرار دادم ومنتطر، بوی آش رشته ، نعناع داغ ، پیازوسیر داغ همه را بدون استثنا به این وصف می کشید. وقتی یک نفر مانده بود تا نوبت من برسد.نوبت دو خانم جوان بود که سفارششان را اینچنین دادند ( چهار تا آش رشته با همه مخلواتش ویکی بدون کشک باشد) سه آشپزآشها را کشید هرباریک اشتباه می کرد تا اینکه جروبحث بین خانمهای سفارش دهنده وآشپزدرگرفت همرا خنده من وچند نفر دیگرکه صحنه را تما شا می کردیم.یکی ازخانمها گفت آقاجان من چهار تا آش می خواهم ویک آش بدون کشک. من دخالت کردم وگفت آقا من که اشبز نیستم فهمیدم این خانمها چی سفارش داده اند. همه خندیدیم وآشبز کار ش را درست کرد ونوبت من شد . کاسه آش من آماده بود چون اشپزازهمان کاسه های که اشتباهن برای مشتری قبلی آماده کرده بود داد.با خوردن آش خدیجه کمی آرامش پیدا کرده بود انرژی گرفته بود تمام باغ را می خواست همان موقع ببیند. به اطاقمان برگشتیم دور بینهایمان را برداشتیم به خیابان زدیم. هواکمی تاریک شده بود وگرم بود قدم زنان چهار باغ را طی کردیم تا به سی وسه پل رسیدیم.از زیر پل قدم زنان تا انتهای پل رفتیم . سی وسه وزاینده رود بدون آب هم قشنگ وزیبا بود.مردم دسته دسته زیرپل برای خودشان شام می خوردند، چای می نوشیدند، قلیان می کشیدند،همراه گفتگوموسقی گوش می کردند.از بالا تا پایین وتمام قسمتهای سی وسه پل دیدن کردیم بستنی خوردیم وتا پاسی از شب قدم زدیم .وقتی به هتلمان برگشتیم ازخستگی فوری خوابمان برد.از آنجاییکه شام درستی نخورده بودیم.صبح بعد از قبارگیری از خودمان به رستوران صبحانه رفتیم. همه خوردنی ها حاظردعوتمان می کرد به پر خوری.میوها، کیکها، مربها ،عسل،تخم مرغ آ بپز ونیمرو،آب میوههای گوناگون، نانهای خوش رنگ وتازه، پارچ شیرخنک وداغ. دستپاچه شده بودم دو بار بشقابم را پر کردم وخالی شد.وقتی به سمت رستوران صبحانه می رفتیم حواسمان جمع بود تا سالون را پیدا کنیم اصلابه هتل وآن همه زیبایی، نقشهای قشنگ ، هنرمعماری هتل ،منیا توری اطرافمان توجه نداشتیم.از آنجایی که خدیجه همه جا دوربینش را همراه داشت ازهمان سالون صبحانه شروع کرد بیشتر از یک ساعت از سالونها وراه روهای مختلف دیدن کردیم واوعکس وفیلم برداشت. هرگوشه ای ازهتل زیبایی خواصی داشت وحس بینایی را سحر می کرد وتحسین هربیننده ای را همراه داشت. خدیجه شادیش را پنهان نمی کرد. آوازخواندنش گرفته بود وسرهرقسمت نقاشی یا طرحی به به وچه چه گویان ازتمام زوایا عکس بر می داشت ومرا هم وادار می کرد با اوهمکاری کنم.به اطاقان برگشتیم تا لباس راحتربپوشیم تا برای پیاده روی آماده باشیم وگرما ا ذیتمان نکند. حس رفتن به قسمتهای دیگر شهرودیدن زیبایهای بیشتر از هتل بیرون آمدیم.خیابان چهار باغ درروز زیبای بیشتری داشت.ازباغ هشت بهشت ، میدان نقش جهان ، چهلستون ، مسجد های مختلف دیدن کردیم.براب دیدن چهلستون باید بلیط تهیه می کردیم خودمان را در صف قرار دادیم و با پرداخت مبلغی بلیط ورد را گرفتیم . توریست خارجی هم برای دیدن ازاین ساختمان آمده بودند. آب حوض بزرگ جلوی ساختمان را خالی کرده بودن وتمیز می کردند.ازاین بنای زیبا مراقب لازمه نمی شود ودرنقشها ، تصاویرداخل ساختمان خرابی هایی دیدم . بعد از بازید از چهلستون وقتی به خیابان آ مدیم ناگهان چشمم به یک تابلوافتاد که نشان ازوجود صرافی درآن اطراف داشت. کنجاو شدم تا از نرخ ارز بپرسم .خدیجه که کمی جلوترازمن می رفت ودلش پرمی کشید که ببیندپشت شیشه مغازه بعدی چه اجناسی را برای فروش ارضه کرده صدا کردم .بدون منتظر شدن تا پیش من بیاید داخل فضایی شدم که صرافی قرارداشت.بعداز چند ثا نیه اوهم به من پیوست. مثل همه صراافی ها درآن فضای کوچک چند نفر پشت میزکار قرارداشتندو نشان از سکه بودن بازارکارشان می داد. وقتی قیمت ونرخ پوند را پرسیدم کارمند مربوطه پرسید می خواهی بخرید یا بفروشی؟جواب دادم مبلغی برای فروش دارم . اول مقدار مبلغ واینکه آیا همه پنچاه پوندی است یا بیست پوندی پرسید. جواب دادم پولها مختلف است ومبلغش هزارپوند است . اول رییسش را صدا کرد وگفت نرخ خریدمان امروز پنجهزارتومان می باشد. پوندمان را ازما گرفتند وقطعه چکی تحویلمان دادند. من کمی جا خوردم وبه خدیجه گفتم به چه دردسری خودمان راا نداختیم میدانی ممکن است چکشان برگشت بخوره .خلاصه تمام مشکلاتی که دررابطه چک وبازارچک شنیده بودم درسرم ریخته بود. ولی وقتی به بانک مربوطه که در همان نزدیکی بود رفتیم .مسول اول گفت این همه پول نداریم یکجا بدهیم .کمی این دست وآن دست کرد تا رییسش آمد بالای سرش وگفت چرا مشتری را راه نمی اندازی .رییس با دسته های پول نو برگشت.ما با جرات همه آن پول را همه جا با خودمان حمل کردیم.در میدان نقش جهان بیشترین وقت را گذرندایم . سردرهرقرفه ای که هنر میناتور یا منبت کاری می کردند فرو بردیم واز آن همه هنردست لذت بردیم.درهربازارچه ای می رفتیم فقط چند مغازه اول هنر دست منیاتورومنبت کاری اصفهان برای فروش موجود بود بقیه بازار را اجناس چینی انباشته بود.چند کارگاه را دیدیم که خانمها مشغول منبتکار ومینا کاری بودند.چند قلم خرید کردیم ووضیعت بازار را پرسیدم. مغازه داری گفت می بینی جنس چینی هرروز بما بیشتر فشارمی آورد تا بساطمان راجمع کنیم.اما شهر داراصفهان گفته مغازه های جلو دور تا دور میدان نقش جهان حق ندارند جنس چینی درمغازه هایشان داشته باشند. اگر پیدا کنند کسی را که جنس چینی در مغازه اش نگهمیدارد یا خرید وفروش می کند مغازه اش را می بندند وحتی ازاو می گیرند وبه کسی می دهند که هنروکار اصفهان را ارضه کند. درمرکزمیدان اسبهایی که کاسکه بسته بودن منتظرمشتری صف کشیده بودن . آفتاب دروسط آسمان بود ونورخیره کننده ای داشت دیگر نمی توانستیم گرما را تاقت بیاوریم بی اختیار به سمت سایه درختان می رفتیم. خانواده های زیادی همراه بچه کوچکشان زیردرختان اطراق کرده مشغول خوردن میوه یا غذا بودند.بعضی هم دو نفری بودن وعشق می ورزیدند.از انتهای میدان خودمان را به مرکز رساندیم وقیمت کرایه کالسکه را پرسیدیم . کالسکه رانها مثل رانندگان تاکسی خطی چندتا چندتا کنارهم بودند حتما از تعداد مشتری ، درآمد، خرج اسبها.گرانی، گرمای هوا، ودیگر مسایل صحبت می کردند وسیگارمی کشیدند.یک نفرداشتند که وظیفه اش نگهداری وتمیز کاری اسبها بود.وقتی اسب وکالسکه ازسواری برمی گشت ودراخرصف قرارمی گرفت آن شخص توبره خوراک روی سرش می نداخت واگر فضولاتی درگونی پشت نصب شده وجود داشت تمیزمی کرد. درمیدان نقش جهان کا لسکه سواری کردیم. دوباره ازقسمت دیگربازاردیدن کردیم ونبات خرید یم. گرما ،خستگی ، گرسنگی ما را بی اختیار دعوت به هتلمان می کرد هر چند دلمان می خواشت پشت هر پنجره مغازه ای باسیم واین همه زیبایی وهنر را تماشا کنیم..من منتظر خدیجه شدم تا بگوید برای امروزکافی .اسم خیابانهارا نمی دانستیم ولی می دانستیم در کجای شهر قرار داریم وچنگونه به هتلمان برگردیم.وقتی از خدیجه رضایت برگشت به هتل را شنیدم .ازآنجاییکه خودش همیشه راقب هست پیاده روی کندومغازها ومحل خرید های بیشتر را تماشا کند جهت حرکتمان را طوری تنظیم کردم تا پس از نیمساعت گفت اینجا که هتلمان می باشد.بعداستراحت کوتاه وگردگیری خودمان از پنجره داخل باغ را نگاه کردم تازه آبپاشی کرده بودندوداشتند میز وصندلی چایخانه سنتی وآش رشته خوری را می چیدند. وباغبانها هنوز داشتن گلها وچمنها را آبیاری می کردند.چند نفر زودترازما به چایخانه سنتی خودشان را رسانده ما هم جای مناسبی که کنارحوض وفواره با ماهیهای قرمزدرون آن انتخاب وجا خوش کردیم.میزبغلی مردوزن خوانی بودند با بچه کوچکشان بچه به سمت حوض میرفت دلش می خواست با ماهی وآب بازی کند ولی مادرش مانعش می شد. چقدر تلاش می کرد تا از دست مادرش خلاص شود وبه بازیش ادامه بدهد. پس از گردش در باغ واسفاده از آن همه زیبای پرسیدیم برای شام خوردن چه امکانی وجود دارد ؟خدمتکار گفت شام را از مهمانها در فضای باز پذیرایی می کنیم . یک رستوران داریم روی پشت بام می باشد ورستوران دیگرهمین کنار درباغ می باشد.وقتی صورتمان را برگرداندیم به سمتی که اشاره کرد تقریبان پر بود.ازاول هم وقتی رفت وآمد ها را در پشت بام دیده بودیم دلمان می خواست به آن سربزنیم وبدانیم آنجا چه خبر است. بعد فهمیدیم این رستوران بروی مردم محلی هم باز است ولی ورده می دهند تا وارد هتل شوند.در رستوران بالاپشتبام ابراهیم به ما زنگ زد وگفت من از استخر به خانه می روم کجا هستید آیا ماه را درآسمان می بیند . خدیجه از موقعیتما ن تعریف کرد وگفت همین الان ما هم درباره زیبایی ماه وصافی آسمان صحبت می کردیم.خدیجه در هر رستورانی که وارد می شود ودر لیست غذایی پیتزارا می بیند .می گوید می خواهم پیتزای این جا را هم امتحان کنم.ولی من اگر مجبور نباشم پیتزا نمی خورم. آن شب او پیتزا خورد ومن خوراک مرغ .او دو قاچ از پیتزا را خورد وگفت اصلاخوشم نمی آید.درحقیقت حال خوبی هم نداشت .کمی بستنی خوردیم وبه اطاقمان برگشتیم. فردا صبح زود هوا تازه روشن شده بود که از هتلمان بیرون زدیم. تمام چهار باغ را قدم زدیم وازهوای صبحگاهی لذت بردیم. تنها درشهراصفهان بود که ردیفی ازدوچرخه دیدیم.مثل دیگرشهرهای بزرگ دنیا شهرداری شهرتهیه کرده تا مسا فرین ویا توریست بتوانند اجارکنند وشهر را باآ ن بگردد.دوچرخه ها یک نگهبان داشت که در اطاقکی چای می خورد از او پرسیدم .چطوری میشود دو چرخه را کرایه کرد ؟ گفت شناسنامه وکارت ملی لازم است ودر پشت شیشه روی آن ورقه تمام شرایط را نوشته بروخودت بخوان. گفتم اگر توریست باشد ونتواند آن ورقه را بخواند چکار باید بکند ؟ جواب داد هنوز توریستی نیامده ونخواسته.آفتاب قشنگ وزیبای صبحگاهی از بالای در ختان واز میان برگها روزنه ای را پیدا می کرد تا وجودش را به نمایش بگذارد. کارمندان پیاده ویا با دو چرخه بعض آرام وبعضی با عجله سر کارشان می رفتند.همان توی خیابان که بودیم نقشه می کشیدم روی میزصبحانه چگونه ازخودمان پذیرایی کنیم.ساعت بازگشتمان به تهران بعداز ظهر ساعت هفت بود درنتجه کلی وقت داشیم تا دوباره جاهای دیگر شهررا که ندیده بودیم مثل پل خواجو باغ گلها، منطقه جلفا ورسترانی که تعریف آنرا زمانی که در این شهر بودیم خیلی شنیدیم.بعداز گرفتن دوش آب گرم وسرد وتمیز کاری مفصل همان صبح وسایلمان را جمع کردیم واطاقمان را تحویل دادیم ومدارکمان را از مهمانپذیری تحویل گرفتیم.با مهمانذیری صحبت کردیم تا وسایلمان را امانت برایمان نگهدارند تا بعد از ظهر برای بردنشان بیایم. اینکار را هم کردیم ودو تایی دست در دست هم دوربین بدست وسبکبال به سمت سی وسه پل حرکت کردیم. سی وسه پل حالا که روز بود توجه مان را بیشترجلب کرد درمورد قدمت ، نوع ساختش واینکه زاینده رود چقدر پرآ ب وزیبا بوده وحالاچگونه خشک وبی روح شده صحبت کردیم.این دفعه از بالای پل به آنطرف رفتیم. فضای اطراف رودخانه را سعی کرده اند تا بطور مصنوعی زیبا نگهدارند. در این فضای سبز وگلکاری تا پل خواجوقدم زدیم وعکس گرفتیم. بنظرم پل خواجوا زسی وسه پل قشنگترآ مد. پل خوا جوکه پهن تر ومحل عبورماشینها بود پشت سر گذاشتیم وخودمان را به باغ گلها درهمان نزدیکی رساندیم. از تمام قسمتهای باغ گلها دیدن کردیم خیلی بمون خوش گذشت واز زیبایی های باغ لذت بردیم البته دیدن از چنین باغی مجانی نبود .در صف ایستاده وبلیط تهیه کرده بودیم.ازباغ گها که بیرون آمدیم به لیست خدیجه نگاه کردیم تا مبادا جایی را دراصفهان ندیده باقی بگذاریم .چشممان به جلفا وکلیسای معروف آن افتاد. با تاکسی های مختلف کمی روی کرایه چانه زدم یکی حاظر شد با قیمت پیشنهادی من موافقت کند وما را برساند. راننده تاکسی گفتگو کنان ما را تا کناردرب کلیسا رساند .اوهم از گرانی ازکمبود قطعه یدکی ماشین واینکه شیرازی است ودراصفهان نظامی بوده ودرهمین شهرازدواج کرده مجبورشده زندگی کند می گفت: تنها کلیسا یی که دربش بروی مردم باز بود تا از آن دیدن کنند بازدید کردیم . ساختمان خیلی قدیمی بود هیچگونه تعمیر اساسی در آن شکل نگرفته بود.در ودیوارش بانقاشیها خیلی قشنگ وبسیار قدیمی تزیین شده بود وعکسهایی ازاسقف های معروف دین مسیحیت در راه روها آویزان بود. تعداد بازدید کنندگان انگشت شمار بوند.مثل کلیسا های کشور های خارجی هیچگونه صندلی یا نیمکتی برای نشستن در سالون وجود نداشت . چند نفر زن ومرد بازدید کننده که معلوم بود اعضا ی یک خانواده می باشند جلوی محوطه ایکه با نرده ازسالون جدا می کردایستاده بودند وازمرد مذهبی که درطرف دیگرنرده ایستاده بود سوالاتی میکردند واو جواب می داد. یکی ازسوالها این بود که آیا درمذهب شما هم جایی مثل مکه وجود دا رد تا مردم سالی یکبار همه برای زیات دور هم جمع شوند؟ آن مرد خیلی کتاه جواب داد مردم ما آنقر ثروتمند نیستند.قبل ازاینکه به کلیسا واردشویم خدیجه که چشمش به بوتیکهای اطراف خورده بود دلش می خواست وارد بعضی از آنها شود ویا خریدی بکند. با قسمتهای دیگر شهر فرق می کرد ولباسهای دوخت کشورهای غربی پشت پنجرهایش بیشتر دیده می شد.چون بعد از ظهر وبسیار گرم خیلی از آنها بسته بود . در نتیجه من وخدیجه هم به رستورانی رفتیم که ازآن بسیار تعریف کرده بودند.بسیار شلوغ بود واگرکمی دیتر رفته بودیم شاید غذا برایمان باقی نمی ماند. چون می شنیدیم بعضی ازمهمانها سفارش غذایی می دادند ومهماندارمی گفت تمام کردیم.وقتی از غذا خوردن لذت بردیم رستوران را ترک کردیم دوباره به بازار وبوتیکها سر زدیم .بسیاری ازآنها باز بود وخدیجه ازآنها دیدن کردولی چیزی نخرید به نظرش خیلی گران بود. به هتل برگشتیم دو باره به قسمتهای مختلف باغ سر کشیدیم با وجود اینکه خیلی زود بود تا چای خانه سنتی بازشود از مهمانداریکه با ما آشنا شده بود چای خواستیم. چایمان را نوشیدیم ودیگر منتظر آش رشته نشدیم.وسایلمان را تحویل گرفتیم با یک تاکسی خودمان را به ترمینال رساندیم کمی دیر رسیده بودیم واتوبوسمان حرکت کرده بود .ناچار شدیم به تمام شرکتهای مسافربری سربزنیم تا وسیله ای برای رساندن خودمان به تهران پیدا کنیم . شب بود بیشتر مسیررا خواب بودیم. تا نزدیک قم که سرو صدای مردم ازخواب بیدارمان کرد. اتوبوس ایستاده بود ومسافرین خودشان را به پنچره اتوبوس چسبانده بودند وبا تعجب وآخ واوخ کنان صحنه ای را تما شا می کردند. چشم من هم به شعله آتشی خورد که ازبرخورد وآتش گرفتن دواتوبوس مسافربری به آسمان زبانه می کشید. گویا اتوبوسی از قسمت اتوبانی که به سمت تهران میرفت ازمسیرش خارج شده وبا اتوبوسی که در طرف دیگراتوبان به سمت یزد می رفته تصادف کردواین صحنه دلخراش را بوجود آورده . فردا در آخبار شنیدیم که شهر یزد بخاطراین تصادف غزای عمومی اعلان کرده اند. آن شب خسته واز پای درآمده ساعت یک نیمه شب به آپارتمان مینا رسیدیم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

سفربه ایران بعدازبیست ویک سال دوری: قسمت اول

تقریبا همه فامیل از دور ونزدیک می دانستند که من تصمیم دارم به ایران به سرزمین مادری به جایکه متولد شدم، به جایکه کودکی ،،نوجوانی، جوانی , تا نیمه عمرمرا گذراندم سفر می کنم.کمی برایم نگران بودند وسلامتیم را آرزو می کردند وگاهی درمور بعضی چیزها سوا ل پیچ.مثلامی پرسیدند بعد از بیست سال دوری از وطن ، با دیدن فلان فامیل یا منطقه از کوه که خاطرات زیادی از آن داری ویا  خیابانی که محل زندگیت بوده چه احساسی داری؟ جواب بعضیها را به شوخی با هیچی میدادم. جواب بعضی ها هم این بود که احساس من قابل وصف نیست. چون من داشتم به دیاری سفر میکردم که اولین دم وبازدم را باهوای آن دیار شروع کردم. داشتم به دیاری میرفتم که کف پایم اولین بار با خاک آنجا تماس گرفت و قد کشیدم.درصحرا وکشتزارش بذر کشتم ودرو کردم ، در کوهایش برای لقمه نانی و لباسی کار کردم، از نهرهایش اب نوشیدم وشنا کردم، از درخت شاهتوتش شاهتوت خوردم و لباسم را سرخ کردم، در مدرسه اش فلک شدم ودیپلم گرفتم، درساختمانهای بلندش آسانسورنصب کردم ودرکوهای سر به فلک کشیده البرزش سرود استقامت خواندم.به امید بهتر شدن روزگار مردمش دردانشگاه ومحیط کار شورا تشکیل دادم ومبارزه کردم. دربدترین شرایط به زندانی کشیده شدم که هم آنجا آسانسور نصب کرده بودم و هم طعم شکنجه وزندان را چشیدم.درهمین شرایط طعم آزادی ودرآغوش خانواده بر گشتنم گوارا بود.
بنابراعلان خلبان هوا پیما ازمرزهوا یی ترکیه وارد گرامی خاک وطن شد وما بالای آزربایجان می باشیم تپش قلبم وهیجانم دو چندان شد. ازطرفی نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظارم می باشد واز طرف دیگرداشتم به سرزمین مادری با تمام خاطرات تلخ وشیرینش قدم می گذاشتم.هوا پیما ی مملوازمساسفربه آ رامی فرود آمد.کمربندها بازشد وکیف دستیها از بالای سر پایین کشده شددر صف طولانی منتظرجروج بی تا بی می کردم. هنگام خروج خدمه هواپیما خوش آمد گفتندو خدا حا فظی کردند.درصف طولانی کنترل پاسپورت قرارداشتم که خدیجه همسفرتمام زندگیم رشته افکارم را بریدوگفت برای زندگی دراین مدت کجا را بهترمی پسندی ؟ خانه بلوار، خانه خواهرم نیره یا آپارتمان مینا خواهر زاده ام.با وجود اینکه ازگنجایش آپارتمان مینا خبرنداشتم فقط به خاطرمحل آن که درمنطقه میدان شاهپور قرار داشت می پسندیدم.در نتیجه گفتم آپارتمان مینا .حالانوبت من برای رفتن به باجه تحویل پاسپورت شده بود. چند لحظه بیشتر طول نکشید پاسپورتم را تحویل دادم .مامور مربوطه زیر دستگاه قرار داد ونظری به من وعکس روی پاسپورت کرد .پاسپورتم را تحویل گرفتم چند قدم آنطرفتر منتظر همسفرم شدم. خدیجه هم بعداز چند دقیقه به من پیوست.در فضای فرودگاه کنار تصمه نقاله چمدانهای مسافرین از لندن منتظرچمدانهایمان شدیم چرخی برای حملشان آمده کرده بودم. آهسته آهسته به محل مستقبلین رسیدیم.ابراهیم ومهدی هرکدام دسته گلی در دست همراه نیراز بین مستقبلین به سمت ما آمدند. نیمه شب بود وبیش از این انتظار نداشتیم.بازار بوسه وخنده وخوش آ مد گوی داغ بود. ازفرودگاه تا آپارتمان مینا درخیابان مهدیخانی چهل وپنج دقیقه ای طول کشید. در بین راه جویا شدن از احوال فامیل دو طرف گذشت .چمدانها را ازپله ها بالاکشیدم ومینا نیمه شب از ما پذیرا یی کرد همه همانجا کمی دراز کشیدیم تا صبح شد. خورشید طلوع کرده بود . گرمای هوا یالای سی وپنج درجه ، آلوده ، نامطبوع و نفس کشیدن دشواربود.
روز اول:
همراه مهدی که خودرا داوطلبانه راهنمای ما اعلان کرده بود به خیابان امیریه رفتیم. خیابان مهدی موش ، پل امیر بهادر ،خیابان فرهنک میدان منیریه همه وهمه خاطرات دبیرستان رهنما رفتن ،تلوزیون خریدن، کوچه ایکه داریوش ماشین پیکانم را به ستون بتونی برق کوبیده بود و تظاهرات زمان انقلاب را برایم زنده کرد.در میدان منیریه دارند ایستگاه مترو می سازند.از میدان منیریه تا چهار را امامعلی ( خیابان سپه قدیم وکاخ مر مر) دو طرف خیابان بورس لوازم ولباس ورزشی می باشد واکثر فوتبالیستها در این قسمت تجارت خانه دارند.از چهارراه امامعلی تا چهارراه جمهوری که فروشگاه بزرگ وجود داشت بورس لوازم پزشکی وموادشیمایی می باشد.هرجا به کوچه پس کوچها که سر کشیدیم از خانه ها وساخت وساز قدیم یکی دو تا به چشم می خورد. با فت شهری بطور کلی عوض شده آپارتمانهایی بلند وکوتاه می بینی که هیچ تجانسی با هم ندارند. .ازهمه کوچه پس کوچه ها ماشین عبور میکند.وقتی از کوچهای می خوای عبور کنی حتی ده متر بدون خطر وتهدید موتور وماشین امکان ندارد. درعوض خیابان اصلی به جز چند بازارچه که جدید ساخته شده همان ساخت قدیمی را دارد .مثلاخیابان مهدی خانی از میدان شاهپور کبابی ، سقاخانه ، حمام عمومی، نان لواشی،آبلیموگیری به همان شکل وشغل قدیم بر قراراست .به یکی از حمامها داخل شدم خلوت بود .بعد از چند دقیقه مرد میان سالی از داخل پیدا یش شد از او پرسیدم حمام عمومی هم داری ؟ جواب داد نه فقط نمره وخصوصی می باشد.گویا در حال انقراض می باشد.در میدان منیریه از خدیجه ومهدی خواستم مرا تا جلوی دبیرستان رهنما همراهی کنند.درب دبیرستان رهنما باز بود من داخل شدم ساختمان دبیرستان همان ساختمان زمان تحصیل من بود فقظ محل آبخوری وتوالت عوض شده شیرآ ب را باز کردم وسروصورتم را آب زدم.یادم رفت مهدی که من وخدیجه را همراهی می کند معرفی کنم .او جوانیست که در کلاس دوم دبیرستان درس می خواند وپسر زهرا خواهرزاده خدیجه می باشد.همان شب اول خسته از ترافیک درهم وپیچیده شهرهوای آلوده وگرمای تاقتفرسا به آپا رتمان مینا پناه آوردیم.آ پارتمان ازخواهرزاده های خدیجه وبچه های آ نها، جا نبود که داخل بشویم آمده بودند که دیدار کنند آمده بودند تا وعده بگیرند کی به خانه آنها می رویم.خوش آمد گویی ومحبت آنها را جواب دادیم وخدیجه تقویمی حاظر کرد در میان آنها نشست وتمام قول وقرارها وفامیلی که لازم بود از آ نها دیدارشود یاداشت کرد.دراین میان فهمیدیم مهدی جوانی که بالامعرفی کردم ولیلادخترمریم جشن تولدشان را عقب انداخته بودند تا ما آنجا باشیم وشرکت کنیم.
روز دوم:
خسته ازشب گشته، مسافرت، گردش وپیاده روی روز با وجود اینکه جای خوابمان عوض شده بود. اگرگرما وآلودگی هوا راه نفس را آزارنمی داد بیشتر می خوابیدیم. آ پارتمان خالی بودومینا هم رفته بود سرکارش کلیدی ازآپارتمانش برایمان روی میزگذاشته بود. بعدازشست وشوبه خیابان رفتیم تا نان تازه تهیه کنیم صبهانه بخوریم راه طولانی رفتیم وپرسش زیاد تا یک نانوایی سنگکی پیدا کردیم. صف نانوایی طولانی ودو قسمت بود .کسانی چند نان میخواستند وکسانی یک نان می خواستند.ما در صف یک نانیها خودمان را جا دادیم نان سنگک چها نرخ داشت .معمولی پانصد تومان، معمولی کمی بزرگتر ششصد تومان،خاشخاشی هشصد تومان وخاشخاشی سفارشی هزارتومان. صبحانه خورده بودیم که مهدی وارد شد . اول کمی تلفن کشی کردیم .محمدعلی وقاسم پسرهای عمومصیب را ازورد خودمان با خبر کردیم . در تقویم یاداشت کردیم چه زمانی به دیدار آنها برویم.خدیجه ازشب قبل با زری خانم قرار گذاشته تا امروز ظهر بدیدنش برویم. درخیابان ولیعصر که از میدان راه آهن آغاز می شود وا نتهای آن میدان تجریش می باشد سواراتوبوس شدیم.درخیابان ولیعصرخط ویژه اتوبوسرانی وجود دارد که اگر نظمی ،چراغی ، مقرراتی، مروتی، درچهارراها حکمفرما بودسرعت رفت وآمدبهتر می شد.مثلاراننده در هرگوشه ای مسافرسواروپیاده میکند حتی پشت چراغ قرمز وقتی چراغ سبز شده وباید حرکت کند، یا درهرایستگاه سرپله اتوبس می ا یستد واز مسافران کرایه جمع می کندودر حین رانندگی دسته بزرگی از اسکناس تو یکی از دستش می باشد .اتوبوسها بیشتر قرازه ، لق وتق ، کثیف با صندلیهای سفت وپلاستیکی می باشند.من ،خدیجه ومهدی چها راه امامعلی ازاتوبوس پیاده شدیم جلوی دانشکده ا فسری وبرای اولین باراز پله های متروی تهران وارد ایستگاه شدیم. راهروها، پله ها ، گل وگشاد بودن ایستگاه ها متروی اسپانیا را یاد آوری می کند. قطارها منظم وتمیزبود .بلیط خریدیم وخودمان را به میدان حر رساندیم .ازچهارراه (حر) در خیابان پاستور تا جمالزاده تاکسی گرفتیم.مسیررا با تاکسی میرفتیم تغیرا تی که به نظرم می رسیدبا راننده درمیان می گذاشتم، راننده گفت این چیزها که تو می گویی مال سالهای خیلی دوراست. سر ذوق آمدم وشوخیم گل کرد .گفتم اخه زمانی که تاکسی خطی بین راه آهن تا میدان بیست چهار اسفند پنچ هزار بود ، ماشینها بنز صد ونود بود، درب راننده از سمت جلو باز می شد من راننده تاکسی بودم .روزها به دبیرستان می رفتم وشبها توی این خط کار می کردم. راننده تاکسی چپ چپی به من نگاه کرد وگفت پس چرا با شهر غریبه هستی ؟ گفتم اخه یک ارث پدری در شهرستان به من رسید مجبورشدم برای اداره آن از شهر تهران کوچ کنم. در همین موقع به مقصد رسیدیم .وقتی می خواستم کرایه بدهم پولهارا نمی توانستم درست حساب کنم این دست اون دست کردنم را دید وگفت عجب دروغی به من گفتی .همراه خدیجه ومهدی خیابان شهید صدوقی را طی کردیم . به خانه زندگی سادگی ، گول خوردن ،همراه حرفهای قلمبه صلمبه که اینجا خانه من نیست مدرسه ومحل تجمع فامیل مشترکمان رسیدیم . زری خانم منتظرمان بود .اول پذیرایی شدیم و بعداز کل خانه ، پشت بام تا زیرزمین بازدید کردم.ساعتی طول کشید زری دعوتمان کرد به رستورانی درهمان نزدیکی.پس لز صرف غذا وخدا حافظی از زری همراه مهدی وخدیجه به پارک لاله رفتیم.حسابی قدم زدیم .عکسهای یادگاری زیادی گرفتیم وتمام کنار وگوشه های آنرا دیدیم حتی جایی که دسته جمعی ورزش می کردیم ومن وسط جمع حرکات ورزشی را شمارش می کردم.از پارک بیرون آمدیم تمام مسیر بلوار کشاورز را پیاده تا میدان ولی عصرقدم زدیم.با اتوبوس خودمان را به خانه رساندیم. شب خانه زهرا مادر مهدی مهمانی بودو از ما پذیرای شد.  
روزسوم :
اول صبح بعد ازخرید نان بربری وخوردن صبحانه کمی تلفن کشی کردیم .از قبل خدیخه تصمیم گرفته بود به اداره آموزش وپروش برود ودر مورد بازنشستگی تلاش بکند . شاید بتواند با سیزده سال سابقه کار درآموزش وپروش حق باز نشستگی بگیرد.با این تصمیم دو تایی ازخانه بیرون زدیم. مهدی برای عوض کردن رشته تحصیلی به مدرسه رفته بود.با شناخت قبلی که ازشهر تهران داشتم وپرسیدن که چگونه می توانیم به شهرری برویم. با اتوبوس به چهار راه امامعلی آمدیم ، با مترو به میدان امام یا همان توپخانه رفتیم .متروی تجریش ـ کهریزک را سوارودرا یستگاه حرم پیاده شدیم.کا ملازنانه مردانه بود. خانمها وآقایان واگون خودشان را داشتند. وارد فضای ایستگاه متروشدم نفسم داشت بند می آمد آبمان تمام شده بودوگرما تاقتفرسا بود. چشممان به منبع آب شید شهدا افتادازآن نوشیدیم وظرفمان را پرکردیم. پرسان پرسان وسواراتوبوس شدن خودمان را به اداره آموزش وپروش رساندیم ما را به قسمت کار گزینی راهنمایی کردند .خدیجه با مسول ا داره صحبت کرد وقرار شد پرونده اش را پیدا کنند. بعد ازچند دقیقه خبرآوردند که قفسه پرونده ها شکسته تمام پرونده ها را دریک گوشه روی هم ریخته اند ودارند قفسه ها را جوشکاری می کنند. خدیجه بعد از شنیدن ماجرا پرسید پس من کی می توانم ازشرایطم با خبرشوم. ریس کار گزینی ما را به اداره بیمه های اجتمایی پاس داد که بعد از بالاپایین رفتن دراین اداره بی نتیجه به اداره بیمه های درمانی پاس داده شدیم. وقتی در زیر زمین اداره درمانی صف طولانی را پشت سر گذاشتیم ونوبتمان شد مسول مربوطه ازخدیجه پرسید برای کدام یک ازبچه هایت دفترچه در مانی می خواهی؟خدیجه که گرمای زیر زمین وخستگی کلافه اش کرده بود داشت از کوره درمی رفت که گفتم جانم بیا برویم این کارمند ازکجا باید بداند شما برای چه کاری صف ایستاده ای ممکن است ما را اشتباهی راهنمایی کرده باشند . خلاصه آن خانم آ درس اداره بازنشستگی واقع در خیابان فاطمی روبروی سا زمان آب را به ما داد . به اداره بازنشستگی رفتن را کار فردا قراردادیم .خسته از دود ، بوق ، ترافیک ،خشم ، فحش ،ماشین ، موتورسوارهای دو ترکه تا چهار ترکه وپیک حامل غذای گرم به دست مشتری وهر انچه روح را می کاهد به خانه پناه آوردیم.شب خانه مریم خانم دختر بزرگ نیره خانم مهمان بودیم وتولد دخترش لیلای زبل بود.لیلادختربسیار با هوش ومهربانی می باشد.خیلی به من وخدیجه نزدیک بود. درجشن تولدش شرکت کردیم وتا آخر شب همراه بقیه فامیل نوشیدیم ،غذا خوردیم ولذت بردیم. حدود ساعت یک نصف شب بود که قرار شد رقص وپایکوبی را تمام کنیم وبه خانه برگردیم. همه کسانیکه ماشین داشتند دلشان می خواست ما را به خانه برسانند اما مینا وخدیجه پشنهاد کردند بهتر است بعد ازخوردن این شام سنگین پیاده روی کنیم. من که از خدا می خواستم از محبت دیگران تشکر کردم .کفشهایمان را پوشدیم وبه خیابان زدیم از چهار را مختاری به سمت میدان شاهپور قدیم که حالااسمش وحدت اسلامی می باشد حرکت کردیم.خیابان ازکریمخان به سمت راه آهن یکطرفه و نسبت به ترافیک روز خیلی آرام بود.وقتی به میدان شاهپور رسیدیم از خدیجه ومینا خواش کردم از پل عابر پیاده عبور کنیم چون سرعت ماشینها از روی ذوق زدگی راننده ها بخاطر خلوتی خیابان زیاد بود.وقتی ازپله های پل عابر پیاده درگلوگاه خیابان مهدیخانی وارد خیابان خاطرها یم شدیم از خدیجه ومینا خواستم تا کوچه قدیمی محل زندگیمان راپیدا کنیم وببینیم چه تغیراتی درآن رخ داده است.همانطور که نوشتم ترکیب وبافت خیابانهای اصلی به همان شکل قدیم می باشد.کوچه ها که با همان قد وقواره قدیم باقی مانده ولی در تمام انها ماشین حرکت می کند بسیار سخت است تا برای اولین بار پیدا کنی .اول به کوچه ای رفتیم که اشتباه بود. در نتیجه یادم آمد نبش کوچه یک در خت توت بود وسقاخانه. سقا خانه دست نخورده همان شکل قدیم را داشت پیدا کردیم ووارد کوچه شدیم .قدم زنان به کوچه حسینیه رسیدیم. من وخدیجه داشتیم محل خانه خاطرهها را به مینا نشان می دادیم که متوجه تعدادی خانم دم درب حسینیه شدیم.زهرا وخواهرش دختران حسینیه ودختر دیگری که همراه مادرش اول کوچه زندگی می کردند را در جمع خانمها شناختم . به خدیجه ومینا آهسته گفتم این خانم اسمش زهراست.زهرا هم شنید وفوری گفت شما آقا حجت هستید.سلام واحوالپرسی کردیم وازآ قایی پرسیدند که در خانه ما فلوت می زد وبقیه. ازبین خانمها من آن دخترجوان که اول کوچه همراه مادرش زندگی می کرد شناختم با همین لحن ازاو پرسیدم شما همان دختر جوان وزیبایی هستی که با مادرتان در این خانه زندگی می کردی ؟ جوابم را داد یعنی الان زیبا وجوان نیستم که من معذرت خواستم. چند لحظه ای گفتیم وخندیدیم. از گروه خانمهای جلو حسینیه خدا حافظی کردیم کوچه را داشتیم برمی گشتیم که یکی از خانمها اسمم را صدا کرد وقتی برگشتم بشقابی حلوا دستم داد گفت این سهم شما می باشد. در آن نیمه شب اتفاقی اینچنین برایمان غیر منتظره وخاطره انگیز بود.
روز چهارم:
صبح طبق معمول تشکی که از قرار گرفتن چند پتو بر روی آن برای نرم بودن زیرمان استفاده می کردیم را تا کردم وبا قراردادن روی هم یک مبل درست کردم. از خانه برای تهیه نان تازه بیرون زدیم.می خواستیم هرچه زودتر به اداره بازنشستگی برویم وخدیجه از چند وچون بازنشستگی خود با خبر شود. صبحانه خوردیم ، کفش وکلاه کردیم وداخل خیابان ولیعصرسوار براتوبوس .خدیجه در قسمت زنان ومن درقسمت مردان .درهرایستگاه ممکن بود نوازنده دوره گردی سوارشود بادایره ای که داشت رنگ بگیرد وآوازی بخواند. یا دست فروشی همراه اجناسی که برای فروش داشت وارد ا توبوس شود بازار گرمی همراه التماس که مردم را وادار به خرید کند.در یک مورد خدیجه می خواست پولی بدون خرید جنسی به یکی از دست فروشها که کمی از نظر جسمی گرفتاری داشت بدهد . خدیجه مجبور شد یک بسته لواشک بخرد تا اوپول را قبول کند. به خیابان فاطمی رسیدیم وازاتوبوس پیاده شدیم.ازخیابان ولیعصرتا میدان فاطمی مجموعه ای از مغازه های دلفریب لباس ولوازم آ رایش بود که خدیجه را از رفتن باز می داشت وحوصله مرا سر می برد.اول به سازمان بیمه های اجتماعی رفتیم نزدیک ظهرشده بود هنگام نمازو میزها خالی بود.راهنمایی شدیم به اداره بازنشسگی در همان نزدیکی. ما که تشنه وگرسنه شده بودیم همان طبقه پایین جوابمان را گرفتیم ،وقتی یکی از مسولین گفت از تاریخ هشتا د وهشت حتی به کسانیکه بیست سال سابقه کاردارند جواب نمی دهند . خدیجه گفت بی خیالش من آمده ام تا ایران را بگردم نیامده ام اداره گردی کنم.دلمان می خواست غذایی بخوریم آما خیلی زود بود که غذای کاملی باشد. هر چه اینطرف وآنطرف نگاه کردیم جایی برای نشستن وچیزسبکی خوردن پیدا نکردیم. از یک قنا دی مقداری شیرینی خریدیم نزدیک خیابان عباس آبادیا دکتر بهشتی قهوه خانه ای دیدیم که بیرون از مغازه اش چند صندلی داشت از قهوهچی دو تا چای خواستیم وهمراه شیرینی جایتان خالی نوش جان کردیم.تصمیم گرفتیم تا پیاده تا پارک ساعی برویم اما کمی پایینتراز پارک ساعیی خدیجه چشمش به یک فرش فروشی افتاد.سعی کرد توجه مرا هم جلب کند همراه خود به فروشگاه ببرد .فرشها ماشینی بود اما خوش نقش .فرشهای بسیاری را دیدیم وچند نقش وقواره انرا پسندیدیم وبا خودمان قرار گذاشتیم تا روزی برای خرید برگردیم.با ابراهیم قرارداشتیم تا بعد از ظهر به آپارتمان خودمان وا قع در خیابان مجیدیه برویم وداخل آپارتمان را دیدن کنیم.ابراهیم قبلابا مستاجرقرار گذاشته بودمن وخدیجه وقتی از فروشگاه فرش بیرون آمدیم ابراهیم تلفن کرد تا ببیند ما کجا هستیم. بدلیل اینکه خیابان ولیعصر در این قسمت یکطرفه بود مجبورشدیم تا اول خیابان تخت طاوس قدم زنان بیاییم وابراهیم را پیدا کنیم .مسیر تخت طاوس تا رسالت ومجیدیه به خاطر تحولات ساخت وسازی که شده کاملاناشناس بود . روبروی آ پارتمان از بنگاه معاملاتی قیمت زمین ، ملک کلنگی ،آپارتمان نو سازاطراف سوال کردیم. از بیرون آپارتمان ساخته شده خودمان را بر انداز کردیم ومستاجر درب وردی را برویمان باز کرد .زیر زمین ، پارکینگ ،حیاط، اسانسور، راه پله ،مرغوبیت سنگ بکار رفته داخل وبیرون آنرا با دقت دیدیم ونظرات خودمان را گفتیم.مستاجرکه خانواده جوانی بودند با چای ومیوه از ما پذیرایی کردند.به ما اجازه دادند تا از درون ساختمان دیدن کنیم.در مسیر برگشت بزرگراه رسالت ترافیک بودوکاملان مسدود. ازهوا ی گرم وآلوده ،حرکت خیلی آهسته ماشینها ، خستگی روز کلافه شده بودیم. تا چشمم به ایستگاه متروی مصلای تهران افتاد به خدیجه پشنهاد کردم ما همینجا پیاده می شویم وبا مترو به خانه می رویم. خدیجه وابراهیم موافقت کردند وما پیاده شدیم.حالاکارت اعتباری سوارشدن به اتوبوس ومتروی تهران را داریم. وقتی وارد ایستگاه شدیم مسیر مترو شمار یک بود که بین تجریش – کهریزک رفت وآمد می کند.با توجه به این مسیر تصمیم گرفتیم بجای رفتن بخانه سری به تجریش بزنیم. چند پله برقی را بالا ومسیر طولانی را رفتیم تا به میدان تجریش رسیدیم.در بین راه خدیجه مرتب از گرسنگی شکایت می کرد من خودم هم حال بهتر از او نداشتم.وقتی در میدان تجریش تابلو نون داغ کباب داغ را دیدیم بی اختیار به سمتش رفتیم وسفارش غذا دادیم وگرانترین غذا را در طول مسافرتمان خوردیم. تصمیم گرفته بودیم بیرون در فضای باز غذا بخوریم. هنگام خوردن غذا بچه های زیادی که سن آنها بین هشت تا ده سال بنظر می رسید چیزی برا ی فروش در دست داشتند.سرمیزمان می آمدن ملتمسانه تقاضا می کردند تا از آنها چیزی مثل آدامس ،لواشک بخریم.مهماندار ها با دیدن این بچه ها اطراف میز مشتریان به آنها حمله می کردند وبا فحشها رکیک سعی در دورکردنشان داشتند.بچه ها با خده مسخره باز ی فرار می کردند ،در گوشی فحش یا جوکی می گفتند ومی خندیدند. بعد از خوردن غذا از بازار تجریش ، امامزاده صالح وتمام کنار گوشه میدان تجریش دیدن کردیم ودیروقت شب با اتوبوس به خانه برگشتیم .
روزپنجم:
صبح کرخ وکمی تنبل ازخواب بیدار شدم. کمی ورزش کردم ودوش گرفتم.ابراهیم منت گذاشته کتاب میرزاده عشقی را برایم آورده غزلیا ت ، رباعیات همه کتاب را زیر وروکردم.
بعضی از اشعارش با روز گار کنونی هم جور می آید.کتاب مربوطه را می خواندم منتظرخدیجه ومینا شدم تا آماده شوند به بازار برویم .اول به گلوبندک ، میدان ارک ،انتهای ناصر خسرو وبه بازار رفتیم .از بازار طلافروشها دیدن کردیم وخانمها طلاقیمت کردند.در سبزه میدان ماشین حق ورد نداشت اما وجود موتورهای با بار بی بار سرسام آور بود .دستفروشهای کنار خیابان که اجناسشان از روسری وبلوز تا دلار وپوند بود همراه مشتریها ی اطراف خود رفت وآمد را مشکل می کرند. داخل بازار سر پوشیده جای سوزن انداختن نبود .من پرسیدم ازبارازچیزی می خواهید بخرید .خدیجه که دلش می خواست یک آیینه کوچک برای سفره هفت سین پیدا کند. منظورم را فهمید و گفت اگر جای دیگر آیینه پیدا کنم هرگز وارد بازار نمی شوم. پیشنهاد کردم وارد مغازه می شویم واز صاحبش می پرسیم آیینه کجا می توانیم پیدا کنیم. اینکار را کردیم مغازه دار آدرس خیابان ابوسعید ا بی لخیررا داد .از شلوغی بازار وسبزه میدان با آن اسب وکلاسکه هایش که تلاش می کردند مشتری پیدا کنند خودمان را نجات دادیم . در خیابان ابوسعید دو طرف آیینه ولوستر فروشی بود. ایینه های بزرگ وکوچک اما در تمام بازاربه این بزرگی هیچیک از آیینه ها نظر خدیجه را جلب نکرد که خرید کند. خسته از ترافیک وآلودگی هوا به انتهای خیابان رسیدیم روبریمان پارک شهر بود.ما گرسنه بودیم من ترس داشتم تا اطراف بازارغذا بخریم. از مغازه داری پرسیدیم کجا می توانیم غذایی بخوریم .آ درس سالون غذا خوری درآن حوالی داد . وقتی غذا می خوردیم من به خدیجه یاد آوری کردم که امروز برنامه فشرده ای داریم . ساعت شش بعد از ظهر با آقای دکتر مخطوم در بیمارستان لقمان دوله قرار دیدار داریم وشب باید به دیدن ملیحه خواهر زن محمد علی برویم.خدیجه گفت تا ساعت شش وقت زیادی داریم.در نتیجه با پیشنهاد خدیجه به خیابان کریمخان که مرکز بزرگ فروش طلا می باشد رفتیم. گرمای بعدازظهر ومعلوم نبودن نرخ دلار وارز مغازه ها را به نیمه تعطیلی کشانده بود ولی خدیجه بازار دلخواهش را برای خرید طلاپیدا کرده بود. وقتمان تنگ بود باید خودمان را آماده می کردیم برای دیدار با دکتر مخطوم به این دلیل از طلا، قمیت پوند ، زیبایی ساخت انگشتر وگردنبند خودمان را رها کردیم. بعد از خوردن یک بستنی خنک سواراتوبوس شدیم وخودمان را به خانه رساندیم.یک شستو شوی سریع کمی از گرما زدگیمان کاست .تاکسی پشت درب منتظر مان بود نزدیک ساعت شش بود که به بیمارستان لقمان دوله واقع در خیابان مخصوص رسیدیم. پرسان پرسان محل کارآقای دکتر مخطوم را پیدا کردیم .انتظامات بخش سونوگرافی کمی سخت گیری می کرد برای ورد حتی از ما کارت ملیمان را خواست. اما در نهایت اجازه داد تا وارد بخش بشویم..دکتر مخطوم بیماران زیادی در صف داشت ووقت کم برای ما.نیم ساعتی منتظرش شدیم. با کمری خمیده اما روی باز از ما استقبال کرد درب اطاق رییس بخش را باز کرد وبا هم داخل شدیم نشستیم دور هم واحوالپرسی گرمی از همه جا وهمه کس.از کار زیاد در دانشگاه وبیمارستان شکایت می کرد .از تاخیر باز نشستگی گله داشت ودلش برای تنهایی زلیخا می سوخت که چگونه تا دیروقت منتظر می ماند. می گفت برای این اینجا با وقت کم باما برای دیدار قرار گذاشته.چون از فردا صبح زود باید به مرکز امتحانات تخصوصی برود وتا پایان امتحان که یک هفته می شودحق خروج از محل را ندارد.زمان کوتاه بود دیدار تمام شد خدا حافظی کردیم. از همان جلوی بیمارستان تاکسی برای رفتن به خانه ملیحه گرفتیم.با مدیر تاکسی رانی کمی سر قیمت چانه زدم تا یکی از راننده ها گفت من با این قیمت می رسانم پسر جوانی بودوخاموش .شهر واتوبانها را خوب می شناخت وتا اول جاده فرحزاد خوب آمد.یک ساعتی توی کوه کمر با جاده باریک که ساخت و سازاز ویلا گرفته تا ساختمانهای چند طبقه بازارش گرم است رانندگی کرد.ضمنا در آن منطقه یک اتوبان میانه از تهران به چالوس در دست ساخت می باشد که بخشهایی از آن توسط چینها اجرا می شود.راننده بیچاره از بدی جاده ومردهایی که تا نیمه جاده داخل شده بودن وبا دست ، سر، کله وعلامتهای قرمزخودشان مسافرین را به رستورانهای اطراف دعوت می کردندکفرش درآمده بود.  ملیحه نگران چند بار تلفن کرد وجویا شد که ما کجا هستیم .در سربالایی کنار جاده منتظر مان بود.کرایه تاکسی را کمی بیشتر ازمبلغ تعیین شده دادم وبه خانه ملیحه رفتیم . منطقه خوش آب وهوایی می باشد .محل کارش که خانه بهداشت ده سنگان می باشد کنار خانه اش قرار دارد. ملیحه از پسرش واز دست دادن کارش گفت از آورگیش در نا کجاآباد گفت وسخت نگران بود. آن شب بعد از پذیرای توسط ملیحه در یکی از همان رستورانهای اطراف جاده به خانه برگشتیم.
روز ششم وهفتم:
ابراهیم ومینا با کمک هم یک تلفن مبایل برای ما درست کرده بودن .باین معنی که دستگاه تلفن مال مینا بود وسیم کارت آن از ابراهیم. از روز قبل با ابراهیم قرار گذاشته تا به گرمسار برویم.ازطرفی به قاسم عمو مصیب وخانمش ژیلاخانم قول داده بودیم تا صبحانه با آنها بخوریم.به همین دلیل امروز ساعت شش ونیم از خانه بیرون زدیم یک تاکسی گرفتیم تا درتقاطع نواب ـ مولوی با ابراهیم به گرمسار برویم.ایوانکی رسیده بودیم که قاسم نگران تلفن کرد. پس از شوخیهای معمولش گفت من گرسنه ام پس شما کجا هستید. ابراهیم که با قاسم مشکل مالی داشتند نمی خواست برای صبحانه به خانه بیایید.من اسراری نکردم گفتم میل خودت تصمیم بگیر .آمد بالا وبا هم صبحانه خوردیم او رفت به کارهایش در گرمسار برسد.شاید بیش از بیست وچند سال بود که قاسم را ندیده بودم.همدیگر را درآغوش کشیدیم وخوشال از دیدارهردو لب از گله وشکایت بستیم.من اصلا تلاشم این است که دراین چند سال باقیمانده ازعمرم به گذشته های سختگیری ، دوری ، نگرانی ، دلگیری، درشتگوی ، نکته سنجی ، گرفتاری های مالی ، کرداری، گفتاری بر نگردم وثانیه های خوش حاضر را بنگرم ومی پرستم کسی را که دراین راه با من همراه شود.ساعتها از گذشتهای خوب خاطره انگیزمان صحبت کردیم .قاسم و ژیلابرای نهار ما را به رستوران خیلی بزرگی که باغ همایون نام دارد مهمان کردند .من وخدیجه که از فربه شدن خودمان سخت می ترسیدیم وقرار بود شب هم مهمان محمد علی وناهید باشیم تصمیم گرفتیم شراکتی فقط یک غذا بخوریم.باغ همایون را خواهر زاده ژیلادر قسمت شمالی شهر گرمسار دایر کرده که تا هشصد مهمانرا می تواند پذیرا یی کند. قاسم چشمش آب مروارید آورده باید برای جراحی در روزهای آینده به تهران برود. از فرصت استفاده کردیم به خانه محمود فردوسی رفتیم . خانمش تازه ازآلمان برگشته بود. محمود را خوب سرپا دیدم. بعد از دیدار با آ قای فردوسی ابراهیم مارا همراهی کرد تا محمد آباد وخانه دخترعمو سمشی .طبق قرار قبلی به خانه محمد علی رفتیم .خانه محمد علی در کوشک بود .او خانه وزمینی دراین قسمت شهر خریده تا ازقیل وقال شهرآرام باشد .از ما پذیرای مفصلی کرد بره ای قربانی کرده بود کباب وخورش بادمجان بر قرار بود.گفتگوها از هردری گل انداخته بود .گفتگوها بین قاسم ومحمدعلی محبت آمیز بود. نگاه ها مهربانانه.امید وارم همچنان باقی بماند.شب را در آپارتمان ابراهیم خوابیدیم وصبح فردا به خانه دختر عمو رباب ربرای دیدن آنها وصبحانه را با آ نها بودیم.قصد داشتیم تا به دیدن روشنک دختر قدرت برون که سخت مریض وتازه از بیمارستان آمده بود برویم .اما دخترعمو رباب بدلیل بی هوش بودن مریض ما را ازاین کار باز داشت. بعد از خدا حافظی از حاجی فرج ودختر عمو رباب به خانه بقیه فامیل کوتا سر زدیم وازاحوال همه با خبر شدیم.شب را در خانه مجتبی وپریسا که یک سالی می شود با هم ازدواج کرده اند دعوت شدیم وبقیه فامیل هم از تهران امده بودند .مجلس گرم ، سور وسات بر قرا ر ته چین گرمساری با گوشت فراوان.آخر شب به تهران بر گشتیم چون فرداصبح قرار داشتیم کمی ازشهرومهمانبازی دور باشیم وبا ابراهیم.
روز هشتم:
در بین راه گرمسار به تهران ابراهیم از من پرسید برنامه فردایتان چیست؟ خدیجه جواب داد ما خیلی مهمانبازی کردیم می خواهیم کمی برای خودمان باشیم. ابراهیم گفت فردا با من باشید من ازشما پذیرای می کنم به سید آباد سر زمینی که دارم خانه ییلاقی می سازم می برم . با تبلیقاتی فراوانی که کرده بود بدمان نیامد زمین ومکان ساخت وسازش را ببینیم. ابراهیم را فردا صبح خیلی زود درمیدان ونک اول خیابان گاندی پیدا کردیم.بسا ط آب جوش ،چای وآ ب یخش برقرار بود گفت تا دماوند می رویم آنجا نان تازه ،خامه وپنیر،عسل برای صبحانه گوشت مرغ آماده کباب برای نهار می خریم و به سمت سید آباد حرکت می کنیم. کمی از شهر که دورشدیم درخت وسایه ای نمایان شد .ابراهیم ماشین را به سمتش راندودر کناری توقف کرد. زیراندا زپهن شدو بساط صبحانه نان گرم همراه عسل وسرشیر بسیار لذیذ وخوردنی .بعد از خوردن همانجا در آن سایه چرتی زدیم.آفتاب وگرما داشت لذت صبحانه را ازدماغمان درمی آورد که به طرف سید اباد راه افتادیم. ساختمان سیدآباد تازه ستونهای بتونیهایش بالارفته بود. ابراهیم می گفت می خواهند فردا سقف اول را بتون بریزند.دوساعتی درآنجا ماندیم ابراهیم کمی بالا، پایین رفت وکمی با مقاطعه کارش حساب وکتاب کرد. زمین در دست ساخت ابراهیم سر جاده سیمن دشت قرار دارد.وقتی کارابراهیم تمام شد گفت اینجا نزدیک دریابک می باشد کبابمان را کنار دریا بک بخوریم. من وخدیجه هم از این پیشنهاد استقبال کردیم وبسمت آن محل حرکت کردیم.جاده پیچ در پیچ تا دریابک را طی کردیم. اطراف دریابک این چشمه زیبا وطبیعی را چادر کشیده اند. با سنک دورش دیوارکرده تامقداری اب بیشتری جمع شود. ازان یونجه زار وسرزمین سبز اطرافتش دیگر خبری نیست. همه جا درخت گردو کاشته شده جا بجا اجاق ساخته شده کباب درست کردند وخوردندو آشغال وباقی مانده را جا گذاشته اند ورفته اند. شرایط را که اینچنین دیدیم ابراهیم از چهره ما نارضایتی را خواند. با وجوداین که بین راه ازمن پرسیده بود به باغ پدرم به ده دهگردان برویم وکبابمان را آنجا بخوریم و من جواب رد داده بودم. دوباره پیشنهاد کردچه عیبی دارد وچرا نرویم؟ که من تلاش کردم جواب چرایش را ندهم بپذیرم به آنجا برویم. از رود خانه که گذشتیم روبروی خانه مشهدی اسماعیل نانوایی ومغازه لوازم لوله کشی وآهن الات درست شده چشمم به پسرعلی فضل افتاد . از ابراهیم خواستم تا مرا آنجا پیاده کند. پسرعلی فضل جلوی مغازه اش را می شست که هم خنک شود هم تمیز دست از کار کشید. پس از سلام واحوالپرسی با تلفن مبایلش سعی کرد تا با عزت سگینیان تماس بگیرد خبربدهد. درهمین موقع یک نفر با موتورپیدایش شد در نگاه اول اشتباه کردم پس از سلام گفتم شما کرم هستی ؟ جواب داد نه من صفر پسرمش شهربانوهستم.این خانواده در ورامین زندگی می کردند فقط تا بستانها سر باغ خودبرای جمع آوری محصول وهوا خوری می آمدند. صفر از کار وزندگی خود که کجا کار می کرده ،حالابازنشسته شده ،چند تا بچه داره ، برادرهایش چه می کنند گفت واز دیدنم ابراز خوشحالی کرد. داشتم وارد باغ می شدم که عزت سنگینییان به دیدنم آمد پس از احوالپرسی گرم وصمیمانه گفت باز نشسته شده وجای خانه پدرش ساختمان جدید ساخته وزندگی می کند.درب وردی را با فشار فراوان باز کردم وواردشدم.ابراهیم وخدیجه ومهدی آتش کباب را برقرار کرده بودند. اینطور که از آثار باقی مانده بر می آمد کسانی اجاق بزرگی درست کرده وروب گوجه فرنگی وعرق نعناع گرفته بودند.من تازه کفشم را در آورده روی فرشی که ابراهیم با خود آورده بود نشستم که ته باغ سمت مدرسه صدایی گفت های کی هستید. این باغ مال ماست اینجا را ما خریدیم. کمی جلوتر آمدند زن ومردی بودند.ابراهیم در جوابشان گفت ما خودمان هستیم،ضمنن به من گفت بلند شو با تو کار دارند.ازجایم بلند شدم فرزی کفشم را پوشیدم وبه سمتشان رفتم پسر حسینعلی سلیمان وخانمش دختر مسلم سنگینییان بودند. با دیدن من ا نگار آب سردی رویشان ریخته باشی بامعذ رت خواهی گفتند آقا حجت تورا خدا مارا ببخشید. ما نمی دانستیم شما هستید.دعوتشان کردیم به نشستن بعد از مدت کوتاهی بساط چای آوردند وگفتند چای با آتش مزه دیگر دارد برایمان چای درست کردند.ولی من از زمان گفتن های تو کی هستی این باغ مال ماست. تمام زحمتهایم جلوی چشمم رژه می رود . با خودم می گویم من در آن باغ چه کردم ؟ کی صاحبش شده .حالامن باید حتی اجازه یک چای خوردن نداشته باشم. تن خسته ام را پس از شمارش خشتهایی که زده ام بیل بدوش وگل آلود به خانه می کشیدم . آرزو داشتم پس ازآ ن همه کار سنگین خانه ای داشته باشیم بزرگ وزیبا . ان روز گفتم به هر شکل شده باید در اوضاع سر پرستی باغ تغیر بدهم .از سلیمان بسیار شنیدم از جمله اینکه قرار است این باغ را من با فروش خانه ام در ورامین از صمد سنگینیان بخرم. آهسته آهسته فهمیدم باندی پشت این خرید وفروش قرار دارد. ازسلیمان پرسیدم اعضای شورای ده چه کسانی هستند؟ ا دمه دادم که امکان داردازآ نها خواهش کنی تا اینجا بیایند. یا من خدمت آنها بروم امروز تکلیف باغ را روشن کنم. او تلفن مبایلش را به کار انداخت وگفت من همین الان با حاج حسینعلی سراج صحبت می کنم تا بیاید اینجا . حاج حسینعلی پس از شنیدن که من توی باغ هستم ابراز علاقه کرد تا با خودم مستقیما صحبت کند.او می گفت وقت ندارم باید به تهران برود. ازاو خواهش کردم یاد آور دوستیهای قدیم شدم. راضی شد وپس ازچند دقیقه یا ا لله گویان وارد باغ شد.قبل از رسیدن حاج حسینعلی سراج سلیمان می گفت من که باغ را آب می دهم ونگهداری می کنم خواهش می کنم به کسی دیگری واگذا ر نکنید. حاج حسینعلی سراج در مورد ا فراد مختلف گفت که رفته اند و خواسته اند مالکیت این باغ را به خود اختصاص دهند.ازاو خواهش کردم قلم وکاغذ آماده کنند وقولنامه اجاره برای یک سال با خط خودش بنویسد. مستاجر آقای سلیمان سنگینییان وقرار شد با در آمد آن دور باغ را فنس بکشد.قرار شد قولنامه را به مهر وامضائ دیگر عضو شورا برساند ودر دو برگ در اختیار بگذارد.آنروزکبابمان کباب نبود وچند روز بعد ازاین هم با مشکل تلفن پشت تلفن از طرف مژگان وصمد که حق نداشتی زمین را اجاره بدهی از جمله اینکه صمد می گفت من حق ریشه دارم و مژگان می گفت سهم مادرم را من همین الان می خواهم. مادرم دوباره کارش به بیمارستان کشیده شده واحتیاج به پول دارد. در تمام این کشمکش ناخواسته که برایم درست شده. بارفتن دوباره وسه باره به زریندشت با قطار وتاکسی .پیاده روی تا دهگردان توی آن سنگ وخاک.شب ساعت دوازده و نیم به خانه رسیدن کار را تمام کردم و زمین رااز آن چنان خوردن وکفمال کردن رهاندم.صمد اول گردن کشی وتهدید در کلامش بود ولی با مهمان شدن در خانه مژگان وروبروی با او که دونفری در باغ بودیم وقتی اسرار به اعتراض وشکایت که کدام یک از وارثین پدرم به تو اجازه داده تا وارد باغ ما شوی حالا تقاضای ریشه می کنی.پیشنهاد نشست با شورا وطرح شکایت را کردم .ضمنن خواستم حساب وکتاب شود درآمد چندین ساله باغ پرداخت گردد. صمد که در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بود واسرار شکایت با دخالت شورا را شنید جلو آمد صورتم رابوسید وتقاضای پوزش کرد . گفتگو زیاد بود از جمله اینکه قول فروش زمین را به سلیمان داده بودند .سلیمان می گفت به من گفتند خانه ات را درورامین بفروش وبا پول آن زمین را از ما بخر.هنوزهم می توان به گفته خیلی از مردم ده که ما را می شناسند خاطرات وخدا بیامرزی برای مشهدی مختار وباجی نرگس باقی گذاشت.
روزنهم تا سیزدهم:
صبح که از خواب بیدار شدیم می دانستیم راه زیادی در پیش داریم. صبحانه مفصلی خوردیم آماده منتظر تلفن ناهید خانم وعمو محمد علی نشستیم .ساعت هشت صبح بود که آنها زنگ زدند. قرارشد ماخودمان را به گلوگاه شهر تهران سمت میدان افسریه برسانیم. راننده تاکسی اول ا توبانی در میدان ا فسریه مارا پیاده کرد . برایمان خیلی نا شناخته بود یعنی با ا توبانهایی که ساخته شده اگر کسی اشتباه کند سراز شهر ری در می آورد یا کمر گاه جاده آبعلی خود را پیدا می کند. به امید رسیدن ا فراد آشنا در ماشینی منتظر ایستادیم وبا دقت تمام راننده ها را از نظر می گذراندیم.وقتی بعضی ها کنار ما می استادند تا مسا فری پیاده کنند یا آدرسی بپرسند اول خوشحال می شدیم که خوب خودشانند آما با حرکت کردن ورفتنشان به جایی که منتظرهستیم شک می کردیم. گرمای صبحگاهی آفتاب داشت کلافه مان می کرد سایه بانی ، درختی هم در آن تقاطع اتوبان وجود نداشت که زیرش بخزیم تا انتظار را آسانتر کند.محل انظار درست بود ماشنی به رانندگی محمد علی از راه رسید ناهید خانم با خدیجه در صندلی عقب ماشین همگیس شدند ومن هم در صندلی جلو سبیلم را به سبیل محمدعلی پیوند زدم .با دیدن برج آزادی متوجه شدم که از تهران بیرون آمده ایم ولی آنقدر ساخت وساز زیاد است که نمی دانستیم کجای شهر هستیم. مقصد تنکابن بود باید ازجاده چالوس می رفتیم .امیرومعصومه شا هحسینی که همراه دو فرند جوا نشان یک خانواده چهار نفره می باشند. محبت آمیز از ما دعوت کرده اند تا در آن آب وهوای لطیف ومنظره ها ی زیبای شمال پذیرایی کنند .این خانواده جوان با زحمت خودشان ویلایی در منطقه کلار آباد ساخته اند وما باید شام که خورش بادمجان است با آنها بخوریم.قبل از کرج ترافیک بسیار بود انگار همه داشتند می رفتند تا خورش بادمجانی که برای ما تدا رک دیده شده را بخورند.ساعت دو نیم بعد از ظهر شده تازه ما بخش کمی از جاده را آمده بودیم محمدعلی پیشنهاد کرد در یکی از رستورانها غذایی بخوریم. ماشین را کنار جاده پارک کردیم برای خوردن غذا وارد رستورانی شدیم.برایتان بگویم که تمام باغ و باغچه های اطراف جاده چادر نصب شده میز وصندلی وتخت وپشتی گذاشته شده محل پذیرایی درست شده .فکر نکنید هر چند کیلو متر یکی از این رستورانها وجود دارد نه هر چند ده متر یکی احداث شده .از همه زیبا وبزرگتر رستوران ارکیده بود.محمد علی وناهید دیزی خوردند ولی من وخدیجه ماهی قزل الاسفارش دادیم .غذایمان دیر آماده شد ولی بسیار تازه وخوشمزه بود.وقتی دوباره در جاده حرکت کردیم متوجه شدیم ماشینهای روبروچراغ می زنند وهیچ ماشین دیگری هم جهت با ما حرکت نمی کند .محمد علی ماشین را کنار کشید.ازکسی سوال کردچه خبر شده .آن شخص جواب داد که خیابان یکطرفه شده.سوال بعدی محمد علی این بود که تا کی خیابان باز می شود تا ما بتوانیم برویم. کسانی که آنجا ایستاده بودند دسته جمعی جواب دادند. تا ساعت یک بعد از نیمه شب باز نمی شود.اول محمد علی گفت از جاده قزوین ـ رشت به منطقه برویم .که من وناهید مخالفت کردیم برای اینکه از نظر زمانی زودترازساعت پنچ صبح با بدنی خسته وکوفته ازبی خوابی و رانندگی زیاد نمی رسیدیم. با همفکری همگی تصمیم گرفتیم همانجا که هستیم اطراق کنیم تا جاده بازشود. رستوران بزرگ وزیبای ارکیده با نهر آب بزرگی که از کنارش می گذشت وترنم صدای آب وبرگ درختان در آن بعد ظهر وشکم سیر،وقت زیاد ، تخت وپشتی حاضر خواب را می طلبید. خدیجه وناهید بی خبر از ما اینکار را کرده بودند.من ومحمد علی گرم صحبت بودیم خانمها غیب شان زد. کمی رستوران را بالاوپایین برای یافتنشان قدم زدیم. کمی کنار رودخانه نشستیم شیب روخانه زیاد بود وآب فراوان ‌انگارعجله داشت با سرعت به تخته سنگها می خورد و راهش راادامه می داد. بعد از ساعتی ناهید وخدیجه را روی تختی خوابیده یافتیم .روی تخت کناری نشستیم منتظرتا از خواب ناز بیدار شدند . هرچند ساعت پس از کمی قدم زدن دو باره روی تختی می نشستیم وچای دستور می دادیم تا ساعت یک ونیم شب جاده باز شد. محمدعلی عجله نداشت می گفت همیشه بعد ازبازشدن جاده اولین ماشینهای که ساعتها منتظر مانده اند از خلوتی جاده استفاده که زودتر برسند وتصادف می کنند.با احتیاط بیشتر رانندگی می کرد وجاده راطی می کردیم. معصومه خانم میز بان ما وپرستو دختر محمد علی مرتب تلفن می کردند ومی خواستند بدانند ما تا کجا رسیدیم . شیشه جلوی ماشین کمی کثیف بود .من از عمو محمد علی خواستم تا کمی تمیز کند . جواب داد عمو کمی صبرکن اولین جایی که کمی آب پیدا کنم حسابی شیشه را می شورم ، پس ازطی مسافتی در پیچ پیچ جاده مکانی را برای چادر زدن مسافران ، مسجدهمراه سرویس زانانه ،مردانه ساخته اند رسیدیم. محمد علی دستمالی برداشت همراه کمی آب تا شیشه را تمیز کند. برف پاک کن سمت راننده را بالاآورد تا تمیز کند که تیغه از دسته آن جدا شد. اول کمی سعی کرد تا آ نرا جا بیندازد .وقتی موفق نشد بی حوصلگی کرد وتیغه برف پاک کن را در تاریکی شب پرت کرد. شیشه پاک شده بود ولی ماشینمان سمت راننده برف پاک کن نداشت. چند کیلو متری بیشتر مسیر مان را طی نکرده بودیم که بارن شروع به باریدن گرفت.سرعت ماشین را محمد علی خیلی کم کرد جاده هم خلوت بود.من از سمت تمیزشیشه جاده را نگاه می کردم به راننده می گفتم اینور بپیچ یا نپیچ. با خنده وشوخی کمی جاده را طی کردیم .بارندگی زیاد طول نکشید ما به چالوس رسیدیم. دریا ومنطقه به خاطر ساختمانهای بلندی که درطرف جاده ساخته شده دیگر دید ندارد وآز آن همه زیبایی ساحل خبری نیست .  با چند بار تلفن کردن ،آدرس گرفتن ، درجاده کناره بالاوپایین رفتن خیابان به سمت کلار آباد را پیدا کردیم. نزدیک صبح بود که رسیدیم.بعد از پذیرایی گرم ومحبت های فراوان آن شب را در آن ویلای زیبا به صبح رساندیم.روز را با رفتن به جنگل دوهزار و بازدیدازیک مجموعه پروش ماهی سپری کردیم ودیر وقت به خانه برگشتیم.صبح با خوراک کله پاچه ونهار با ماهی های پروشی کنار دریای خزر از ما پذیرایی کردند.همان صبح به حسن پنیرانی زنگ زدم . پس از حال واحوال پرسید کجا هستید ؟ جواب دادم در همین نزدیکی تنکابن خانه یکی از فامیل آمدیم . از ما دعوت کرد تا به بابلسر برویم. بعد از اسراراو و پذیرش دعوت از طرف ما فهمیدیم خانمش همراه دخترش برای خرید به تهران رفته اند ودر راه برگشت می باشند.خلاصه حسن گفت از تنکابن تا بابلسر راهی نیست چای را دم می کنم وجوجه کباب را آماده ومنتظرتان هستم.ضمن صحبت کردن تلفنی به حسن یاد آوری کردم ما یک گروه هستیم . جواب داد یک لشگرهم باشید توانایی پذیرایی دارم. بابلسر را دور زدیم وکنار زایشگاه حضرت زینب خانه حسن را پیدا کردیم . خانه بسیار زیبا ی دارد دیگر آن تیزوتندی قبلی را بخاطر قدیمی شدن شناسنامه اش ندارد . حسن همراه خانواده اش پذا یرایی قشنگی کردن وشهر بابلسر را بما نشان دادند . ما بعد خوردن صبحانه ازحسن وخانواده اش خدا حافظی کردیم وازجاده فیروز کوه به سمت تهران حرکت کردیم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

53:عروسی خدیجه ومن:

خدیجه ومن روز بعد ازسفرمشورت کردیم. در مورت عروسی و تشکیل زندگی مشترک مشورت کردیم. تصمیم گرفتیم بزودی با دعوت تمام فامیل جشنی برقراروعروسی کنیم . تقویم آوردیم و رصد کردیم روز۲۶ خرداد ماه را برای عروسی خوش دیدیم.خدیجه ومن رسم ورسوم قدیم را پشت سر گذاشتیم .با هم بودیم وکنارهم درمورد همه چیز مشورت می کردیم وتصمیم می گرفتیم. از آنجایی که ریشه روستای داشتیم نوع جشن وسرور روستایی مد نظرمان بود بدون اجرای رسومات که به نظرم اگراجرا می شد خیلی قشنگ بود. نه خنچه ای در کار بود نه خرجبار بردنی در کار.نه موقع آوردن عروس به خانه داماد نارنج وترنجی ، ناروسیب وکله قند زدن در کار.زیر چادراهدایی صلیب سرخ به منطقه گرمسارازمهمانهایمان پذیرایی کردیم وماه عسل به زریندشت رفتیم.
خرید لباس وحلقه عروسی ضرورت داشت . نمی شد با لباس کارسرسفره عقد نشست وزمان عروسی از مهمانها پذیرای کرد. خدیجه ومن همراه مادرهایمان نرگس ولیلابرای خرید به بازاررفتیم. نرگس ولیلابسیارخوشحال ازاینکه برای خرید عروسی فرزندانشان را همراهی میکنند. می دانم نرگس چهار فرزند پسر ودخترش را قبلاداماد وعروس کرده ولی هیچگاه اقبال خرید عروسی رفتن نداشته.همینطورلیلابا وجود اینکه دوتن ازدخترانش با مردانی که در تهران زندگی می کردند ازدواج کرده بودند شانس خرید عروسی را نگرفته بود واولین بار بود که بازارسرپوشیده تهران را می دید. صبح زود با طلوع خورشیدخوشحال ازرختخواب بیرون آمدم.اول خدیجه را بیدار کردم.اما مادرم نرگس صدا رساند وگفت بیاین پایین صبحانه حاظر است هوا هم گرم می شود.نرگس لباش پوشیده بود همرا چارقد سفید ململ بقول خودش چهارتا خال موی جلوی سرش را آلاگورسون کرده بود.مادرها شیک وقبراق در صندلی عقب جا خوش کردندو به جدیجه اجازه دادند کنار من بنشیند .ازمیدان شاهپورتا بازار مصافت زیادی نبود وخیلی زود کنارخیابان ناصر خسرو پارک کردیم.نرگس سعی داشت ضمن شوخی وگفتن متلها یی مربوط به عروسی نصیحت کند.اول چند مغازه را برای خرید لباس عروس رفتیم. بیشترمن وکمی خدیجه ازلباسهای دوخته شده وآماده ایراد می گرفتیم وخوشمان نمی آمد. تصمیم گرفتیم پارچه بخریم وبدهیم خیاط بدوزد. پارچه را وقتی فاطمه خواهر خدیخه دید گفت من خودم می دوزم. اوکه چند ماهی کلاس خیاطی رفته بود وبرای همسایه هایش خیاطی می کرد مسولیت دوخت لباس عروس را به عهده گرفت. طلافروشیها را وارسی گردیم وچشم بازار را کور، برای خدیجه حلقه وبرای من انگشترخریدیم. نرگس ولیلابرای خودشان پیرهن انتخاب کردند.من اصلادوست نداشتم کت وشلوارم را ازخیابان ناصرخسرو یا باب همایون انتخاب کنم .نهار را سربازارچلوکباب خوردیم وبه فروشگاه فردوسی رفتیم.از کت وشلواری که انتخاب کردیم خیلی خوشم می آمد مشکی بود با خط مستقیم سفید. پیرآهن وکراوات برایش انتخاب کردیم. خسته ازشلوغی وگرما خودمان را به خانه رساندیم.
کجا باید جشنمان را برقرارمی کردیم.خانه پدرداماد ؟خانه پدرعروس؟خانه یکی ازفامیلهای نزدیک ؟هیچکدام خانه بزرگ ومناسبی نداشتند که گنجایش وموقعیت لازمه را داشته باشد. تنها جایی که مناسب به نظرمان رسید خانه پدرعروس البته نه درخانه بلکه درباغچه درمیان درختان انجیر بود. اولادر گرمسار قرارداشت که بیشترین مهمانهایمان ازهمان منطقه بود. ثانیا هرکس با امکاناتی که داشت می توانست بی آلایش وآرایش در جشن ما شرکت کند. درروستایی مانند محمد آباد رسم اینچنینی بود.هرفامیلی برای جوانش عروسی راه می انداخت خانه همسایه را قرض می کرد تا عروسی را زنانه مردانه کند.ولی ما می خواستیم همه زیریک سقف باشند. اما دعوت کردن همه فامیل دوستان وآشنایان به جشنمان.
در آن زمان دعوت نامه می فرستادند . یا فردی را انتخاب می کردند تا مهمانها را دعوت کند. برای احترام وصمیمیت بیشتر فکر کردیم که خودمان به خانه تک تک فامیل ، دوستان وآشنایان برویم واز انها دعوت بعمل آوریم. دو روزوقت گذاشیییم در تهران وگرمسارخانه تمام فامیل رفتیم ازآنها خواستیم تا درجشن عروسی ما شرکت کنند . در گرمسار عمو مصیب را سر زمینش در حال آبیاری پیدا کردیم وعمه صغرا هم درب خانه اش قفل بود درده امیرآباد سر تنورنان می پخت . خدیجه ومن می دانستیم برای فامیل تهرا ن که هر کدام دارای چند بچه بودند کرایه وسیله نقلیه راحت نیست . به همین دلیل روزعروسی یک دستگاه اتوبوس کرایه کردم تا مهمانها را از میدان راه آهن تهران به محمد آباد ببرد وبعد از پایان جشن برگرداند. اسم اتوبوس ، محل توقف وزمان حرکت را به اطلاع همه رساندم.
عموحسن ومن به ده شه سفید رفتیم تا دو د ستگاه چادربرزنتی از مسول شرکت سهامی زراعی قرض کنیم. چادرها اهدایی صلیب سرخ بود تا در زمان زلزله به مردم داده شود. چادرها را پشت ماشین قراردادیم سراق عاشیق شیرعلی رفتیم.او ساز می زد وگروه موسیقی محلی داشت. او را پیدا کردیم قرارمان راگذاشتیم ومبلغی پرداخت کردیم. بین راه برگشت از شه سفید به دامداری یکی ازاهالی رفتیم سه راس بره چاق انتخاب کردیم با خود به خانه آوردیم. میوه وقالب های بزرگ یخ را برادرم عزت وفرجی یکی از دوستان ازمیدان خریده بودن ودرجایی زیر درخت انجیرانبار کرده بودند. پخت غذا مسولیتش با دایی حبیب بود.اوغذا به مقدار زیاد برای مجالس بزرگ خوب می پخت. دراین کار اکبرواحمد که هردو داماد من بودند با اوهمکاری می کردند. حیاط خانه قدیمی پدرم آشپزخانه شده بودواجاق درست کرده بودند شعله آتش ازاطراف دیگ بزرگ سرک می کشید تا غذا آماده شود.
روزعروسی همه مهمان بودند ولی هرکسی خودش را مسول کاری می دانست طوریکه برادرم قدرت که برقرار کننده نظم بود از بعضی ها خواهش کرد تا مهمان باشند چون برای پذیرایی جوانهای زیادی داوطلب بودند.هنوزشیرعلی سرنایش را باد نکرده بود که گروه حیدر سازندچی هم از راه رسید. نمی دانم چه کسی حیدر سازندچی را خبر کرده بود. حیدر وشیرعلی هماهنگ کردند ومجلس راگرم.رقصنده های رقصهای مختلف مثل چوببازی ، چادر بازی، کردی ، محلی وشهری حاضربودند وبا نوای سازدوگروه می رقصیدند.شادی افزون شده بود همه دست می زدند چند نفرهم درمیان می رقصدند که خبر بدی را شنیدم . دست نسرین خانم دکترابطحی را عقرب نیش زده بود.هر کسی داروی تجویز می کرد ازمکیدن زهرعقرب تا فرو بردن دست توی ماست.اما دکتر ابطحی که دررتق وفتق اموربا قدرت همکاری می کرد آمد و خودش چاره نیش عقرب را کرد .البته نسرین بود که درد وسوزش نیش عقرب را تحمل می کرد. با همان دستش دست می زد و رقصنده ها را تشویق می کرد. زیرپای رقصنده ها، راهرو بین درب وردی تا ایوان، جلوی درب حیاط وقسمت بزرگی ازخیابان خوب جارو وآبپاشی شده بود. برادرم قدرت یکی ازجوانان راهمراه چند نوجوان مسول کرده بود تا مرتب تمام محل را آبپاشی کنند.همه کسانی که دعوت کرده بودیم آمده بودن با تمام بچه هایشان از کوچک وبزرگ. جمعیت زیادی جمع شده بودند .زیرچادر، زیرسایه درختان انجیر، داخل اطاقها، توی راهرووایوان خانه. گاهی یک گروه ازنوازندگان را به باغ انجیرمی بردند با نوای آن می رقصیدند.همه ضمن پذیرای از خودشان زمان چای وشیرینی ، غذا خوردن ،گپ وگفتگوی داشتند که شادی وامید درآن بود،اما هیچکس فکر نکرده بود که مجلس جشن وسرور را به ثبت برساند حد اقل عکسی از آن داشته باشیم. غیراز خانمی که ازدوستان خانوادکی بودوهمراه کوهنوردی روزهای جمعه. اسمش پروین دلپاک بود ودانشجو که هرکجای دنیا زندگی میکندعمرش درازباد همراه سلامتی.صبح زود مرا پیدا کرد ضمن تبریک عروسی دوربین عکاسیش را نشان داد و پرسید می تواند عکاسی کند یا نه؟ گفتم چقدر کارخوب و بجایی می کنی من اصلافکراین کاررا نکرده بودم. آزادی تا به همه جا سربزنی واز تمام مراسم عکس بگیری. گفت فقط سه حلقه فیلم بیست وچهارتایی دارد وسعی می کند همه را پر کند. حالا که بعد از سی وچهار سال آلبوم عکس را گاهی همراه فامیل ورق می زنیم وبه عکسها نگاه می کنیم هنروشکارچی بودنش را تحسین می کنیم. از جمع خصوصی مادر وعمه نرگس که دارند خودشان را بند می اندازند ، بقول معروف بزک می کنند، دایره می زنندوشادی می کنند تا ساخت اجاق برا ی پخت غذا . ازگروه آشپزووزن کردن گوشت برای پختن تا سفره عقد. از رقصهای مختلف تا به تخت نشستن عروس وداماد. نگاه به تک ، تک ا ین عکسها برایمان خاطره انگیزاست. درپایان جشن وقتی پروین می خواست دوباره تبریک بگوید وخدا حافظی کند گفت وقت ندارد تا عکسها را ظاهر کند چون فردا باید به انگلستان سفر کند ولی قول می دهدعکسها را درآنجا ظاهروبرایمان پست کند . درلحظه اول خدیجه ومن بهتمان زد ولی چاره ای نداشتیم . نمی توانستیم دندان اسب پیشکشی را بشماریم به قولش دلبستیم وآرزوی موفقیت برایش کردیم. یک ماهی ازآن تاریخ نگذشت که پستچی بسته ای برایمان آورد. بسته عکسها بود وازانگلستان پست شده بود.
این جشن عروسی باعث شد که همه فامیل گردهم بیاییند وبعد ازسالها دوری وحب وبغض دیداری تازه کنند. چون فردا شنبه بود باید مهمانها سر کار ، سر کلاس یا امتحان حاضر می شدند بچه هایشان را جمع کردند با اتوبوس یا وسیله های نقلیه مختلف رفتند. اطراف را نگاه کردم وبه همه جا سر زدم. من و خدیجه مانده بودیم همراه پدرمادرش. همه جا تمیز بود شسته ورفته. به باغچه انجیر رفتم چادرها هنوز پا برجا بود. لباس دامادی از تن بیرون کشیدم . تیرک چادرازجا کندم عموحسن هم به کمکم آمد تا نیمه شب طول کشید تا چادرها را جمع کردیم . قرار شد عموحسن چادرها را بارالاغ کرده وبه مسولین درشه سفید تحویل بدهد. شب از نیمه گذشته بود خدیجه ومن به سمت تهران حرکت کردیم .جهیزیه عروسی ما یک دست رختخواب بود که با خودمان آورده بودیم. وقتی رختخواب بر کولم وعروسم در کنار وارد خانه بن بست حسینه شدم نمی دانستم کجا باید سرم را زمین بگذارم خستگی را از تن بیرون کنم. نا چارهمان اطاق چهارمتری که کتابخانه ، محل درس خواندن داریوش ، کورش وشهلابود رفتیم. رختخوابمان را درکنجی نهادیم. شوروهیجان فامیل ومردم دوستی آنچنان مرا برداشته بود که اصلافکرنکردم چرا باید زندگیم را فشرده شروع کنم.ا فکاری درسرم لانه کرده بود که به خودم اجاره نمی دادم تمام قد فکر کنم وتمام قد زندگی کنم. شاید عادت کرده بودم زجر بکشم دستوربگیرم وتحقیرشوم وهرآنچه در توان دارم درطبق اخلاس قراردهم. شاید ترس بود ترس ازتنهایی وتحریم دیدارفامیل .توان مالیم درحدی بود که می توانستم یک خانه کوچک گوشه ای ازشهرتهران بخرم وزندگیم را شروع کنم ولی نمی دانم چرا فکرتحمل تحقیرآ نقدردرمن قوی بود.روز بعد برای یک هفته به زریندشت رفتیم وماه عسلمان را آنجا گذراندیم. حالادیگردرکل جامعه شورانقلابی شروع شده بود وهرروز راهپیمایی واعتصاب کارگری بیشتروبیشترمی شد. این شورانقلابی من وخدیجه را درمحیط کار ودانشگاه آنقدرغرق کرد که مشکلات روزمره خودمان فراموشمان شد.یک سالی درهمان اطاق کوچک ساعتی بدون داشتن کمترین امکان زندگی زناشویی زندگی کردیم. فقط اجازه داشتیم از ساعت یازده شب تا شش صبح درآن مکان بخوابیم.حتی اولین فرزندمان درهمین خانه متولد شد. ساک ولباسمان درگوشه ای کناررختخوابمان تلنبار بود وانگار کور بودیم مسایل ضروری زندگیمان قابل تشخیص نبود. همه چیزمان فقر ونداری خلق وجامعه بود. 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

52:بازسازی

درآخرین ملاقات قدرت بخشی از لوازمش را به پدرومادر داده بود.دیگربرای آ زادی قدرت وسلاله روزشماری می کردیم. جلوی شهربازی واطراف آن بسیار شلوغ بود نمی دانم چند نفر را می خواستند آزاد کنند.وقتی ازخا نواده ای پرسیدم ایا زندانی شما هم آزاد می شود گفت نه ما برای ملاقات آمده ایم. باهرمینی بوسی چند زندانی آزاد شده را همراه ملاقات کنندها می آوردند. خلاصه قدرت را درمیان بازوان خودم گرفتم اشگ شوق جاری بود وبدنم می لرزید.پدر ومادرهم به ما پیوستند. مادرمرتب خدا را شکرمی کرد. پدر مثل اینکه خمیدگی پشتش راست شده بود. بقیه فامیل خانه منتطر بودند . بعضی پیشنهاد می کردند جلوی پای آزاد شده ها گوسفند قربانی کنیم . از آن روز به بعد دوباره خانه ما پر رفت وآمد شد .دوستان وفامیل ازدورونزدیک به دیدن می آمدند.امنیت درخانواده برقرار بود ودیگر کسی برای وارد شدن به این خانه پس وپیشش را کنترل نمی کرد.دوباره کوهنوردی آخرهفته شروع شد . تعداد نفرات برای کوهنوردی گاهی آنقدر زیاد می شد که جمع وجور کردن آن که اتفاقی برای کسی پیش نیاید مشکل بود. من که زمان تنهایی کمتر کوه رفته بودم فکر می کردم انگاردروردی کوه هم باز شده .گروها ودسته هایی که به کوه می رفتند زیاد شده بودند . درمحل کارو دانشگاه گروهای مختلف برای کوهنوردی یار گیری می کردند . درهردره ، دامنه و قله گروها سرود خوان درحا ل حرکت بودند.
قدرت وسلاله بعد ازآزادی از زندان به کاراموزشی خودشان ادامه دادند.ضمنا مسولیت کلی اداره خا نواده دیگرازکولم برداشته شده بود.آزادی درزندگی شخصی من بسیارتاثیر گذار بود.ماموریتهای کاری از طرف شرکت ایران شیندلر برای شهرستانها را می پذیرفتم. وقت بیشتری داشتم تا درمورد ازدواجم با خدیجه فکر وهماهنگی کنم.با خدیجه برای آزمایش خون رفتیم ونتیجه این شد که می توانستیم ازدواج کنیم.باید محدودیتهای را پشت سرمی گذاشتیم.ما خودمان را نسل جدیدی می دانستیم که باید بعضی مشکلات مرسوم جامعه را بشکنیم ونوآوری کنیم. با هم به توا فق رسیده بودیم که مهریه نداشته باشیم جهیزیه وهزینه اضافی را کم کنیم ولی تمام فامیل ازکوچک وبزرگ به جشن عروسی دعوت کنیم.خدیجه در درس جغرافی سال ششم علوم انسانی تجدید شده بود. شهریور داشت از راه می رسید کتاب جغرافی را پیدا نمی کرد تا خودش را برای امتحان تجدیدی آما ده کند .با هم جلوی دانشگاه به تما م کتابفروشیها سر زدیم پیدا نکردیم .فکر کردیم به اداره آموزش وپروش منطقه برویم انجا هم کتاب پیدا نکردیم.ولی اداره آموزش وپروش آدرس انتشارات کتب درسی را در جاده آبعلی به ما داد. قرار گذاشتیم فردا به آدرس مربوطه رفته وکتاب را تهیه کنیم.من دلخوش از اینکه ماشین پیکان آجری رنگ خریده ام رانندگی کردم وخدیجه چای وساندویج آورده بود.کتاب را تهیه کردیم وروزمان را با هم گذراندیم .دریغ از یک حرف یا بوسه عشقانه . جدیجه دیپلمش را گرفت ومن تشویقش می کردم تا درسش را ادامه دهد.برنامه ازدواج ما داشت با موفقیت پیش می رفت . خدیجه رفت گرمسارخانه پدرش. وقتی بطورجدی برنامه ازدواج مخصوصا نداشتن مهریه را با پدرش درمیان گذلشت. پدرش با حرفهای بعضی از فامیل که گفته بودند حجت ا فکارچپی دارد می خواهد زن مفت و مجانی بگیرد تحریک شده بود.با برگشت اوبه تهران مخالفت وبه کتک با زنجیر تهدید کرده بود .به من خبررسید که خدیجه خودش را دریک ا طاق زندانی کرده وازخوردن غذا سرباز زده. چند روزاین کاررا ادامه داده بود .مادرش خیلی نگران حال و سلامتی خدیجه شده بود. خلاصه پدرش رضایت می دهد تا به تهران برگردد. ازبرادرم قدرت خواستم تا به عنوان بزرگ خانواده موضوع ازدواج ما را بطورجدی با پدرخدیجه مطرح کند. خدیجه وقتی از گرمسار برگشت به تهران آمد با خانواده ما درهمان خانه بن بست حسینیه شروع کرد به زندگی وشد عضو رسمی خانواده ما.حالادیگردر آن خانه چهار اطاقه شصت متری ده نفر زندگی می کردیم.
همه شرایط برای یک سفرآماده بودسفری که خستگی در گرما وسرما ساعتها مننظر ملاقات رفتن را از تن بیرون کند. تا روحیه بهتری در کالبد سرد زندگی پرازاشک وآه پدر ومادر بدمد.قرارشد به جنوب ایران سفر کنیم به اهوازوآبادان که شاید گرمای بهاری آن منطقه کمی از یخمان را آب کند.یکی از دوستان وهمکارانم در وزارت اطلاعات وجهانگردی به نام مسعود پاوندی آن زمان قسمت نوروبرق موزه هنر واقع در کنار پارک لاله را اداره می کرد .ترک بود واهل مرند ولی همه فامیلش درآبادان به کار تجارت تریکو بودند وچند مغازه داشتند. وقتی شنید ما می خواهیم برای تعطیلات نوروزی به اهواز وآبادان سفر کنیم گفت حجت در آبادان مهمان برادروپسرعموهای من هستید.من نپذیرفتم ولی اواسرارکرد. آدرس وکلید یک دستگاه آپارتمان در مرکز شهرآبادان را برایم آورد.زمان سفر رسید دو ماشین لادا وپیکان سرویس شده آماده بودند. قدرت رانندگی لادا را به عهده داشت من پیکان خودم را می راندم.سرنشینان لادا سلاله ، داریوش ،کوروش وشهلا بودند .سرنشینان پیکان عبارت بودنداز پدر، مادروخدیجه. زمان تنگ بود راه درا ز، دوازده روز بیشتر وقت نداشتیم ولی امید واربودیم از شهرهای زیادی دیدن کنیم. جاده ها اتوبان نبود وتصادف هم مخصوصا در ایام نوروزی بسیار. باید با احتیاط رانندگی می کردیم تا با سلامت این راه طولانی را برویم وبرگردیم. قرار گذاشتیم قدرت راننده اول باشد وسلاله نقشه بدست راهنمای کاروان.ماشین پیکان به رانندگی من که اصلان تجربه رانندگی طولانی درجاده نداشتم به دنبال آنها شهرری، قم را پشت سر گذاشتیم وشب را دراراک به صبح رساندیم. در بین راه قدرت با آن ماشین لادا پی در پی از من جلومی زد .دوباره سرعتش را کم می کرد تا من ازاوجلو بیافتم. دو باره به گازماشین فشارمی آورد تا ازمن جلو بزند. هربارکه جلومی زد داریوش ، کوروش وشهلافریاد می کشیدند، کف می زدند وهل هله می کردند. مادربسیارنگران بود می گفت قدرت چرااینطوری می کند خطرناکه. گفتم مادرناراحت نباش من تحریک نمی شوم وهمان سرعت هشتاد کلیومتر را ادمه می دهم.تا رسیدن به شهراصفهان موقع رانندگی سعی داشت مرا وادار به مسابقه سرعت کند ولی من تن به این مسابقه که نتیجه اش معلوم نبودچه خواهد شدندادم. بهارشهراصفهان را بسیارزیبا کرده بود.کنارزاینده رود بازارکاهوسکنجبین برقراربود وازخوردن آن لذت بردیم. گردنه معروف جاده کوهستانی خرم آباد وا ژگون شدن یک کامیون گندم را که چند لحظه قبل ازرسیدن ما به آن نقطه اتفاق افتاده بود پشت سر گذاشتیم. ازشهرخرم آباد دیدن کردیم ودانستیم از قلعه فلک والافلاک به عنوان زندان استفاده می کنند. به دذفول وارد شدیم وشبی را درآن اطراق کردیم.دیدن رود پرآبش با آسیاب خرابه های آبی به جامانده ماتم برده بود .آ ب درهرآسیاب پیچی می خورد وبه بدنه قسمت دیگرشلاق می زد. تعدادشان زیاد بودآب بسیار شلوغ می کرد. مردم محلی می گفتند شنا کردن دراین رودخانه خطرناک است وخیلیها را به کام مرگ کشانده . شهرکاملانظامی بود غزت برادر کوچکترم درهمین شهر خدمت سربازی را به پایان رسانده بود. به شوش رفتیم کنار نهرپرآ ب در نزدیکی شوش دانیال اطراق کردیم غذا پختیم وخوردیم. از شوش دانیال دیدن کردیم. ازمنطقعه ای عبور کردیم که سرتاسرآن تا چشم کارمی کرد مزارعه چغندر قند کارخانه نیشکرهفت تپه بود.
ساختارشهراهواز با شهرهای دیگرفرق می کرد. کمی ازشهرکه بیرون آمدیم هر گوشه شعله های آتش را می دیدیم که از زمین زبانه می کشید. شهر به چهارقسمت بود قسمت پابرهنه ها بسیار فقیر نشین، بخش متوسط وکاسبکار، قسمت تجاربزرگ ، مالکین وازما بهتران. وبخش کارکنان نفت که خود به دوقسمت بود .قسمت اول کارکنان دون پایه وکارگران قسمت دوم محل زندگی کارکنان عالی رتبه بود.قسمت از ما بهتران که خانه ها بزرگ بود باغ وباغچه ای داشت وبخش کارکنان شرکت نفت که خیابان کشی ومصا لح بکار رفته درساخت خانه ها ونظم خیابانها ودرختکاری فرق کلی داشت. دو روز در اهواز ماندیم. یک روز شهراهواز را دیدم وبه بازار رفتیم. روزدوم به شهر گچساران رفتیم .یکی از دوستان همبندی قدرت بنام علی حسین دران شهر زندگی می کرد واوهم اززندان آزاد شده بود. جاده های اطراف استان خوزستان به خاطر توجه شرکت نفت فرق داشت. به گچساران رسیدم نهاری مهمان خانواده علی حسین بودیم بعدازظهر برگشیتم. جاده کوهپایه ای بود. قدرت ازبالامتوجه سیاه چادرها شد که در پایین دره خیمه زده بودند.گوسفندها دردامنه کوها پراکنده بودند.بچه هاوافراد بین چادرها دررفت وآمد بودند. نمی دانم کداممان ازبازاراهواز یک نارگیل خریده بود. رنگ سبزی داشت ودلمان می خواست آن را بشکافیم تا ازشیرومغزدرون پوسته بخوریم. عین انسانهای اولیه بدون داشتن ابزاراین دست وآن دست می کردیم. هفت نفری به جانش افتاده بودیم .قدرت دستورات لازمه را می دلد دیگران اجرا می کردند. یک کارد کوچک داشتیم که خیار را خوب می برید ولی در مقابل پوست لایه لایه وکلفت نارگیل مثل دیکتاتورهای دنیا کارایی نداشت. گاهی برسرش سنگ می کوبیدیم وگاهی سنگ برسرش. تلاش وهمکاری نتیجه داد نارگیل شکسته شد ولی شیردرونش زمین ریخت. سریع دست به دست می چرخید شاید قطره ای شیرکه ازپوست آن جاری بود بچشند. درتما م مسیر راه لوله زیادی دیده می شد که شریان نفت را به پالایشگاه می رساند.
کارون ونخلهای اطرافش با آن هوای بهاری چقدردلپذیر بود. گوشه گوشه های آ ن قابل دیدن وحض بردن بود.همراه خانواده کناردختری که دوستش داشتم شهرآبادان را کشتیم .بازارش که سراسرمملوازمسافران نوروزی بود. برای خرید اجناس خارجی آمده بودند تا مردم محلی که برای مغازه های اطراف بطورعمده خرید می کردند. شبی قدم زنان کنار کارون دیدن قایقها شناوروکشتیهاکه نورباران بود لذت بردیم. محل استراحتمان درآبادان کوچک بودولی راحت .هوا گرم بودوشرجی دوست داشتیم دربالکنی آن بخوابیم. روزی را برای خرید ازبازارآبادان گذراندیم. به دیدن مغازه فامیل مسعود رفتیم.تریکوفروش بودندوسرشان شلوغ ازآنها چند تریکوبا مارک مانتیگواصل فرانسوی خریدیم. درقسمت دیگر چشممان به پتوهایی که نقش شیری داشت افتاد. خیلی دوست داشتیم بخریم .یادگارخوب وماندنی بود تا سالها ازآن استفاده می کردیم حتی به اروپا آوردیم. وقتی بعنوان بالا پوش ازآ ن استفاده می کردی تا بخوابی انگارشیری با مهربانی ازتوحفاظت می کند.
اما پالایشگاه آبادان دیدنش حتی از پشت سیمها ونرده ها برایم خیلی عجیب بود. چه صنعت عظیمی یکسرش درزیرزمین وخاک ایران وسردیگرش چرخ کارخانه های صنعتی بخشی از دنیا را می چرخاند.پالایشگاه عین یک حیوان غول پیکر با بدنی فلادی درساحل خلیج فارس آفتاب گرفته . شعله آتشی برفرازآن روشن وبخار ودود های دیگردر جابجای بدن این غول برمی خاست. با آن لوله های ریز وقطور مثل روده پیچ در پیچ این غول را در حال نشخوار متصور می کردم. رفتیم خرمشهر همه شهر نخلستان بود. لنگرگاه وکشتهای غول پیکر که کارگران بندری همراه جره اسقالهای بلند یا تخلیه می کردن ویا بارگیری می شدند تعجمان را برانگیخته بود.در خرمشهر مهمان عموی سلاله که یکی از مدیران سازمان آب شهربود شدیم. توسط عموی سلاله دعوت شدیم تا از تصفیه آب وتاسیسات آن سازمان دیدن کنیم.زمان پر کشید وروزها از پس هم گذشت. روز دهم فرودین بود باید را ه برگشت را پیش می گرفتیم. روز یازدهم فروردین سال ۱۳۵۷ وقتی به شهرشیراز رسیدیم با خبرشدیم درچند شهراعتراض واعتصاب شکل گرفته ومردم با پلیس درگیرشده اند.
روز دوم راه برگشت که همه مدت زیادی داخل ماشین نشسته وخسته شده بودند. قبل از رسیدن به اراک وقتی قدرت که همیشه جلوترازمن رانندگی می کرد. تصمیم گرفت از یک کامیون سبقت بگیرد ناگهان کامیون به سمت ماشین قدرت کشید واو را وادارکرد به قسمت خاکی سمت دیگر جاده بکشد ونزدیک بود که ازخاکریزجاده به پایین پرت شود. جاده شلوغ نبود وخوشبختانه از روبرو ماشینی نمی آمد. پدر ، مادر، خدیجه ومن که شاهد این اتفاق بودیم بسیار خشمگین وترسیده بودیم.بر سرعت ماشینها افزودیم از کامیون جلو افتادیم .قدرت پیاده شوعلامت داد تا کامیون بایستد. راننده کامیون به علامت قدرت وقعی نگذاشت. قدرت که سنگهای بزرگی در دست داشت راننده را با سنگ تهدید کرد باز هم راننده توجه نکرد. قدرت سنگ را به سمت کامیون پرت کرد سنگ به شیشه جلوی کامیون خورد آن را شکست . راننده کامیون از ترس ایستاد. دور کامیونش را گرفته بودیم او بود وشاگردش سخت وحشتزده به نظر می رسید ومرتب معذرت می خواست . از کامیونش پیاده نشد. قدرت آرام شد ومرابه آرامش دعوت کردولی پدرداشت از کامیون بالامی رفت ومی گفت بگذارید یک کشیده توی گوشش بزنم .حالاهرچه من وقدرت تلاش می کردیم آرامش کنیم نمی توانستیم . می گفت آخه من دیدم داشت بچه های مرا جلوی چشمم می کشت .بگذارید یک کشیده آبدار بگوشش بزنم. راننده کامیون که راننده محلی واهل اراک بود وبه جاده آشنا. خودش را به اولین پلیس راه رساند از ما شکایت کرد.کار شکایت اثبات واقعه و پرداخت خسارت شیشه کامیون به درازا کشید . شب را دراراک به صبح رساندیم وبعد ازظهرروزسیزدهم به خانه بن بست حسینیه رسیدیم. 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

51:بوی آ زادی!

روزهاهی ملاقات پی درپی می آ مد پدرومادر به امید دیداردوباره در انتظار می ماندند. تابستان از راه رسید کار درزریندشت ، رفت وآمد هرهفته برای ملاقات مشکل بود.تنهایی در جنگ با مشکلات روحی بیشتر مرا وابسته به کارکرد. بعد ازساعت کاراداره تا دیروقت حتی روزهای پنجشنبه وجمعه کارمی کردم . حسن کارگر تاسیسات که در شرکت شعله خاور کار می کردبه تشویق من کار جمع کردن موتورخانه شوفاژ منازل کوچک را کنترات کرد.چهارنفردرکارودرآمدش شریک بودیم.کارمندان رده بالای وزارت خانه نیز تعمیرات آسانسوروشوفاژخانه شخصی خود را برای سرویس ماهیانه یا تعمیرات اساسی واگذارمی کردند. این بود که حدود یکسال با کارشبانه روزی درآمدی حاصل شدوپس اندازی تا بنا به گفته مادر م باید بفکر خودم باشم من هم زن وزندگی می خواستم.به این ترتیب پیش پرداخت یک ماشین پیکان را پرداخت کردم ومبلغی پس انداز داشتم.
کارشبانه روزی داشت مرا کاملابه سمت مقا طعکاری می برد. داشت فراموشم می شد دوستانی دا شتم ، همراه کوهی داشتم، در صحنه شطرنج رقیبی داشتم. ملاقات بردن بودوبس . دراین زمان بود که تلفن دفتر کارم زنگ زد .در طرف دیگر خط تلفن صدای آشنایی به نرمی سلام کرد. صدای دکترابطی پس ازاحوالپرسی ،شرایط کارم راپرسید. از من خواست به دیدنش بروم. ازنوع رداین خواست فهمید دوست ندارم برا یش درد سرشود.گفت حجت من یک دکترهستم افراد مختلف برای درمان به من مراجعه می کنند. پس شما هم می توانی یکی از بیمارها باشی. مخصوصا که من دکتراطفال هستم .داریوش ، کورش وشهلارا با خودت بیاورهم من آنها را معاینه می کنم ومی توانیم زمانی با هم باشیم.این کار را چندین بارانجام دادم. روحیه می گرفتم. هرچند هفته در میان به خانه ما می آمد .با پدرومادر صحبت می کرد . یکبارهم دسته ای پول پیش پدرم گذاشت وگفت من به قدرت بدهکارم حالا که اودرزندان است می خواهم این بدهکاری را بپردازم تا شما راحتتر برای خرج خانه هزینه کنید.درآن کویرترس وبی پنا هی برایم شطی بود پراز شجاعت وامید .پشتبا نیش روزنه بود برای دیدن فردای بهتر.
تا بستان بود ومدرسه هم تعطیل.داریوش که جوانی بود وقتش را با دوچرخه سواری ، ورزش کارته می گذراند. ازاوخواستم برای خودش کاری پیدا کند. گفت عمومن کسی را نمی شناسم شما برای من کار پیدا کن تا من بروم سر کار. روزبعدازحسن که در شرکت شعله خاورکار می کرد خواهش کردم ازشرکتش بپرسد کارگر موقت نمی خواهند.حسن گفت اتفاقا به یک وردست احتیاج دارند. داریوش که می گفت دوست داردکار کند آدرس محل کار را پیدا کرد ورفت که کار کند.سه روزازکار کردنش نگذشته بود که حسن بعدازظهر هراسان به وزارت خانه آمد. پرسیدم حسن این چه حالیه که داری آیا مریض هستی؟ گفت نه ،نه نمی دانم از کجا شروع کنم وچگونه موضوع را بگویم؟ گفتم هر مشکلی هست باید بگویی. گفت بدبخت کارگره را به بیمارستان برده اند ونمی دانم چه بلایی سرش آمده. کمی آرام شد شروع کرد به تعریف کردن واقعه. گفت زمان نهار خوردن واستراحت کارگران. هنگامی که جمعی از کارگران ساختمانی در طبقه پایین درحال نهار خوردن بودند. داریوش با تفنگ بادی که ابزارکارلوله کشی وتاسیسات بود روی کف زمین گذاشته وشلیک کرده. میخ فلادی تفنگ بادی که می تواند بست فولادی لوله کشی ودیواربتنی را بهم بدوزد ازسقف پایین بیرون آمده شلواروبیضه کارگردرحال خوردن را به زمین دوخته.هنوز گفتارحسن تمام نشده بود ازانتظامات درب اداره کسی به دفترم واردشد وگفت چند نفردنبال شما آمده اند که بیرون اداره منتظر می باشند.ازا دا ره که بیرون رفتم با چند کارگرلر بسیا رطلب کارروبروشدم. بابت زخمی شدن رفیقشان پول می خواستند. این سه نفر با لهجه لری طلبکارانه فریاد می کشیدند ومرتب مبلغی را تکرار می کردند. من که در بین دعوای این سه نفر بطورکلی گیج شده بودم وقسمتی ازصحبتهایشان را نمی فهمیدم مانده بودم چگونه مشکل را حل کنم . دراین موقع پلیس انتظامات اداره بیرون آمد رو کرد به آنها وگفت بسیار شلوغ می کنید اینجا وزارتخانه است. کمی آرام شدند حسن هم به دادم رسید. حسن خودش لر بود با آنها کنار آمد که با هم به بیمارستا ن برویم وزخمی را ببینیم. زخمی درمان سرپایی شده بیرون درب بیمارستان منتظربود. کمی سختش بود که راه برود. حقوق چندروز بیکاری ودرمان او را دادم وبه ا داره برگشتم.
داریوش دوره راهنمایی را تمام کرده بودوباید دردبیرستانی ثبت نام می شد.ازاوپرسیدم کجا می خواهی دبیرستان بروی. گفت اگر بتوانیم هزینه دبیرستان هدف را بپردازیم می روم آنجا. روزبعد با هم به دبیرستان هدف کمی بالاترازکلانتری مرکزرفتیم.مدارک لازم را دادیم، فرمهای مربوطه را پرکردیم وهزینه ترم اول (سه ماه) سال تحصیلی را پرداخت کردم . دوماهی بیشتر درآنجا درس نخواند ومن مجبورشدم دوباره او رادردبیرستان راهنما با التماس ثبت نام کنم. او که دردبیرستان هدف با مبصر کلاس در گیر شده بود وکتککاری کرده بود. چند روزی به مدرسه نمی رفت ازاوپرسیدم چرا به مدرسه نمی روی؟ گفت شما باید به مدرسه بروی ومشکل را حل کنی زیاد موضوع را نگفت سرش را پایین انداخت با دوچرخه اش ازخانه بیرون زد. همان روز به دبیرستان هدف رفتم. ناظم دبیرستان با دیدن من بدون هیچ گفتگویی پرونده ای رااز روی میز برداشت روی دستهایم گذاشت وگفت ببر، ببر این پرونده راببروجای دیگری ثبت نامش کن دیگر نمی خواهم او را ببینم. من هاج واج مانده بودم .گفتم باشه می برم فقط برایم بگو دلیل این همه عصبانیت واخراج چیست. صدایش تمام دفتر را به سکوت واداشته بود. گفت بچه مردم را زده ، زده دماغ ودهانش را شکسته ضمنان روبروی من هم ایستاده وگردنکشی می کند. من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم فهمیدم خواهشم کارگرنیست پرونده را برداشتم از درب بیرون زدم.
مادرم همیشه یا دآوری می کردومی گفت معلوم هست توچکارمی کنی، چرا شبها دیر به خانه می آیی، باورنداشت شبها تا دیروقت کارمی کنم. یاد آوری می کرد که دیگر دارد زمان ازواجت می گذرد .توهم احتیاج به زن وزندگی دا ری ، توهم بچه می خواهی ،باید کانون خانواده خودت را تشکیل بدهی. سعی می کرد پدررا هم با خودش در نصیحت کردن من همآ هنگ کند.از دختران دم بخت دهگردانی می گفت وگاهی توی فامیل دخترهای دم بخت را می شمرد. وقتی به خدیجه می رسید من خوشم می امد که بیشتر بگوید. بگوید که توانسته همراه برادرنش به سمنان برود ودبیرستان را ادامه بدهد.ضمن درس خواندن مسولیت پخت غذا ومرتب کردن زندگی آن دو جوان را بعهده بگیرد.بگوید که دردآشنا می باشد وبا استقامت.این بود که داشتم یواش یواش گرفتار عشقی می شدم.
قبول کرده بودم که قدرت هشت سال زندانش را باید تحمل کند وسرپرستی داریوش وکوروش وشهلابعهده من می باشد. فکر می کردم باید اول زمینه را آماده کنم ونظرشان را در رابطه ازدواجم بپرسم. به همین منظورازآنها خواستم تا دورهم باشیم وبطور رسمی موضوع را پرسیدم ونظرشان را خواستم. آنها کمی به این موضوع خندیدند. ولی به نظر می رسیددرضمن خندیدن احساس بزرگی ورضایت می کنند.این شد که ازطریق برادر بزرگ خدیجه پیغام فرستادم آیا همین احساسی که من نسبت به او دارم او هم نسبت به من دارد یا نه.جواب پیغامم مثبت بود وزندگی رنگ دگری برایم پیدا کرد.خدیجه در کلاس یازدهم دبیرستان درس می خواند. آرزوهایمان داشت به هم پیوند می خورد.از طرف دیگر همان زمان سازمانهای بین المللی مثل عفو بین الملل، حقوق بشر به ایران آمده بودن واز زندانها بازدید می کردند. کمتراز یک ماه پس ازبازدید سازمانهای بین المللی از زندانها روزی ماموری به خانه ما آمد وکاغذی به من داد.درآن کاغذ یاداشت واره ذکر شده بود که یکنفر از خانواده شما می تواند با سلاله ملاقات داشته باشد. محل ملاقات کمیته مشترک پشت بانک سپه نزدیک میدان توپ خانه بود.تصمیم گرفتم خودم به ملاقات سلاله بروم .خیلی ذوق زده ازدیدارولی گیج که زیرپوست مسایل سیاسی کشورم چه می گذرد که اجازه ملاقات اینچنینی داده می شود. درمحل شهربانی کل کشور با سلاله ملاقات حضوری داشتم . ازپدرومادر، برادرهای دیگرم ،داریوش وکوروش شهلاوبقیه فامیل خبر گرفت. از سلامت قدرت پرسید.من هم ازخودم گفتم ازآشنایی بیشتر با خدیجه. گفتم تصمیم دارم با خدیجه ازدواج کنم. سلاله گفت بعد ازبازدید عفو بین الملل اززندانها رفتار با زندانیان تغییر کرده .ملاقاتها بیشتر شده.احتمال آزادی بسیاراست. من که دست خالی به دیدن سلاله رفته بودم پرسیدم میوه چی دوست داری تا بروم وبرایت بخرم. جواب داد اگر می توانی هندوانه بخربزرگ باشد اینجا چند نفربا هم هستیم. ازماموری که آن نزدیکی قدم می زد اجازه خواستم تا بروم وهندوانه ای بخرم وبرگردم. اجازه داد ومن با یک هندوانه دوازده کیلویی برگشتم.ازمدتها بود که قدرت وسلاله به زندان اوین منتقل شده بودند وما برای ملاقات نزدیک شهر بازی می رفتیم ازآنجا ملاقات کننده را با مینی بوس برای ملاقات با زندانی به زندان اوین می بردند وبرمی گرداندند. زمان ملاقات طولانیتر شده بود. لوازم بیشتری ازانواع خوراکی وپوشاکی برای زندانی قبول می کردند. ملاقاتها دیگر حضوری شده بود.فامیل درجه دو هم می توانستند به ملاقات بروند. سلاله درست می گفت به منا سبتهای مختلف تعدادی از زندانیان را آزاد می کردند.امید آزادی قدرت وسلاله در خانواده ما هم هیجان پنهانی ایجاد کرده بود.من دیگر در وزارت اطلاعات کار نمی کردم. چون اکثر کارمندان فنی وزارتخانه با وجود ما بیکار می گشتند . در نتیجه مدیر خدمات تصمیم گرفت قرار دادگروه ما را برای سال آینده تمدید نکند.قبلامتوجه شده بودم که شرکت تازه تاسیس ایران شیندلر احتیاج به یک متخصص آسانسور دارد.با مراجعه کردن به شرکت ایران شیندلر به عنوان متخصص کنترل مرغوبیت آسانسور استخدام شدم. در این بخش سه نفر کار می کردیم دو نفر آلمانی به نامهای زیگلر , دآلر ومن که البته حقوق آنها خیلی بیشتر از من بود.مدیر شرکت برای شروع به من هم حقوق خوبی پیشنهاد کرد .زمان بیشتری در خانه بودم مطا لعه می کردم. کمی فکرم آزاد شده بود. داریوش وکوروش وشهلا بزگتر شده بودند آرام به درس ومدرسه خود مشغول بودند. از این فرصت استفاده کردم وبا کمی تلاش دوباره در کنکور مدرسه علی ترجمه شرکت کردم .با ذخیره ایکه در ادبیات فارسی وزبان آلمانی داشتم دانشجوی زبان آلمانی این مدرسه عالی شدم.در همین زمان برادر کوچکترم عزت خدمت سربازی را تمام کرد به خانه برگشت.او که بسیار پراحساس , نیرومند وخانواده دوست بود. در کارهای مختلف کمک خوبی برای خانواده شد.در همان شرکت آسانسور ایران شیندلر مشغول کار شد. من در کارم آزادی مطق داشتم کار دانشگاه و شرکت ایران شیندلر را خودم برنامه ریزی می کردم. بیشتر دروس دانشگاه را بعداز ساعت کاری انتخاب کرده بودم.دانشجو شدن انگار درمن انرژی نهفته ای را بیدار کرده بود. در دانشگاه ومحل کار حرف داشتم تا برای همکاران وهمکلاسیهایم بزنم حرفهایی که هیجان ایجاد می کرد, همگرایی بوجود می آورد.گویا در کل جامعه چنین احساس می شد.یکجوری مثل اینکه گره زبانها باز شده بود . روزنامه ها مطالبی را بیان می کردند که تیراژ آنها چندین برابر شده بود.در دولت ومجلس گروهای مختلف اعلان موجودیت کرده و از منافع مردم گفتگو می کردند.رادیو وتلوزیون بحثهای جدیدی را به میان می کشیدند که بطور کلی تازگی داشت.آبی زیرکاه جامعه روان شده بود که کسی نمی دانست از کجا سر خواهد در آورد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

50:فرار بزرگ!؟

فکر می کردم خیلی بر اوضاع مسلط شدم وهمه چیز بخوبی پیش می رود.حقوق ودرآمدم خوب بود. اداره کردن ده نفر کارگر فنی, حسابداری وپرداخت حقو ق کاگران, رفت وآمد با مسول خدمات اداره, بر طرف کردن مشکلات فنی از قبیل چکه کردن شیر, نصب پریز و روشنایی جدید, چکه کردن پشت بام,سرویس وتعمیر دستگاهای غول پیکر تهویه مطبوع , رفت وآمددر بخش حسابداری گرفتن دو چک یکی بابت نگهداری وسرویس ساختمان ودیگری بابت اجاره ساختمان.مهندس غفاری آ خر هر ماه برای بردن چکهایش وآوردن مبلغی پول بابت پرداخت حقوق کارگران به اداره می آمد.
چند ماهی به این طریق گذشت تا بهار شد. کارگران بخش تا سیسات دو برادر بودند به نامهای علی وحسن اهل نهاوند لرستان .علی که کمی می لنگید شیفت روز را اداره می کرد وحسن که روز در شرکت شعله خاور کار می کرد وضمناً داشت دیپلم می گرفت شیفت شب را .حسن چند سال از علی بزرگتر بود.علی با یکی از دخترا ن روستای خودش نامزد بودومی خواست عروسی کند.حسن از نظر مالی واداره کردن برنامه عروسی پیش قدم بود.من هم دعوت شدم تا به عروسی بروم. روستاهای لرستان با کردستان از نظر شکل ساختمان وترکیب وقرار گرفتن در دامنه کوهپایه نزدیک به آب وچشمه زیاد فرقی نداشتند وشبیهه هم بودند.در روستای علی حمام خزانه داشت وطبق رسم وسنت بعداز ظهر باید داماد را به حمام می بردند.من وقتی داخل حمام شدم بوی رطوبت وفاضل آب مخلوط شده آزارم داد وزود بیرون زدم.دوشب در این روستا ماندم .بهترین پذیرایشان جور کردن بساط منقل ووافور بود وتریاک کشی که متاسفانه من اهلش نبودم.بیشتر وقتها گروهی ورق بازی می کردند وگروه بازنده بایدهزینه بساط را پرداخت می کرد.
روزی مهندس غفاری بدون اطلاع قبلی من به وزارت خانه آمد .بعد از دیداری کوتا وپرسش از چگونگی واداره کارها پیش وزیراطلاعات وجها نگردی که غلامرضا کیانپور بود رفت.بعد از دیدار با حسابداری وسرهنک حسنی مدیر کل اداره خدمات به من تلفن کرد تا در جلسه آنها در دفتر مدیر کل خدمات شرکت کنم.وقتی وارد جلسه شدم همه افرادرا می شناختم غیر از یکنفر که مهندس غفاری معرفی کرد اسمس سید جواد خلیلی بود.موضوع جلسه تغیر وتحول وفروش کل ساختمان به بانک عمران بود.سید جواد خلیلی نماینده بانک عمران در این جلسه بود وکار فرمای جدید من. جلسه تمام شد مهندس غفاری من وهمکارانم را به آقای خلیلی معرفی کرد ورفت.آقای خلیلی به من اجازه داد تا کار به همان شکل قبلی اداره شود.آدرسش را بمن داد تا آخر هر ماه تمام دفتر حضور وغیاب و صورت خرید وحقوق کارگران را به آن ادرس ببرم تا بعد از بزسی پرداخت کند.آ درسش سر چهار را سید علی داخل خیابان سعدی بود.دفتر خانه رسمی در چند طبقه وتعداد زیادی کارمند. آقای خلیلی می گفت تمام اسناد بانک عمران وبخش زیادی از اسناد در بار در این دفتر خانه به ثبت می رسد.آقای خلیلی قد بلند با موهای سفید مثل برف وته ریش سفید وسن پنجاه سال بود. او خیلی دم از مسلمانی می زد مرا نیز دعوت به راه راست اسلام می کرد.روزی به من گفت در منزل من هر شب جمعه مجلس روضه خوانی بر قرار است همراه غذا آدرس خانه را می دهم همراه کارگرها به این مجلس بیا.شب جمعه همراه دوتن از کارگرانم به این مجلس که در خانه آقای خلیلی بر قرار بود رفتیم.خانه درست روبروی دفتر آقای خلیلی سر چهار راه سید علی طرف دیگر خیابان سعدی بود.درب خانه باز بود وشخصی ما را راهنمایی کرد به زیر زمین از حیاط بزرگ با درختان کاج قطور عبور کردیم وارد زیر زمین شدیم.آقای خلیل با لباس راحت وعبای آخوندی بر دوش جلوی درب زیر زمین ایستاده تازه واردها را برای نشستن راهنمایی می کرد.وقتی سر جایمان نشستیم من متوجه شدم که چه زیر زمین وسیعی مثل مسجد محل ومنبری در یک گوشه آن قرار دارد که از همه جا قابل دیدن می باشد.مردم زیادی نیامده بودند ولی شیخی در حال گفتن مساله دینی بود روضه می خواند. پای منبر چند شیخ دیگر نشسته بودند. شیخ روی منبر سروته گفتارش را تمام کرد پایین آمد وشیخ دیگری بالای منبر شد. کمی که دقت کردم دیدم با اشاره آقای خلیلی که صاحب منبر بود روضه خوان بالای منبر هر کجای مطلبش بود باید قطع می کرد از منبر پایین می آمد تا دیگری با اشاره او بالا رود. شیخ پایین آمده بدون توقف در مجلس از کنار آقای خلیلی می گذشت با او دست می داد وحق منبر ش را می گرفت و حتما خودش را به منبر دیگر در جای دیگر می رفت.آن شب حداقل ده تا شیخ ومعمم با عبا عمامه یا کلاه بلند نوار سبز دور کلاه وشال سبز از منبر بالا رفتند وپایین آمدند. از هفته بعد خراب شدن دستگاه تهویه مطبوع را بهانه کردم ونرفتم .آ نروز اولین وآخرین بار رفتن به این مجلس بود.چند هفته گذشت روزی تلفن دفترم زنگ زد .آقای خلیلی آن طرف خط بعد از سلام واحوالپرسی کوتاه از من خواست تا به دفترخانه سر چهار راه سید علی بروم.دستور داد تا صندلیی کنار میزش برای من قرار دادند.صحبتش در مورد همکاری من با گروه فنی بانک عمران بود .ضمناً گفت بانک عمران یک مجتمع مسکونی در دست ساخت دارد.اگر در استخدام بانک عمران در بیایی بدون داشتن پیش پرداخت یک دستگاه آپارتمان با وام بانک عمران می توانی داشته باشی.آنروز قول همکاری دادم وبیرون آمدم. نمی دانم چگونه شد وچه پیش آمد که این پیشنهاد به فراموشی سپرده شد.

هفته ها از پس هم می گذشت هر جمعه ودوشنبه پدر ومادرم وگاهی فرزندان قدرت را برای دیدار جلوی زندان قصر می بردم . گاهی مادر می گفت حجت کمی هم فکر خودت باش تو هم احتیاج به زن وزندگی داری وتشویقم می کرد تا ازدواج کنم.بهار 1355 بود . امتحانهای خرداد مدارس تمام شده بود و یاروزهای پایانی آن بود. تازه از کوره غول پیکر دستگاه تهویه مطبوع بیرون آمده بودم .چون باید دستگاها را از تولید گرمابه سرما وخنک کننده تغیر می دادیم .تقریباً ساعت یک بعد از ظهر بود که از انتظامات درب ورودی وزارت خانه یکنفر را دنبال من فرستادند تا جلوی درب بروم. وقتی جلوی درب ورودی رسیدم مادرم را دیدم که بسیار پریشان واشک آلود آنجا ایستاده. اولین چیزی که به نظرم رسید که بگویم این بود. مادر چگونه این جا را پیدا کردی .خیابان مهدیخانی کجا واینجا کجا چطوری آمدی . همراه اشک با صدای گرفته گفت بچه ها ! بچه ها فرار کردند رفتند نمی دانم کجا دیدم وحس کردم با هم پچ وپچ می کنند ولوازمشان را جمع می کنند . سرم را زمین گذاشتم تا کمی استراحت کنم که صدای بسته شدن درب را شنیدم. بلند شدم هرچه صدا کردم داریوش کورش شهلا کسی جوابی نداد. دلم هری ریخت انگار خانه می خواست مرا بخورد.چادرمرا سرکردم وازخانه بیرون زدم با پرس وجو خودم را به تو رساندم با خبرت کنم شاید بتوانی آنهارا پیدا کنی.کمی دلداریش دادم وگفتم مادر نترس آنها بزرگ هستند گم نمی شوندحتماً رفتند پیش مادرشان.آنروز کار را به کارگران سپردم مادرم را به خانه رساندم.پدرم رفته بود زریندشت کمی بهاره کاری کندوبخانه وباغ سر ی بزند .پدر برگشت واز پیش آمداین فرار بزرگ که خود داریوش وکورش وشهلا اسم انرا انتخاب کرده اند متعجب شد.با وجود این که بیشتر مشکلات را با سکوت وبرد باری تحمل می کرد. گفت پسرم حالا چه می شود چکار باید بکنیم؟ اگر به ملاقات برویم برادرت از فرزندانش سوال کند چه باید جواب بدهیم؟ جواب دادم راستش را بگویید .بگویید رفته اند پیش مادرشان. این گفتگو بین من وپدردرحیاط ادامه داشت ومادردر آشپزخانه مشغول بود که درب حیاط به صدا درآمد.من که لبه حوض نشسته بودم بسمت درب رفتم وباز کردم.عفت خانم مادرداریوش , کورش وشهلا بود که با سروصدا وفحش وخشم وارد شد.هرچه فحش دلش می خواست داد به قدرت به پدرم به من به تمام خانواده خطیری .من وپدرکه سکوت کرده بودیم ومتعجب شده بودیم واصلادلمان نمی خواست غم وعصبیتمان افزوده شود تمام فحشها را تحمل کردیم.مادرم گاهی سرش را ازآشپزخانه بیرون می آورد سعی می کردعاطفه مادری ومسولیت عفت را نسبت به بچه هایش یادآ و ری کند.من که سالها با برادرم وعفت زندگی کرده بودم. سرسفره آنها غذاهای دست پخت عفت را خورده بودم.واز طرفی مادرداریوش کورش شهلا بود. اصلادلم نمی خواست آنها کمبود پدر را احساس کنند.در نتیجه با دخالتم درگفتگوی بین مادر وعفت گفتم فحش ,عصبانیت, فریاد چاره ساز نیست.عفت حرف آخرش این بود که طبق قانون سرپرستی وهزینه بچها با پدر می باشد. در زمان نبود پدر پدر بزرگ وعموی بزرگ بایداین وظیفه را بعهده بگیرند.من وپدرم هردو همزمان گفتیم ما قبول داریم به شرطی که بچه ها با مشکلات وکمبودها سازگار باسند وما را کمک کنند نه اینکه با پشتبانی شمابیشتر مشکل درست کنند.عفت می گفت این مشکل شما هست باید خودتان حل کنید.گفتم در نتیجه با شما نمی توانیم صحبت کنیم. زمانی تعین کن تا پیش پدرت آقای حقیقت بیا ییم تا با او گفتگو داشته باشیم. دوروز بعدعفت تلفنی به من روزتعین شده را خبر داد.روز تعین شده همراه پدر به خانه آ قای حقیقت سر پل امامزاده معصوم بود رفتم.آقای حقیقت از گرفتاری ومشکلات کاملابا اطلاع بود با اصرار من که داریوش وکورش وشهلا باید کتبا تعهدبدهند تا دیگر فرار نکنندواز پدر بزرگ ومادربزرگ حرف شنویی داشته باشند.تعهد نامه گرفته شد.تا آخر شب با هم به خانه کنار حسینیه برگشتیم.مادرم تنها خانه منتظر مانده بود.داریوش وکورش وشهلادورازغوغایی که بوجود آورده بودند ازبرنامه های تلوزیون وسریالها تعریف می کردند.داریوش کمی ورزش می کرد وگاهی حرکتهای بروسلی را درمی آورد ویک نونچیکا خریده بود.فکرکردم حالاکه مدرسه تمام شده وبچه ها هم که می گویندامتحانها را خوب داده وقبول می شوند چرا برایشان یک تلوزیون نخرم. در خیابان امیریه کمی بالاترازپل امیر بهادریکی ازدوستان دوره دبیرستانم همراه پدرش مغازه بزرگ فروش لوازم خانگی داشت.هروقت مرا می دید تعارف می کرد که فکر پولش را نکن هر چیزی برای خانه ات می خواهی بیا قسطی ببر. من هرگز در زندگیم قسطی چیزی نخریدم. به مغازه اش رفتم.انواع واقسام تلوزیون را داشت. همان روز بعد ازظهر رفتم به خانه داریوش وکورش را به آن مغازه بردم گفتم هر کدام از تلوزیونها را شما انتخاب کنید برایتان می خرم.داریوش وکورش از خوشحالی نمی دانستند چه کار کنند.دور ایستادم به حرکتها یشان توجو داشتم وبه گفتگو آنها گوش می دادم . داریوش به سمت من آمدوگفت هرکدام را که ما انتخاب کنیم می خری .گفتم آره عمو درست شنیدی هر کدام را انتخاب کنید می خرم.هردوتاشان کنار بزرگترین ومدرنتر ین تلوزیون مغازه که شابلرنس فینگرتاچ بود ایستادند وگفتند اینو می خواهیم.به آقای سنجابی همکلاس قدیمیم گفتم این تلوزیون را به آدرس ما بفرست. چکی بابت قیمت تلوزیون ونصب آنتن دادم به خانه برگشیم. همان شب تلوزیون داشتیم. داریوش و کورش برای تنظیم تلوزیون را ه پله خانه را نوبتی بالاوپایین میرفتندو فریاد میزدند کمی به چپ نه نه کمی به راست خلاصه آنقدر جابجا کردند تا تنظیم شد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

49:ملاقات

روزها با ترس ودلهره ونگرانی از پیش آمد بیشترپس هم می گذشت. یکباره انگارهمه چیزسرم هوارشده بود .نگرانی مادرازهمه بیشتربا پنهانی گریه کردن وآشفتگی در حرف زدنش کاملاپیدا بود.پدربیشترسکوت می کرد ونگرانیش ازجنس دیگری بود. درچهره اش می شد خواند چه بارسنگینی بر قلب وروحش سنگینی می کند.ضمن نگران بودن از آنچه برای قدرت وسلاله پیش آمده بود باید به زریدشت میرفتند وباغ وکار کشاورزی را پیش می بردند.موقع جمع کردن محصول بود وکارشبانه روزی . دلشان طا قت نمی آورد بعد ازچند روزبرای با خبرشدن ازاوضاع قدرت وسلاله به تهران برمی گشتند.وقتی از زریدشت برمی گشتند هرچیزی که فکرمی کردند مصرف خوراکی دارد از توت خشک تا مغز گردو، گوشت تازه بره پروش داده خودشان، بادمجان وگوچه فرنگی، سبزی تازه وخشک، چغندروسیب زمینی، آ لوچه وزدآلوی خشک می آوردند. من برای کمکشان به ایستگاه راه آهن تهران می رفتم. مادر بسته ها را روی سر می گذاشت ،من وپدربرکول می کشیدیم تا ازپله ها بالابیاوریم وبه خانه برسانیم.
در جستجوی شغل بهتر با حقوق بیشتر می گشتم. به هرساختمان که برای تعمیرات آسانسورمی رفتم می پرسیدم . دیگر نمی توانستم نیمه وقت معلم بودن همراه تعمیرکاری آسانسوررا ادامه بدهم. ازآموزش وپروش استعفاء کرده بودم.یک روزصبح که داشتم کارت حضور غیابم را به دهن ماشین مخصوص این کارمی دادم سرپرست سرویس وتعمیرمرا به دفترش خواند. آدرس ساختمانی را به من داد که سرچهارراه کاخ وشاهرضا قرارداشت.اوادامه داد که این ساختمان تازه ساخته شده ولی سالها بلااستفاده مانده . صاحب آن مهندس غفاری می گوید به وزارت اطلاعات وجهانگردی اجاره داده.ازشما می خواهم بروی دو دستگاه آسانسورنصب شده دراین ساختمان را سرویس کنی وتحویل بدهی. من همان روزصبح به ساختمان مربوطه رفتم .خودم را به مهندس غفاری معرفی وکارم را شروع کردم. چند روزی که دراین ساختمان کارمی کردم مهندس غفاری روزی دو یا سه بار به من سر می زد. روزچهارم آسانسورها سرویس شده آماده طی صورت جلسه ای به مهنس غفاری تحویل شد.قبلااز مهنس غفاری برای کار جدید پرسیده بودم. درهمین موقع مهندس غفاری گفت این ساختمان دراجاره وزارتخانه است ولی اداره کارهای فنی آن بعهده من می باشد ودنبال یک سرپرست که بتواند ازعهده آن برآید می گردم. درابتدای کاراز مبلغ حقوقش پرسیدم. مبلغی را پیشنهاد کرد که جبران حقوق آموزش وپروش وشرکت ابولحسن دیبا را می کرد. قرارگذاشتیم تا فردا به دفترش بروم تا بیشتردراین مورد صحبت کنیم. فردا تمام کارگران تهویه مطبوع ، لوله کش، برقی وساختمانی که هرکدام سابقه خوبی درکارشان داشتند به من معرفی کردوقرارشد بزودی کارسرپرستی را شروع کنم.کارم غیراز سرپرستی کارگران، تعمیرات آساسورها ، خرید لوازم وقطعات موردنیاز، تنظیم صورت حسابها ، پرداخت حقوق کارگران، در تماس بودن مرتب با اداره خدمات وزارتخانه ورفع مشکلات ریزودورشت آن بود.
همه چیز برایم سخت وسنگین بود .از نگاه درچشمان مادرم که ضمن مقاومت نگرانی موج می زد تا خمیدگی پشت پدرم ازخشم وسکوت.اداره یک خانواده پنج نفره از نظر مالی وتنظیم آن . سنگینی تنهایی طاقت فرسا بود.هیچکسی ازترس با خانواده ما در تماس نبود. چنانکه میگویند در شهر ما درخت انگوره خدایا دلم از درد جدایی زخم ناسوره خدایا. هیچکس غیر ازمن خانه نبود.داریوش ، کورش وشهلاپیش مادرشان رفته بودند.حشمت خواهرزاده ام به زریدشت پیش پدر مادرش رفته بود. پدرمادرهم به زریندشت رفته بودند.تنگ غروب بود درب خانه ته بن بست حسینیه زده شد. وقتی درب را بازکردم شخصی نامه ای بدستم داد که خبراز روزملاقات می داد . محل ملاقات زندان قصر بود روز جمعه. بعدازرفتن مامورفوری لباس پوشیدم خودم را به ایستگاه راه آهن رساندم تا توسط مسافرانی که به زریندشت می رفتند برای پدر مادر پیام برسانم که پنچشنبه برگردند.روز جمعه صبح خیلی زود همراه ساک بزرگی از خوراکی ولباس که مادرفکرمی کرد قدرت دوست دارد جلوی درب زندان قصر رسیدیم. چند نفر پیش از ما در صف بودن که گویا از شهرستان آمده بودند. آفتاب اوایل شهریورماه که بالاآمد میدان جلوی زندان پرازجمعیتی بود که برای ملاقات زندانیانشان آمده بودند. مادر با دیدن صف طولانی بعد از خودش و جمعیتی که از دورو نزدیک حتی با لباس محلی آمده بودند مشکلات خودش را فراموش کرده بود. می گفت این بیچاره شهرستانیها حتما هر چند ماه یکبار به دیدن عزیزانشان می آیند. سعی می کردم با حرفهایم به آنها روحیه بدهم .مخصوصا می گفتم با دیدن قدرت بر خودشان مسلط باشند گریه نکنند بیشترجویای حال روزش باشند.خلاصه انتظارمان به پایان رسید واسممان را برای ملاقات صدا کردند. معمولااسم زندانی را صدا می کردند. پدرومادرم را تا دم درب کوچکی که میان درب دولنگه بزرگی نصب شده بود همراه آخرین سلام رساندن بدرقه کردم.کمی چشم به درب دوختم وفکرم را پرواز دادم که قدرت چه می پرسد؟ وقتی مادروپدر را می بیند چه احساسی خواهد داشت؟ خودم را تا وسط میدان به سایه ای کشاندم تا تن و روح خسته ام را جایی یله کنم.زمان به کندی می گذشت عقربه های ساعت مثل اینکه تب کرده بودند وثانیه ها اصلا پیش نمی رفتند. مرتب به ساعتم نگاه می کردم.با چند نفر دیگرکه مثل خودم منتظر بودند صحبت کردم همه آنها درد مشترک داشتنند.تنها من بودم که برای اولین بار آمده بودم. کمی اطراف میدان قدم زدم از دستفروش سر کوچه سیگار خریدم. دوباره جلوی درب زندان آمدم درهمین موقع درب کوچک بازشد چند نفر که ملاقات رفته بودند برگشتند. کمی امید وارشدم وبا باز شدن درب در چهره زنان ومردانی که خارج می شدند چشم می دوختم تا احساسشان را از ملاقات درک کنم. هربارکه کسی از درب بیرون می آمد ویا داخل می شد درب خیلی زود بسته می شد. انگارتمام وجودم در نگاهم متمرکزوبه دستگیره درب دوخته شده. بله دوباره درب باز شد این بار پدرجلوترازمادر از درب بیرون آمد خودم را به مادررساندم که سعی می کرد ساک خوراکی را از درب کوچک بیرون بکشد.ساک را ازدستش گرفتم نگاه به چهره اش انداختم . تلاش داشت تا صورتش را از من پنهان کند خط خشک شده جای اشک روی گونه هایش مشخص بود.پرسیدم حالش چطور بود؟ گفت خوبه ،خوبه فقط چند تکه لباس زیر برایش از ما تحویل گرفتندوفوری موضوع را عوض کرد وگفت همین اشب باید به زریندشت برگردیم .محصول قیصی را پشتبام بی صاحب ول کردیم وآمدیم.
مشخص کرده بودند دوهفته دیگرباید به ملاقات می رفتند.دو باره روزجمعه جلوی زندان قصردرصف قرار گرفتیم تا اسممان را خواندند. وقتی از ملاقات بر گشتند سکوت مطلق برفضا سایه انداخته بود. نمی دانم در زریندشت بین آنها چه گذشته یا در زندان چه چیزی آنها را به سکوت واداشته بود . مادردرآشپزخانه برایمان غذا می پخت که پدر سکوت را شکست با بقضی در گلووصدایی خشمگین گفت از تو می خواهم تا تبری برایم بخری خودم هم می روم به بازار تا کفنی تهیه کنم. پرسیدم تبر وکفن برای چیست؟جوابم را این چنین داد می خواهم کفن را بپوشم وتبر را بردارم بروم جلوی دانشگاه تهران . باتبر شروع کنم به قطع کردن درختی شاید یک پدر سوخته ای بیاید بگوید برای چه این کار را می کنی.آن وقت من دردم را بگویم ، بگویم یا مرا بکشید یا مرا هم مثل فرزندم زندان کنید.تلاش کردم آرامش کنم از مردمان دیگری که جلوی زندان دیده بود بگویم از آنهایی که از شهرستانهای مختلف برای ملاقات می آمدند بگویم.مادرازصدای بلند وخشمگین پدربه ما پیوست. گفت قدرت به طورعجیبی ضعیف شده صورتش کج بنظرمی رسد. گفت به سختی می توانست حرف بزند.گویا شکنجه زیادی دیده.
بعد از چند ماه ملاقات دو باردرهفته شد وفرزندان قدرت نیز حق دیدار پدرشان را یا فتند. من که ماشین لادای قدرت را از دبیرستان چیستا بیرون کشیده بودم می توانم همه انهارا تا درب زندان برسانم.می دانستم قدرت ماشین خریده ولی نمی دانستم وقتی به اروپاسفررفته کجا پارک کرده. هفته اول مهر ماه۱۳۵۴ روزی زنگ تلفن دفترم دروزارت اطلاعات بصدا درآ مد پس از سلام واحوالپرسی خودش را آقای بخشی سرایدارمدرسه چیستا معرفی کرد. اوکه از دستگیری قدرت خبر داشت کمی همدردی کرد وادامه داد که ماشین آقای خطیری کنارحیاط مدرسه پارک می باشد. مدیرمدرسه ازاول شهریورماه تقریبا هرروز یاد آورشده که تکلیف این ماشین را روشن کن.خیلی جستجوکردم تا شماره شما را پیدا کردم.ضمنا ماسین نو میباشد می ترسم بچه ها آسیبی برسانند. باهم قرارگذاشیم همان روزبعدازظهربه مدرسه چیستا رفتم.من که بعد ازگرفتن گواهینامه رانندگی درکردستان زمان سربازی هرگز پشت فرمان ننشسته بودم وراننگی نکرده بودم با دلواپسی پشت فرمان نشستم . آ قای بخشی گفت بهتراست کمی همینجا جلوعقب کنی ، با دنده ، ترمز وکلاج آشنا شوی تا قلق ماشین را به دست بیا وری بعد به خیابان بروی.خلاصه با هرمشکلاتی بود ماشین راکنار خیابان مهد یخانی ( مهدی موش) پارک کردم .هفته بعد وقتی مادروپدر به ملاقات قدرت رفتند خواستم که بپرسند ماسین را چکار کنم ؟ قدرت اجازه داد تا ازماشین استفاده کنم. ازآن پس فرزندان قدرت را هر روزپنجشنبه برای دیدار با مادرشان می بردم ومی آوردم. روزملاقات رفتن نیزازآن استفاده می شد.
داریوش وکورش در دربیرستان رهنما ثبت نام شده بودند.شهلاتوسط مادرش در دبیرستان شرف ثبت نام ومشغول تحصیل بود. حشمت دبیرستان عبرت درس می خواند. ناخداگاه خودم را سرپرست چهارنوجوان ازشانزده تا یازده ساله یافتم .گویا زندگیم یک جوری برنامه ریزی شده بود. دوشنبه ها سحرخیزپدر مادر را برای ملاقات جلوی زندان قصر می بردم وبعد از ملاقات به خانه می رساندم.روزهای پنجشنبه بعدازظهرداریوش ، کورش وشهلارا به خانه پدر بزرکشان آقای حقیقت که اطراف پل امامزاده معصوم بود می بردم تا با مادرشان دیدارداشته باشند.روز جمعه دوباره روز ملاقات بود وجلوی زندان گاهی فرزندان قدرت دراین روز می توانستند دیدارداشته باشند. بقیه زمانم کار بود کاربود کار تا بتوانم ضمن اداره کردن کارهای فنی وزارتخانه وکسب درآمدی که بتواند هزینه جاری خانواده را تعمین کند.یک روز دوشنبه که بعد رتق فتق محل کارم جلوی زندان برگشتم تا پدرومادرم را به خانه برسانم اشکهای مادر را جاری دیدم.پرسیدم تازه چه خبرشده چرا کریه می کنی ؟ که پدر سکوت را شکست گفت این مجید شاهدی چند وقته که مرتب می آید پیش ما وشروع می کند به قدرت وخانواده ما فحاشی کردن می گوید تقصیر پسرشماست که برای خواهر ودامادمن مشکل درست شده. ادامه داد که ما دلمان خون است او هم با حرفهایش قوز بالاقوز می کند. هفته بعد وقتی پدر مادر را در صف منتظرین نوبت ملاقات گذاشتم بر گشتم تا ماشین را جای مناسبی پارک کنم. وقتی برگشتم مجید را دیدم کنار پدرم ایستاده مثل گذشته با حرفها ودروشت گویها یش آزارمی رساند.بی اختیا ربه مجید شاهدی گفتم در مشکلات قدرت پدرم اطلاعی ندارد. این افراد که شما در موردشان با پدرم دعوا میکنی در بند هستند.حرفهای شما جز اینکه این پیر مرد را آزاردهد کاری از پیش نمی برد. مجید بدون توجه به حرفهای من به زشتگوی ادامه داد که ناگهان مشتم را جلوی صورتش گره کردم وگفتم دیگر حق نداری با پدر چنین رفتاری داشته باشی ودیگرهرگزاتفاق نیافتاد.!
هوا سردشده بود پدرو مادر کمتر به زریندشت می رفتند. روزی بعد ا زملاقات وقتی پدر ومادررا به خانه رساندم پدر کاغذی بمن داد که روی آن آدرس وشماره تلفنی نوشته شده بود.گفتم آدرس کیست وشماره تلفن چیست؟ گفت برادرت این کاغذرا داد. سفارش کرد که با شماره تلفن تماس بگیری. قرار بگذاری تا ازنزدیک با این شخص که وکیل تسخیری او میباشد دیدارداشته باشیم.روز بعد با وکیل قدرت تماس گرفتم. بعد از معرفی وگفتگوی کوتاهی روزی را قرار گذاشتیم .روز موعود همراه پدر به خانه وکیل رفتم. طبق سفارش قدرت مبلغی پول برای هزینه پرونده با خودمان برده بودیم. خانه در ناحیه تجریش بود وآقای وکیل خودش را سرهنگ باز نشسته معرفی کرد.ا طاقی از خانه بزرگش دفتر کارش بود.بی مقدمه سراصل مطلب رفت وگفت پرونده قدرت را خوانده ام . خودم را آماده میکنم تا در دادگاه ازاو دفاع کنم.اما دفاع کردن از قدرت با این پرونده سنگین راحت نیست. چون درپرونده ازوجود اسلحه ای صحبت شده.اوکه موتوجه نگرانی و وحشت بیش ازحد من وپدر شده بود. ادامه داد که البته با برسی کارشناسان ازاسلحه مربوطه سا لهاست استفاده نشده.مبلغی که با خود برده بودیم دراختیارش گذاشیم وبا دنیایی نگرانی به خانه برگشتیم. قدرت هشت سال زندان گرفت.
نوروز داشت از راه می رسید که خبر دادند درایام نوروز خواهر برادرها هم می توانند یک بار به ملاقات بیایند. روز ملاقات وقتی جلوی زندان قصر رسیدیم جمعیت زیادی برای ملاقات آمده بودند. اسم هر زندانی را که مامورزندان نام می برد ده یا پانزده نفرجلوی درب وردی حاضرمی شدند تا داخل شوند. داخل محوطه زندان نیز پر جمعیت بود. خلاصه پس ازانتظار طولانی نوبت ما شد که با قدرت دیدار داشته باشیم. زندانیان قبلابه سالون ملاقات آمده بودن. هر ملاقات کننده ای با دیدن زندانیش اشگ ریزان ودوان به آن طرف می رفت .تورسیمی بین زندانی و ملاقات کننده قرارداشت.زمان ملاقت پانزده دقیقه بود.پس ازسلام واحوالپرسی با قدرت دادن قوت روحی به هم جا باز کردم تا خواهرانم بتوانند بیشتربا اوصحبت داشته باشند. درهمین زمان چشمم به حسین پسر دایی حبیب افتاد که با فامیلش ملاقات می کرد.به سمت او رفتم وداشتم حالش رامی پرسیدم که دستی محکم به پشتم خودر وگفت شما اینجا چکار می کنی وبا شرایط بدی ازمحل ملاقات بیرونم کرد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

تابستان سال۱354

چندسالیه که بین اعضای دور ونزدیک فامیل مخصوصاً جوانتر ها یک جور نزدیکی ایجاد شده . این نزدیکی باعث شدکه بیشتر به خانه یکدیگر سر بزنند ودر جشنها,غمهای هم شریک باشند . در مواقع دشواری به هم کمک و یک تعاونی تاسیس کنند. دراین نزدیکی فامیلی از هر سطح فکری ، تحصیلی، شغلی ومالی وجود داشتند.کمی مسن ترها مثل پدرم عمو هام ودایهام کشاورز بودند ودر روستاها زندگی می کردند.قدرت دبیر .من ،ابراهیم ، اسماعیل کار گرآ سانسور .حسین ، رمضان دایی هادی،رمضان مندلی کارگر کارخانه ارج بودند.رضا ی دایی حسن نگهبان سد لتیان بود. رضای دایی حبیب تلفنچی کارخانه برق شهر ستان کرج بود.تقی خطیبی کارگر کشتارگاه ،قاسم زارع داماد عمو حسن کارگر نقاش ساختمان ودایی حسن کشاورز در قرچک ورامین .اکبر والیاس شوهر خواهرهام کارمند اداره خاکشناسی بودند.گاهی دورهم جمع می شدیم وپنجشبه جمعه ای با هم بودیم. قرار منظمی نداشتم که هر ماه یا هر پانزده روز دور هم جمع شویم.بیشتربستگی به فصل سال وآب وهوا داشت. اگر زمستان بود درتهران میماندیم ومهمان یکی از اعضاء که امکانات پذیرایی داشت می شدیم. اگر فصل رسیدن زرد آلو وقیصی بود به زریندشت خانه پدرم می رفتیم.نزدیک عیدبرای روز سیزده بدرخانه دایی جسن قرچک ورامین قرار میگذاشتیم.روزهای قشنگ بهار یا تابستان به سد لتیان خانه رضای دایی حسن می رفتیم . در فصل پاییز فصل خربزه و انجیر خانه عمو حسن مهمان ابراهیم می شدیم.آنقدر صمیمیت ونزدیگی ایجاد شده بود که هر کس در نوبت خودش با هر امکاناتی داشت پذیرای می کرد واعضاء که اکثراً با خانواده یعنی زن وبچه می آمدندبا هر امکاناتی سازگار می شدند.رفتن زریندشت در روزهای تابستان برای همه لذتبخش بود. هر چندقطار تهران گرگان شب پنچشنبه وجمعه بسیار شلوغ ولی خود ما هم کم نبودیم گاهی به چهل نفر می رسیدیم.قطار ساعت نه شب از ایستگاه تهران حرکت می کرد وساعت یازده ونیم به زریندشت می رسید.از ایستگاه تا خانه پدرم که دهگردان بود پیاده می رفتیم.تازه دورهم می نشستیم همراه چای نوشیدن صحبت از هر درئ می شد.نزدیک صبح هر کسی هر جا پیدا می کرد می خوابید. گاهی تا پانزده نفر در ایوان می خوابیدند.توی همه اطاقها پر بود .تعدادی روی پشتبام می خوابیدند یا برای خودشان زیر درختان قیصی جا درست می کردند.من وبرادرهای کوچکم عزت وماشا الله باید با پدر ومادربرا ی تهیه غذا وامکانات دیگرکمک می کردیم .خانمهای فامیل که آمده بودند بیشتر با مادرم در کارهای خانه کمک می کردند. بعد از صبحانه دسته جمعی برای قدم زدن کنار رود خانه می رفتیم.مسن ترها که هم صحبت پدرم بودندبیشتر دور ور او بودند در مورد کشت وپرورش وبرداشت محصولات مختلف گفتگو می کردند .بعدازخوردن ناهارچرب و چیلی که مادرم همراه خانمهای دیگر تهیه دیده بودندهر کسی یک جایی پیدا می کرد تا چرتی بزنند.بعد از ظهر تا تنگ غروب برنامه آبتنی در رودخانه ,دراز کشیدن آفتاب گرفتن واز هر دری صحبت کردن ادامه پیدا می کرد.پیش از اینکه هوا تاریک شود هر کسی سعی می کرد مقداری زردآلو یا قیصی برای خودش در ساکش جا سازی کند.پس از صرف شام ساده ای باید قدم زنان به ایستگاه زریندشت می رفتیم تا ساعت یک نیمه شب وقتی قطار گرگان تهران می رسید با آن خودمان رابرای کار فردا به تهران برسانیم.
وقتی نوبت رضای دایی حسن بود با چند دستگاه ماشین خودمان را به سد لتیان محل زندگی او می رساندیم. روز را با گردش در اطراف سد وپذیرای می گذراندیم. اما روزی که نوبت دایی حسن بود بدلیل اینکه خانه اش در رو ستایی نزدیک قرچک ورامین بود بیشتر خوش می گذشت مخصوصاً اگربا روز سیزده بدر مصادف می شد.پذیرای, گفتگو, دیدار فامیل ودوستان جای خودش را داشت وچهار توپ بازی کردن ضفا وفضای دیگری داشت.
جوانان وکامل مردانی که خوب می توانستند بدوند در این بازی شرکت می کردند.اول بین خودشان دونفر را بعنوان سرپرست دو تیم انتخاب می کردند. حالا آن دونفر یار کشی می کردند.همه دور هم جمع می شدند برا ی شیر وخط کردن با سکه ای تعین می کردند کدام تیم باید بالا بماند توپ بزند وکدام تیم گال بخورد و توپ جمع کند.یک نفر ازتیم گال خور باید بالا می ماند توپ می داد تا تیم مقابل با چوب مخصوصی که قبلاً تهیه شده بود توپ بزند.قبل از شروع بازی مره تعین می کردند.دوتا مره داشیم اولی بالا محل توپ زدن بود که وقتی فردی توپش را زد و می مرد می رفت آنجا می ایستاد تا نفر بعدی توپ بزند که اگر توپش می گرفت خودش ونفر اولی می توانستند تا مره بعدی که تقریباً هفتاد تا صد متر فاصله داشت بدوند وبرگردند. اگر شرایط خطرناک بود ونمی توانستند برگردند باید در مره پایین می ماندند تا نفر بعدی توپ بزند.با گرفتن توپ نفر بعد افراد مانده در پایین خودشان را به مره بالا می رساندن وزنده می شدند ومی توانستند دو باره توپ بزنند.معمولاً کسی که خوب می زد و توپش خوب می گرفت آخرین نفر می ماند تا اگر همه تیم توپشان نمی گرفت ومی مردند حق داشت چهار بار توپ بزند با زدن توپ نفر آخر همه زنده می شدند ومی توانستند دوباره توپ بزنند. در این بین اگر یک نفر از تیم گال خور توپ زده شده را بل می گرفت همه تیم بالا می آمدندو تیمی که بالا بود توپ می زد باید پایین می رفت گال می خوردوتوپ جمع می کرد.این بازی همراه شادی ودنبال هم کردن برای زدن با توپ افرادمرده تیم توپ زننده تا مدتی ادامه داشت تا همه خسته می شدند. روز با چای, شیرینی, آجیل,خوردن آش رشته وقدم زدن دور مزرعه گندم به پایان می رسید.
از طرف دیگربین همین جوانان ودوستان نزدیک قرار ثابت کوهنوردی بودکه به کوهای شمیران تا توچال هم می رفتیم.تیم کوهنوردی بیشتر ترکیب کارگری دانشجویی ومعلمی داشت.گاهی در تابستانها تیم کوهنوردی به پانزده بیست نفر هم می رسید.من همراه برادرانم وقتی مسولیت کمتری احساس می کردیم به دلیلی دوستان آن هفته برای کو هنوردی نمی آمدند مسیر طولانیتری می رفتیم.مثلاً از پنچشنبه بعد از ظهر پس قلعه را پشت سر می گذاشتیم .شب را در اطراف شیر پلا با روشن کردن آتش وگر دآمدن دورآن , خواندن سرود کوستان,گفتگو های بسیارو همنطور خوابیدن کنار آتش به امید روشنایی می ماندیم. فردا با زدن سپیده صبح طوری حرکت می کردیم که با طلوع خورشید قلعه توچال می رسیدیم. در قلعه توچال پوست صورت وگلو گردن را به هوای تازه سپردن وگاز زدن به لقمه ای که مخلوطی از نان , خرما وپنیر یا کوکوی سبزی بود چه حالی داشت.حتی آخر فصل بهاروگاهی تاتیر ماه در دره های سمت شهرستانک برف دیده می شد. گل لاله زیر تخته سنگها پیدا می کردیم. زنبق وحشی می چیدیم .ریواسهای ترش وآبدار را دسته کرده در کوله پشتی قرار می دادیم و مسیر برگشت که سرازیر بود می دویدیم. بعد ازظهر از سدکرج یا شهرستانک به تهران برمی گشتیم.از کوه که به خانه می رسیدیم من , ماشاله , عزت, قدرت, وگاهی جوانهای دیگر فامیل شش یا هفت نفر می شدیم.دستجمعی به حمام عمومی می رفتیم.
حمام عمومی سعادت در کمر کش خیابان مهدیخانی (مهتی موش) قرار داشت.لوازم حمام را چند تایی در ساک بزرگی جا می دادیم وروانه حمام می شدیم.بعد از دوش گرفتن در صحن حمام گرد هم می نشستیم در موردخوشی , خوبی, سختی, هما هنگی وکمک به همدیگر در مسیر وزمان کوهنوردی گرم گفتگو می شدیم.تاس آبی پشت هم می ریختیم. بعدنوبت مشت ومال وکیسه کشیدن همدیگر بود که دو به دو انجام می شد.من کیسه کش خوبی بودم. وقتی در حال کیسه کشیدن یکی از برادرانم بودم متوجه فرد یا افرادی می شدم که آمده اند به نوبت نشسته اند تا من آنهارا کیسه بکشم .کار کیسه کشی که تمام می شد میرفتم تا دوباره دوش بگیرم و برای صابون زدن آماده شوم فرد یا افراد نوبت نشسته می آمدند واعتراض می کردند که چرا آنها را کیسه نمی کشم نوبت آنهاست.من باید قسم می خوردم بابا من کیسه کش حمام نیستم افرادی را که کیسه کشیدم برادرانم بودند.گاهی من قدرت وعزت یا ماشا اله را کیسه می کشیدم.وقتی نوبت آنها می شد که مرا کیسه بکشند دو نفری به جان من می افتادندو حسابی با ناشیگری گاهی پوستم را می کندند.
زندگی در خانه کوچکی با جای تنگ ولی پر از آرزو , امید, رشد,پویایی, کتاب خواندن, گفتگو در مورد موضو ع روز, کلاس کنکوررفتن,با دانشگاه در ارتباط بودند,روزنامه ومجلات روز را خواندن وبررسی کردن,دستجمعی سینما وتاتر رفتن. آمد ورفت دوستان بسیار ازدکتر, معلم ودانشگاهی گرفته تا کارگر وکشاورز و پذیرایی گرم وصمیمانه مادرم از اعضاء خانواده ,دوستان ومهماتنها خانه را به جایی پر از صمیمیت وآمال تبدیل کرده بود.من که بعد از قدرت تنها کسی بودم کار می کردم ودر آمدی برای خرج وهزینه خانه پرداخت می کردم از مسافرت قدرت , سلاله شاهدی وخانم ساوجی تا زمان حرکت آنها به اروپا خبر نداشتم.خرداد سال 1354
قدرت همرا ه این گروه به اروپا مسافرت کرد.من که تلفنی در خانه نداشتم از چگونگی ,کجا, کی,شرایط وزمان برگشت توسط علیمحمدسرایدار مدرسه دخترانه خانم ساوجی با خبر می شدم.زمان گذشت ومنتظربرگشت مسافران بودم که یک روز علیمحمد زنگ زد وگفت برادرت قدرت با همراهنش زمان بازگشت وقتی با ماشینی که برای خانم شاهدی خریده اند از مرز بازارگان می خواستند عبور کنند توسط ساواک واداره مرز بانی دستگیر شده اند.از اینجا بودکه صفحه جدیدی برای خانواده وفامیل ما باز شد.در همین زمان دوستان وفامیل که با خانواده ما نزدیک بودندبا هم به کوهنوردی می رفتیم , مهمانی میدادیم, در جشنها وسرور همدیگر شرکت می کردیم پراکنده شدند.اگر کتابی داشتندسوزاندند.ازدیدارهم پرهیزکردند.مخصو صارفت وآمد به خانه ما بطور کلی قطع شد. حتی اگر من سوار اتوبوس بودم دوست معلم یا دانشگاهی که تا چند ماه پیش با هم به تاتر یا کو ه می رفتیم مرا می دید در ایستگاه بعدی از اتوبوس پیاده می شد که مبادا با من روبرو وهم کلام شود.در همین زمان عزت به خدمت سربازی رفت. ماشاله هم برای ادامه تحصیل فوق دیپلم رشته برق به اراک رفت. من ماندم, داریوش ,کورش,شهلا, که فرزندان قدرت بودند, حشمت که خواهر زاده ام بود وپدر ومادر. به نوعی با زور وجبر زمانه سرپرست خانواده ای شده بودم که چهار نوجوان پانزده تا ده ساله داشت.خبر دستگیری قدرت را باور نمی کردم ونمی دانستم چگونه با پدر ومادر رنج کشیده ام بر خورد کنم وآنها را آرام نگهدارام.چند هفته بعد از دستگیری یک روز تنگ غروب درب خانه ته بن بست حسینیه را مامورین ساواک زدند. با باز شدن درب در یک آن همه آنها که پنچ نفر بودندداخل شدند. ماکه از این نوع وارد شدن گیج ,شوکه و ترسیده بودیم نمی دانستیم چه بایدبکنیم. یکی از مامورین گفت در یک اطاق بمانید. هیچکس حق نداردازاطاق بیرون بیایدوبگویید اطاق قدرت کدام است.دو نفر از آنها به اطاق قدرت رفتند, یک نفر در حیاط ماند, دو نفردیگر در راه پله و جلوی اطاقی که ما بودیم موضع گرفتند.تمام خانه را با دقت گشتند . دو گونی پر کتاب جمع کردندو سوالات ما را بدون جواب گذاشتند ورفتند.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

سفردوم

سفری که اصلاباورم نمی شد۰هنوزهم یاد آوری گوشه گوشه های ازآن خاطره انگیز، ناراحت کننده، زیبا ، ترسناک،آموزنده وسرشاراز شادی است۰تعطیلات نوروزی بود وپانزده روزفرصت۰ازتهران شروع شد۰به قلب ایران سفرکردیم۰به اصفهان، شیراز، چند شهر استان فارس مخصوصا بم وارکش۰ بندرعباس ، جزیره قشم ، کرمان ، زاهدان ،چند شهراستان خراسان ،مشهد وجاده کناره به تهران بازگشتیم ۰همسفرهایم چهارنفرومن نفر پنجم این سفربودم ۰ماشین ا پل وسیله نقلیه سفرمان صاحبش یکی ازهمسفرها بنام خانم شاهدی بود۰دیگر مسافران این اپل حسین پسر دایم شوهرخانم شاهدی ، قدرت برادر بزرگم ، خانمش سلاله ومن بودیم۰صندوق عقب اپل که درخیابان مهدیخانی پارک بود تا سقف جا زده شدودرب آنرا بزوربستیم راه افتادیم۰راننده گی را شاهدی که دبیر دبیرستان ولیسانس زیست شناسی داشت بعهده گرفت۰حسین کارگر رنگ ولعاب کارخانه ارج بود۰قدرت برادربزرگم لیسانس ا قتصاد دبیردبیرستان درجوادیه ونازی آباد بود۰ خود را سرپرست وبرنامه ریزاین سفر می دانست۰سلاله خانم قدرت هم لیسانسیه بود ودبیردبیرستان دخترانه۰اما من دیپلمه طبیعی، کارکر تعمیرات آسانسور، چرخ پنجم خانواده ۰گاهی همراه برادران کوچکترم به کمک پدرومادردر جمع آوری ،حمل ونقل محصول کشاورزی ،مخصوصا هنگام سفراز زریندشت به تهران می رفتم۰
از نوع دستوراتی که از همسفرانم مخصوصا قدرت می رسید وباید اجرا می کردم چرخ پنجم این سفرهم بودم۰برای آخرین بارقدرت از سرویس ماسین، برداشتن نقشه بزرگ ایران، میوه ، آب ومواد غذایی  پرسید۰جوابها مثبت بود۰ماشین تکانی خورد واز پارک بیرون آمد۰زمانی طول نکشید که خیابان شوش راپشت سرگذاشتیم جاده شهرری پیش رو۰ قرار گذاشته شد که ازشهرکاشان وباغ فین حمام محل قتل امیر کبیر دیدن کنیم و شب را درا صفهان بگذرانیم۰چند جایی برای کمی استراحت، خوردن غذاوقضای حاجت ، زدن بنزین بین راه توقف داشتیم ۰دریکی از توقفها قدرت رانندکی ماشین را بعهده گرفت۰خانم شاهدی همراه حسین وسلاله در صندلی عقب جا خوش کردند ومن به شغل شریف شاگرد رانندگی منصوب شدم۰شب را دراصفهان به صبح رساندیم۰هوا بهاری ودل انگیز بود۰بعد ازخوردن صبحانه درآ ن هوای لطیف به قدم زدن در چها رباغ پرداختیم۰صحبت ازکی وچگونه پایتخت شدن اصفهان گل انداخته بود۰با دیدن مکانهای مختلف مثل زاینده رود دروسط شهر، پل خواجو، عالی قاپو، مسجد شیخ لطف الله، منارجنبان ، چها رباغ ، کاشیکاری ومعماری سقف ودیوارهای ساختمانها فکرمی کردم اصفهان بخش عظیم تاریخ ایران را بدوش می کشد۰ با آثاری که باقی مانده نشان ازاین دارد چه هنرمندان با ذوقی داشتیم که هنرشان را برای نان وجبردراختیارطبقه خاصی قرار دادند۰بخشی از شهر را با ماشین دیدن کردیم۰من که وصف جنبیدن منارجنبان را شنیده بودم ولی تجربه نکرده بعدازترک این مکان ازهمسفرهایم پرسیدم شما نمی خواهیدجنبیدن را تجربه کنید۰ همه نگاهی به شلوغی بازدید کننده گان کردند وگفتند ما قبلاجنباندیم۰گفتم پس منتظرمن شوید تا برگردم۰خودم را به دل جمعیت بازدید کننده زدم با فشاروزور پله های باریک وکاهگلی برج را بالارفتم۰برج را جنباندم وبا تفکر چگونه جنبیدن این برج دو قلوبرای دیدن از قسمتهای دیگر شهربا همسفرانم همراه شدم۰اصفهان در همین سالها هم به خاطر تاسیس کارخانه ذوب آهن مورد توجه خاص بود.
اصفهان را با اشتیاق ا دامه سفر ودیدن شهریزد پشت سر گذاشتیم. تمام مسیرسوای بخش کویری درختان پرشکوفه ومزارعه سرسبزلذت سفر را چند برابر می کرد.بازار ومسجد جامع یزداز نظرهنری کم ولی بسیارهنرمندانه بودو مردم سخت معتقد داشت . دین زردشت دراین شهرهنوزپیروانی داشت وآ تشکده روشن شهر برای بازدید مسافران نوروزی باز بود.هر گوشه شهر مغازه فروش قطاب ، پشمک، باقلوا،صوهان وشرینیهای دیگرمن شرینی دوست را به وجد می آورد. قدرت کاغذ وقلمی همراه داشت . درمحلهای مورد بازدید گاهی با مردم محلی صحبت می کردویاد داشت برمیداشت . بادگیرساختمانهای کاهگی شهر برایمان جالب بود. همه ساختمانها بدون استثنا برای خنک کردن ورهایی از گرمای تابستان داغ بادگیرداشتند. همراه همسفرانم از یک بادگیر دیدن کردم. شهربعدی شیرازبود.
طبق معمول که در تمام وردی شهرها انجام میدادیم. وقتی از دروازه قرآن شیرازعبور کردیم وبه اولین میدان شهر رسیدیم سه باردورمیدان دور زدیم تا راه خودمان را پیدا کنیم.در مرکزشهربه چند مسافرخانه سرزدیم تا برای استراحت جای مناسب پیداکردیم.راه طولانی را طی کرده بودیم احتیاج به غذا واستراحت داشتیم.صبح فردا با شوق دیدن حافظیه آخرین قطرات چای صبحانه را سر کشیدم.اولین سفرم به شیراز بود.دو روزاز تما م منا طق زیبای شهرمثل آرامگاه سعدی. حافظ، باغ ارم باسروهای بلند قدش، تخت جمشید وباقیمانده آثارباستانی با قدمت دوهزارساله پادشاهی ایران دیدن کردم.روزهای بهاری هوای خوش شیراز دیدن جاهای مختف وهمسفران اهل بحث وگفتکودرمورد همه مسایل گنجینه ای بود.مخصوصا وقتی ازچادرهای باقیمانده ازجشنهای دوهزارساله شاهنشاهی دیدن کردیم. نتجه گفتگو اصراف بیش ازحد پول مملکت توسط حکومت دراین جشنها بود. در صورتیکه شهرستانها وروستاها ازکم بود ویا نبود مدرسه ومعلم کافی، مرکز بهداشت ودرمان، برق وآب سالم، وجود حداقل جاده خاکی رنج می بردند.این گونه بحث وگفتگو در شنونده گونه ای روحیه مقاومت ومبازره جویانه ایجاد می کرد.
روزبعد به جهرم با باغهای مرکباتش رفتیم . باغهای چند هکتاری لیمو شیرین ، پرتقال ونارنج که صاحبانش در تهران پست ومقامی داشتند هوش ازسرهربیننده ای می ربود.چند ساعتی درشهر جهرم نماندیم وبسمت شهرستان بم روانه شدیم. نمی دانم چرا دلم می خواست هرچه زودترازشهربم دیدن کنم.شاید وقتی از شیراز بیرون آمدیم تمام مسیربه ارگ بم ، فیلم شهر قصه، زلزله بم ، ساخت خانه های جدید ومورد قبول قرار نگرفتن مردم زلزله زده می اندیشیدم. همسفرانم نیزدر این موارد صحبت میکردند. متوجه نشدیم از کجا وکی وارد شهرشدیم چون تل درهم ریخت ای ازخاک ودیوارهای شکسته ،کج وکوله فقط دیده می شد.چیزی بنام شهردیده نمی شد.کمی دورترازاین دیوارهای شکسته وسقفهای فرو ریخته تعدادی ساختمان آجری در حال ساخت بود. مردم زنده مانده اززلزله هنوزدرهمان آواره ها وچادرهای اهدایی صایب سرخ زندگی می کردند ولی حاظر نبودند خانه های جدیدرا به پذیرند واساس کشی کنند. مسولین اجرای طرح شهرک جدید به عناوین مخلف فشار می آوردن ولی مردم مقاومت می کردند. یکی از دلایل مرد م برای نپذیرفتن این بود که در ساختمانهای شهرک جدید فکری برای نگهداری حیوانات آنها نشده بود . وقتی ازطاقی دروازه ارگ وارد شدم .دیوارهای نیمه بلند دور، خانهای ریخته شده ، شاهنشین ، میدان کوچک وسط ارگ صحبت ازمعماری چند هزارساله داشت.خودم را درمکانهای مختلف جای حیوانات فیلم شهر قصه قرارمیدادم وگفته های آنها راتکرارمی کردم.مثل خره خراطی می کرد، اسبه اساری می کرد، شتره نمد مالی می کرد ، آقا فیله آمد آب بخوره افتادو دندونش شکست.
عزممان را جزم کردیم که خودمان را به بندرعباس برسانیم.تمام مسیر جاده خوبی نداشت وتاریکی شب هم رانندگی را سخت میکرد. نزدیک نیمه شب وارد بندر عباس شدیم. چند مسافرخانه را برای پیدا کردن جای استراحت درب زدیم.جاهای مختلفی مثل خوابیدن درحیاط یاپشت بام نشانمان دادند. اما ما اطاق می خواستیم. شهر بندرعباس که درساحل دریا قراردارد ودارای لنگر گاه درهرکوچه پس کوچه ای مسافر خانه داشت. خلاصه پس ازتلاش وجستجوی چند ساعته جایی پیدا کردیم.وسا یل را از راه پله ای که یک نفر به راحتی نمی توانست ازآن بالاپایین برود با قلدری به اطاقها کشاندیم. هوای گرم بندرعباس دراین فصل وعوض شدن جای خوابم باعث شد که فقط تا تیغ آفتاب بخوابم وبا اولین طلیعه نورخورشید بیدارشدم. هوا شور بود انگار نمک پخش می کردند. خودم را از راه پله باریک به پشتبا م رساندم. تمام سطح پشتبام از تختهای زوار در رفته پوشیده شده بود که مسافران کارگر صبح زود برای رسیدن به موقع سر کار مثل حلزونهای که جلد خود را رها می کنند با پتوها ی درهم برهم رها کرده بودند. ولی بعضیها هم پتو برسرکشیده خورناس می کشیدند.از بالاوقتی برای اولین بار چشمم به سطح آب دریا خورد برای یک لحظه هیچ جا را نمی توانستم ببینم. بی اختیاردستم را بالای چشمم حایل کردم تا سایبانی شود وازشدت آزارنورخورشید برسطح دریا وانعکاس آن به چشمم کم کند. شهرساحلی فراموش شده ای بود که درآن فقط کار بود وکار. این جا مردمی با پوست سیاه دیدم که مثل من صحبت می کردند.این جا بود که با پوشش مردم ساحل جنوبی آشنا شدم وبرقع را دیدم. وقتی در کناره شهر گشت می زدم وخانه های ساخته شده از حلبی وجیل وجگن ،پای رهنه، لباس رنگ رو رفته،بچه هایی باپوست سیاه وسفید لخت مادر زاد را ورانداز می کردم. با خودم می گفتم حتما آن خانم با چشمایی که از سوراخ برقع به ما نگاه می کند می گویداین ها چه آدمهای خوش بختی هستند. آمدند اینجا مسافرت وخوش می گذرانند. ساحل تا چشم کار می کرد بلم وقایق وکشتی شناور در سطح آب بود.بازارسر پوشیده مثل بقیه شهرهای بزرگ نداشت. مغازه های بزرگ وکوچک پراکنده در سطح شهر دیده می شد. تنها بازارماهی فروشی سا حل دریا هرروزفعال بودودست فروشهای اطراف آن تلاش می کردند تا ازمسا فران نوروزی برای کالاهای خود مشتری دست وپا کنند.روز دوم با بلم روانه جزیره قشم شدیم. بیشتر مسافران بلم قاچاقچیان لوازم خانگی بودند.مسیربندرعباس تا قشم طولانی نبود ولی آفتاب داغ وانعکاس نور خورشید به سطح آب گرما را طاقت فرسا می کرد. بلم سایبان نداشت وهوا شرجی بود.قاچاقچیان شناخته شده ازترس روبروشدن با ماموران ساحلی قبل ازرسیدن به آب زدند تا با شنا خود را درمحلی دوربه ساحل برسانند.چند ساعتی بیشتروقت نداشتیم بایدخودمان را زمان برگشت بلم به بندرعباس می رسانیم.در همین وقت تنگ در قهوه خانه ای نهار وچای خوردیم وبا محل زندگی وکار وکاسبی مردم آشنا شدیم وازاطراف جزیره دیدن کردیم.آفتاب گرمای شدید را از دست داده بود وداشت نقاب شب برخ می کشید که وارد بندرعباس شدیم.بعد ازاستراحت کوتاهی به مرکزتاتریا نمایش شهر بندرعباس رفتیم.سالون کوچکی بود بیش از پنجاه نفرظرفیت نداشت ولی پر بود تعدادی هم ایستاده نمایش زار را تماشا می کردند.دراین نمایش یک پرده ای وبسیارطولانی کارگردان وهنرپیشه ها میخواستند بگویند فقر فرهنگی وبیدانشی دراین منطقه چقدر جا افتاده است وچگونه بیماردریا زده وروانی را درمان می کنند.این روش درمان از کشورهای آفریقایی آمده بود.
ازبنرعباس که بیرون آمدیم نمی دانم چگونه شد که مرکز تصمیم گیری گروه تصمیم گرفت از بی راهه یعنی جاده ای که کامیون وتریلی ها رفت وآمد می کردندخود را به کرمان برساند. جاده خاکی بود، ازپمپ بنزین وقهوه خانه خبری نبود. رودخانه کوچکی جاده را سرهر پیچ قطع می کرد. سرعت طی مسافت بسیار کم بود.محل تقاطع رود خانه باجاده بدلیل عبور کامیونها گود شده بود. بعضی ازقسمتها اصلانمی شد دید چقدرگوداست. اینجا بود که چرخ پنجم گروه که همان شاگرد راننده محترم که من باشم وظیفه داشت تا شلوارش را بالابزند داخل آب شود محل کم عمق آب را نشان راننده بدهد تا بدون خاموش شدن ماشین عبور کند.تازه ازدست کلاف سردرگم رودخانه وجاده خاکی نجا ت پیدا کرده بودیم که ماشین با چند تکان ایستاد معنیش این بود که بنزین تمام کرده.خوشبختانه آثری ازآب وآبادی درآن حوالی دیده می شد. ازمردی که سوارخرش آن نزدیکی می گذشت ازوجود پمپ بنزین سوال کردیم. با لبخند معنی داری اشاره به دهی کرد که ازدوردیده می شدوگفت ممکن است بنزین درپیتهای بیست لیتری آنجا پیدا کنید. همراه قدرت راه ده مربوطه را پیمودیم پیتی بنزین خردیم وتا محل توقف ماشین روی شانه هایمان حمل کردیم.ماشین با چند بارناله کردن موتورش روشن شد پاسی از شب گذشته بودکه به کرمان رسیدیم.در شهر کرمان زیاد نماندیم. با عجله ازبازارقدیم وجدید دیدن کردیم. تنها جایی که خوب به خاطرم ازاین شهر باقیمانده حمام گنجعلیخان بود.حما م خیلی قدیمی شاید صد سالی عمر داشت با هما ن تودرتویی وراهروهای باریک به سبک قدیم.درب وردی باسقف کوتاه ، چند سکودراطراف رخت کن با حوض آبی دروسط وپاشوره اطراف آن، یک راهروباریک رختکن را به چند فضای تودرتو مثل هزارلامی رساند که محل نشستن دوستان وآشنایان دورهم وکیسه کشیدن همدیکربود،درآخرین قسمت خزانه که با بالارفتن ازپله به آب گرم می رسیدند. تمام قسمتها با قراردادن مجسمه هایی که نشان می داد درحمام مردان چگونه خود را نظافت می کردندهمراه پخش نوار ضبط شده وسروصدا حمام عمومی مردانه کامل شده بود.  
از کرمان تا زاهدان چنانکه مردم کرمان می گفتند بسیار خطرناک بود. امکان بسته شدن جاده توسط طوفان شن ، گم کردن جاده وگم شدن در بیابان شن، مدفون شدن کامل توسط طوفان شن. با دا نستن تمام خطرها تنها جاده موجود بین کرمان تا زاهدان را پیشروداشتیم وازشهرکرمان بیرون آمده بودیم.دو ساعتی که راندیم . ازآبادی درخت وباغ دیگر خبری نبود. تپه ماهوره ها شنی بود ، جاده ای که نصف آن ازشن پوشیده، ماشین اوپلی که فقط یک باک بنزین دارد همراه پنج نفربا امید زنده رسیدن به زاهدان. دروسط راه کرمان به زاهدان یک برج مثل برجهای چراغ دریایی ساخته شده که نشان از درست آمدن بود. تا به زاهدان برسیم لاشه چند اتوبوس ووانتبار را دیدیم که درگیرطوفان شن شده بودند.با دیدن اجساد اتوبوس دفن شده درشن بهم قوت قلب می دادیم وخلاصه رسیدیم. قسمت وردی شهررا ساخت وسازمی کردند ونشان ازاین داشت که دارند بلوار می سازند.خوشبختانه در شهر زاهدان نباید دنبال مسافرخانه می گرشتیم .آدرس خانه دوستی را داشتیم که درزاهدان دبیربودولی خودش برای دیدارخانواده به دماوند رفته . هنوز باید مصافت زیادی را طی می کردیم وجاهای زیادی را می دیدیم ولی وقت تنگ بود روزها از پس هم گذشتند وتعطیلات دا شت به پا یان می رسید. شهرجای زیادی برای دیدن نداشت.آ فتاب ، گرما ، برخورد شن وماسه بصورت، ومردمی بیشتر با لباس بلوچی که سعی می کردند با قسمتی ا زپیچه روی سرشان صورتشان را نیز بپوشانند.شبانه روزی بیشتر در زاهدان نماندیم وقصد کاشمرودیداردوستانی در ده حاجی آباددرجاده راندیم.
در بین راه زاهدان تا کاشمر که راه طولانی بود شهر دیگری وجود داشت بنام بیرجند که قصد نداشیم در آن بمانیم.در تمام مسیراین مسافرت دو موضوع بسیارمهم مورد بحث وگفتگوویا شاید درس سازمانی بود. اولین موضوع هژمنی داشتن وچگونگی اجرای آن بود. موضوع دوم تعلیم وتربیت به روش پداگوژیگی ماکارنکو بود که کتابش تازه چاپ شده بودودست بدست برای خواندن می چرخید.با این گونه بحث وگفتگومن که شغل شریف شاگرد رانندگی را داشتم کاملاحواسم جمع بود مبادا روش تربیتی ماکارا نکو روی من اجرا شود.شنیده بودم درزمین فوتبال ده دهگردان جلوی جوانان ده که مشغول بازی فوتبال بودند روی برادردیگرم عزت یکبارپیاده شده. با تمام حواس جمعی وقتی سپیده دم بین راه زاهدان وبیرجند چشممان به لاله های وحشی خورد و بی اختیارماشین توقف کرد تا ازاین زیبایی بهره ببریم.من وحسین در ماشین باقی ماندیم ودیگران از ماشین پیاده شده دوان، دوان به سمت لاله ها رفتند. حسین پرید وجای راننده نشست وماشین را روشن فقط چند قدم جلوعقب کرد.قدرت روشن شدن موتورماشین را شنید وجلوعقب شدن آنرا دید. وقتی آنها به ماشین برگشتند نزدیک بودهم هژمونی وهم روش تربیتی ماکارنکو روی من پیاده شود. آن روزبرمن آنچنان گذشت.نیمه روزبودوبه شهربیرجند نزدیک شده بودیم که صدایی اززیرماشین بگوش رسید . قدرت ماشین را توقف کردومتوجه شدیم شاه فنرسمت راست شکسته. با کمی گفتگو تصمیم گرفته شد.ماشین را کمی دورترازجاده که فضای بازی بود پارک کنیم. قدرت، حسین، شاهدی وسلاله کمی وسیله ضروری برداشتندوبا اتوبوس به بیرجند رفتندومن نگهبان ماشین ماندم.ساعتها زمان ازپس هم با نگرانی می گذشت. دیگه داشت آ فتاب غروب می کردوهوا خنک شده بود که یک کامیون کنار جاده ایستاد. قدرت را بالای کامیون شناختم همراه مرددیگری امیدی درجانم دوید. از بالای کامیون چند قطعه آهن روی شنهای کنارجاده پرتاب کردند وخودشان پیاده شدند. وقتی قطعات آهن را که عبارت بود ازدوقطعه شکسته شاه فنریک دیلم کوچک دوعددچکش کوچک وبزرگ ، یک کیسه گونی که داخل آن چند عدد کرپی همراه آچاروجودداشت جمع می کردند به کمکشان رفتم وباهم کنارماشین آمدیم.هواچون داشت تاریک می شد مکا نیک وقت تلف نکرد . از من خواست تا قطعه سنگ بزرگی که سطح آن صاف باشد برای قراردادن زیرجک پیدا کنم. سنگ را زیرجک وجک رازیر ماشین مستقر کردیم. نیم ساعتی کار کردیم به کمک هم فنرهای شکسته را جفت وجورکردیم ، مکانیک دوقطعه فنر شکسته را که با خود آورده بود زیروبالای شاه فنر ماشین قرارداد وبا چهارعدد کرپی ازدو طف محکم بست . وقتی جک را از زیر ماشین برداشتم کمر ماشین راست شده بود. قدرت پشت فرمان نشست ومکانیک جای شاگرد راننده من هم عقب خودمان را دیروقت شب به بیرجند رساندیم.صبح فردا قرارشد مکانیک شاه فنر ماسین را جوش کاری کند. این کار چند ساعت وقت لازم داشت. ما هم تا پایان کارمکانیک تمام شهربیرجند را گشتیم . بعد ازظهرماشین حاظرشده بود.مسافران برجای خود قرارگرفتند به سمت کاشمر حرکت کردیم. از کاشمر تا ده حاجی آباد که دوستان ما در آنجا زندگی می کردند جاده خاکی بود پراز دست انداز.شب را با دوستانمان وفامیل آنها که گرد آمده بودند تا به ما خوش آمد بگویند گذراندیم.خانه های ده حاجی آباد مثل تمام دهات سطح کشور گل وخشتی وتو سری خورده بود .محصول عمده مردم باغات تاکستان بود وانگور. بعضی از آنها درمورد کشت زعفران صحبت می کردند ولی تجربه ای نداشتند. تنها دیدنی حاجی آباد درخت چناربزرگی بود که عمر آنرا تا چهار صد سال تخمین می زدند.قدی حدود بیست متر داشت وقطری ان بیشتر از سه متر بود.
حسین باید زودتراز دیگران برمی گشت تا سرکارش درکارخانه ارج حاضرشود.وقتی به شهر کاشمر رسیدیم او را به گاراژاتوبوسرانی رساندیم رفت به سمت تهران. ما چهار نفر شب به شهرمهشد رسیدیم. طبق معمول مسافرخانه ای برای استراحت پیدا کردیم . وقت زیادی نداشتیم که شهررا بگردیم فردا صبح با ماشین درسطح شهر گشتی زدیم و تصمیم گرفتیم ازجاده کناره به تهران برگردیم.ازآنجایی که شاه فنرماشین جوش داده شده بود وگاهی دنده آن هم قاطی می کرد با سرعت زیادی حرکت نمی کردیم.شهرهای بجنورد ، قوچان، گنبد کاوس، مینودشت را پشت سر گذاشتیم وشب را دردهی ازدهات گرگان خانه آقای خالصی که شوهردخترعمه ام بود گذراندیم.صبح فردا همراه آقای خالصی به دیدن کشت وصنعت دشت گرگان رفتیم . تمام محصولات بصورت خطی کشت شده بود . دورتادورمزرعه لوله کشی آبیاری به سبک بارانی برای صرفه جویی آب ونیروی کاراجرا شده بود. می گفتند این کشت وصنعت متعلق به یکی ازشاهپورها می باشد. آنروزتمام صحبتهای روی قرارگرفتن سرمایه کشوردرخدمت خاندان شاه وفامیل آن می چرخید. آقای خالصی می گفت دراطراف گرگان هرروزاعتراضات کشاورزی برپاست .برای اینکه تعداد زیادی کارگر ارزان کشاورزی اززابل آورده اند وکارگرا ن کشاورزی بومی را بی کار کرده اند.صبح فردا که روزسیزده بدربودازآقای خالصی ودخترعمه خدا حافظی کردیم تا خودمان را شب به تهران برسانیم . چون روزچهاردهم فروردین هرکدام باید سرکارخودمان حاضر می شدیم.
تمام مسیر برای اینکه راننده خوابش نبرد ویک سره رانندگی کند آواز می خواندیم وجوک تعریف می کردیم دیگرازبحث های جدی خبری نبود.چون صبح خیلی زود حرکت کرده بودیم بخش زیادی ازراه را پشت سر گذاشته بودیم. هوا ابری بود وباران می بارید. کمی که جلوترآمدیم به قهوه خانه ای رسیدیم حالاباران به برف تبدیل شده بود. جاده را در مدت کوتاهی برف پوشاند.ماشینها سرعتشان کم شده بود سر می خوردند.جای مناسبی پارک کردیم تا هم استراحتی کرده باشیم وهم زنجیر چرخ ببندیم. چای که خورده شد من وقدرت رفتیم تا زنجیر چرخ ببندیم.هیچ کدام ازما تجربه زنجیر چرخ بستن را نداشتیم. ساعتی با چرخ وزنجیروررفتیم کارهایی کرده بودیم ولی در قسمت آخرآن که زنجیررا بهم برسانیم وقفل آنرا ببندیم موفق نبودیم. درهمین موقع مردی که ازهردوپا بی نصیب بود وبا لاستیکی که زیرخودش قرارداده بود به کمک دستهایش روی برف سرمیخورد بسمت ما آمد. وقتی متوجه در گیری ما با زنجیرشد جایش را محکم کرد ودستش را پیش آورد قفل زنجیررا جا انداخت وبا طناب بست. قدرت بابت این کمکش پولی داد وازاو پرسید چطورشد که پاهایش را ازدست داد. گفت من راننده کامیون بودم براثرسرخورن به دره ای افتادم وقتی مرا به بیمارستان رساندند پاهایم منجمد شده بودند پزشکان تصمیم گرفتند آنهارا قطع کنند.
 خا نمها را صدا کردم سوار ماشین شدیم واین باربه جاده برفی زدیم.مسافتی را طی کردیم وماشینهای بی زنجیر را که توی جاده قیقاج رفته بودند پشت سر می گذاشتیم. صدای گیر کردن چیزی از سمت راست ماشین به گوش می رسید. قدرت سرعتش را کم کرد وبه من گفت پیاده شو ببین چیست که گیر می کند. هنوز ماشین کاملان متوقف نشده بود که صدای مهیبی ازعقب به گوش رسید. بله کامیونی نتوانسته بود خودش را کنترل کند وازعقب زده بود به ماشین ما وخودش سرخورده داخل گودی کنارجاده به کوه تکیه کرده بود. بعد از کمی بحث وسروصدا با راننده کامیون که مقصرکیست .راننده ها از سرما وبرف به داخل ماشینها رفتند ومرا پیاده دنبال ا فسرحل اختلاف فرستادند. من تا بالای گردنه رفتم وافسر که خودش هم پیاده دفتروقلمی بردست قدم به قدم به کارحل اختلاف ماشینهای تصادف کرده می رسید وبرای آنها کروکی می کشید رسیدم . محل حادثه را گفتم واز او خواهش کردم زودتر برای رسیدگی بیاید. ساعت چهار نصف شب بود که نوبت رسیدگی به ما رسید.مقصر کامیون شناخته شد وکروکی به ما داد راه افتادیم سا عت هفت صبح بود که درخیابان مهدیخانی پارک کردیم وسفربه پایان رسید.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

تعمیرکار

کیف ابزاربرای تعمیرات آسانسورکه شامل انواع اقسام آچار، متر، سیمچین،انبردست، چکش ومقداری نخپنبه یا پارچه برای پاک کردن دستها ازروغن وگریس بود تحویل گرفتم۰کیف ابزارسنگین بود۰اما من هم جوان ، پرشوربا کلی آرزو،آرزواینکه دنیاعوض شود۰دنیایی باشد تا ثروتمندهاهرروزبرثروتشان افزده وفقیرهاهرروزفقیرترنشوند۰گاهی که ازکارخسته می شدم به پشتبام ساختمان محل کارمی رفتم۰دورنمایی ازشهرتهران با ساختمانهای بلند وکوتاه دیده می شد۰آرزوی یک سرپناه داشتم۰آرزوکه متخصص شوم ،شغل آبرومندی با درآمد خوب داشته باشم وصدها آرزوی دیگرکه هرجوانی با سن وسال من ممکن بود داشته باشد۰د فترتعمیرآسانسورشیندلردرخیابان شاهپورجنب بیمارستان نجمیه روبروی پارک هتل قرارداشت۰قسمت اداری، فروش، بازاریابی آسانسوردوبخش بود۰بخشی بالای دفتر تعمیرات وبخش دیگردر قسمت قدیمی پارک هتل مستقربود۰دفتر تعمیرات اطاق بزرگی بود باچند صندلی چرب وچیلی ،چند قطعه شکسته آسانسوردرکنارگوشه، یک جرثقیل دستی که تیفورگفته می شد واطاقک چوبی محل استقرار تلفنچی۰تلفنچی وظیفه داشت تا آدرس محل آسانسور خراب شده را که صاحب یا مسول فنی ساختمان گزارش کرده همراه نقشه راه اندازی آسانسورتحویل دهد۰تعمیرکاران قدیم چهار نفر بودند که با موتوریا ماشین شخصی برای تعمیردرسطح شهرمی رفتند۰من ودوتا ازهمکارنم که تازه بعد ازگذراندن کلاس نقشه خوانی ورفع عیب برقی یا مکانیکی آسا نسور به جمع تعمیرکاران پیوسته پیاده ویا با اتوبوس برای تعمیرمی رفتیم۰بیشترسا ختمانهای بلند تجاری ،اداری، مسکونی، وزراتخانه ها، هتلها در قسمت شمالی تهران قرارداشت۰روز بروز تجربه وتخصصم بیشترمی شد۰ برای تعمیربه همه جا می رفتم ازبیمارستان رازی تا شکلات سازی داش زاده ، از بانک سپه تا کاخ سعد آبادهرآدرسی بود۰
صاحب امتیازآسانسورشیندلردرایران وپارک هتل تهران ابوالحسن دیبا بود۰مدیریت پارک هتل تصمیم گرفت درطبقه همکف مشرف به خیابان حافظ درست روبروی دفتر تعمیرات آسانسور رستوران هر کسی از خودش پذیرایی کند ( سلف سرویس) بر قرار کند۰بعدازمدتی انتظارروزی پوشش کاغذی شیشه های رستوران برداشته شد۰میزها وصندلیها خیلی مرتب ، پیشخوان استیل سرتا سری ، یخچالهای شیشه ای ، بخاری که ازغذاهای گرم برمی خواست دهان هر بیننده ای را آ ب می انداخت۰هفته ای تماشاگرتمیزی رستوران وبخارغذاها بودیم۰ ازانواع غذاها ، ازدختروپسرهای جوان که با لباسها ی مرتب به عنوان پیش خدمت کارمی کردند شوخی وجدی گفتگو می کردیم۰رستوران خالی بود کمتر کسی برای خوردن غذا می آمد۰روزی سرپرست سرویس وتعمیرات آ سا نسور با کلی افتخار وارد شد یکدسته کوپن بین کارگران تقسیم کرد وگفت ساعت دوازده ظهرمی توانید به رستوران بروید وغذا بخورید۰ازفرداجلوی رستوران صف کشیده شدوغذاها بسیار لذیذ بود۰مدتی به این ترتیب گذشت رستوران شلوغ وصف نوبت ورد طولانی شد۰ مدیریت تصمیم گرفت برای کارگران غذا را نیم بها حساب کند۰ازآنجا که کوپنها هفتگی داده می شد۰چند هفته بعد بطور کلی کوپنی داده نشد وکارگران اگر می خواستند غذا بخورند مثل دیگران تمام بها باید پرداخت می کردند۰ با جمع کردن کوپنهایم وقرض گرفتن ازهمکارانم توانستم یکباربرادربزرگم را همراه خانمش ودوتن ازدوستان دیگردرآن رستوران پذیرایی کنم۰ما کارگران تعمیرکاردوباره سرظهرهمان لقمه هایکه ازخانه می آوردیم سق می زدیم نظاره گرزن ومردان خوش پوشی بودیم که به رستوران رفت وآمد می کردند۰کارگران مدیریت را به باد مسخره گرفتند۰ پنهان وآشکاردلخوری ازاین تصمیم را بیان می کردند۰
آموزش وتربیت متخصص دراین کاربسیارسخت وخطرناک وجود نداشت۰ کارگران بدون هیچگونه آموزشی بیش استاد کاری که اوهم ازایمنی وحفاظت کارآنچنان خبری نداشت فرستاده می شدند۰خیلی ازاستادکاران افراد فامیل خودرا برای وردستی به شرکت معرفی می کردند وشرکت می پذیرفت۰هیچگونه نظارتی هم از طرف وزارت کار یا شرکت برای اجرای ایمنی کاروجود نداشت۰این بود که حوادث نا گوارزیادی مثل پرت شدن کارگران ساختمانی ازچاهک آسا نسوریا سقوط آسانسوروآ سیب دیدن مسافران اتفاق می افتاد۰در مدت کارم با شرکت آسانسورا بوالحسن دیباهیچوقت شاهد نشست دسته جمعی کارگران وگفتگودرموردایمنی وپیشگیری حوادث نبودم۰نا گفته نماند دربخش سرویس وتعمیرات حوادث ناشی از کاربخاطر وجود باومن مسول فنی آلمانی کمتر بود۰
هرنقطه شهرکه برای تعمیربودم با پایان رسیدن کارم باید دوباره به شرکت برمی گشتم وبه محل دیگری که تلفنچی می داد می رفتم۰نزدیک ظهر بود وبرای تعمیرآسا نسور دوم به آدرس بیمارستان بیمه های اجتمایی می رفتم۰هوا کمی گرم بود۰ازاتوبوس بعدازمیدان بیست وچهاراسفند پیاده ومنتظراتوبوس بعدی روی نیمکت ایستگاه نشسته بودم۰ناگهان سروصدای زیادی ازپشت ایستگاه درقسمت پیاده رومرا به خود جلب کرد۰ازجایی که نشسته بودم سعی کردم متوجه موضوع شوم۰ازدرزایستگاه می توانستم آنها را ببیبنم۰چند نفر بودندشارلاتان وشریک درکلاه گذا شتن سرمردم ورهگزران ساده وبی تجربه۰یکی ازآنها ورق مقوایی را روی زمین پهن کرد وچمباتمه نشست۰ با سه برگ ورق بازی که در دستش بود به سرعت شروع کرد به بازی وروی مقوا جا بجا می کرد۰یکی ازبرگها تکدل ودوتای دیگرسفید بدون هیچ نقشی بودند۰چند نفراطراف این شخص شروع کردند به بازی ، با پیدا کردن تکدل مبلغی ازاومی گرفتند واگر نمی توانستد پیدا کنند مبلغی پرداخت می کردند۰کاملامشخص بود که بازی برای گرم کردن بازار وبه میدان کشیدن تماشاگران ورهگزرها می باشد۰درمیان تماشاگران جوانی با قدوبالای برومندی بود که به دست مرد شارلاتان که برگها را با فرزی خاصی جابجا می گرد دقیق شده بود۰چندین بار خم شد ومی خواست برگ برنده همان تکدل را بردارد آما مردان شریک شارلاتان دست روی سینه اش می گذاشتند وازاومبلغ شرط را طلب می کردند۰مرد جوان که کاملا تشنه بازی کردن شده بود۰دست برد به جیبش ودسته ای پول نشان داد وگفت پول دارم بدون پول که نمی خواهم بازی کنم۰من طاقت نیاوردم ازجایم پریدم به پشت ایستگاه رفتم وبه مرد جوان گفتم من تجربه بدی دارم پولت را درجیبت محکم نگهدار برو دنبال زندگیت اینها شارلاتان هستند پولها را ظرف چند دقیقه از دستت بیرون می آورند۰جوان که با لهجه آزری صحبت می کرد گفت کسی ازمن نمی تواند پول بخورد وشانه ای بالا انداخت۰نگاه و گفتارتهدید آمیزشارلاتانها وبی توجهی مرد جوان مرا سرجایم نشاند۰شا رلاتانها دسته پول را که دیدند جا باز کردن وجوان را به بازی گرفتند ۰چند دقیقه ای نگذشت که آخرین اسکناس مرد جوان از کف دستش به دست مردچمباتمه زده رسید۰ با صدایی ازدورکه گفت آی پلیس بساط برچیده شد ولحظه ای دیگر مردان شارلاتان درسرازیری کوچه های اطراف گم شدند۰ازجایم بلند شدم ودوباره با مردجوان که گیج وسردرگم به نظرمی رسید صحبت کردم۰گفتم پول داری تا کرایه بدهی و بخانه بروی۰ تا چشمش به من افتاد سینه اش را سپر کردوگفت من پولم را ازحلقوم آنها بیرون می کشم کسی نمی تواند پول مرا بخورد۰گفتم آنها رفتند شما هم برودنبال کارت اگرازپی آنها برای پس گرفتن پولت بروی تورا کتک خواهند زد۰پولت را باختی زخمی هم خواهی شد۰هنوزحرفم تمام نشده بود که دیدم در سرازیری کوچه دنبال شارلاتانها شتابان رفت۰وقتی داشتم سواراتوبوس می شدم دیدم زخمی وبی حال از پس کوچه به پیاده روآمد۰
کا رفرما طبق قانون باید لباس کاروکفش ایمنی مناسب با کارکارگران دراختیارمی گذاشت۰اما متأسفانه این چنین نبود۰ کفش و لباس معمولی خودمان را می پوشیدیم۰روزی برای تعمیرآسانسوری در خیابان سوم اسفند رفته بودم۰کارتعمیرات که تمام شد تصمیم گرفتم با تاکسی به خانه بروم۰برای اولین تاکسی دست بلند کردم وآدرسم را گفتم ( میدان شاهپور)
تاکس نگهداشت وسوارشدم۰نرسیده به میدان حسن آباد مسافر دیگری برای تاکسی دست بلند کرد وآدرسش را گفت۰راه آهن میرفت تاکسی ترمزکرد ومن باید برای مسافرجدید کمی جابجا می شدم۰همینکه مسافر درب تاکسی را بازکرد گفت این چیست روی صندلی؟ راننده ومن به محلی که مسافرمی گفت نگاه کردیم۰صندلی عقب تاکسی سرتا سر تا نزدیکی من آلوده به گریس وروغن سیاه بود۰مسافر درب رابست وتاکسی دیگری گرفت ورفت۰راننده تاکسی بسیارعصبانی شده بود۰به خودش ومن نا سزا می گفت۰من اول انکار کردم گفتم کارمن نیست ولی به زودی شروع کردم معذرت خواهی وازکیف ابزارم پارچه بیرون آورد تا تمیز کنم که با خشم بیشتر راننده روبروشدم۰راننده تاکسی مرا کنار زد۰خودش مشغول تمیز کردن وخالی کردن عصبانیتش بود گفت منتظر چی هستی برو دیگر؟ گفتم چقدر باید بپردازم۰ که برافروخته شد وبا لحن معمول را ننده ها گفت ولمون کن برودیگر ۰آن روز پیاده ازمیدان حسن آباد تا خانه آمدم۰ همان روز به میدان گمرک رفتم یکدست لباس کار سرتاسری که می توانستم آسان روی لباس بپوشم خریدم۰ بعد ازاین هرگز با لباس کار به خیابان نرفتم۰
کارتعمیرات آسانسور تخصصی بود وپرخطر۰با احتیاط وهوشیاری کار می کردم وتخصصم را روز بروز بالامی بردم۰کا رفرما ازبالابردن حقوق دریغ می کرد۰ همه کارگران از نصا ب تا سرویس کار وتعمیر کاران به نماینده کارگران برای بالانرفتن حقوق ا عتراض می کردند۰وعده نماینده کارگران عید نورز بود وتوخالی۰سرخورده شدم۰ به فکرشغل دیگری که بتواند راضیم کندافتادم۰ازبرادر بزرگم قدرت شنیدم اداره آموزش وپروش منطقه هفت که سرپل جوادیه قرارداشت برای مدارس ابتدایی آموزگاراستخدام می کند۰درامتحان استخدامی شرکت کردم وپذیرفته شدم۰کارمعلمی را دردبستانی واقع در بیستمتری اول جوادیه ضمن حفظ تعمیرکارآ سانسور بودن شروع کردم۰سا عت کار دبستان نیمه وقت فقط بعدازظهرها بود۰تا آخر سال تحصیلی هردوشغل راا دامه دادم۰ صحبها تعمیرکارآسا نسوروبعدازظهرها معلم بودم۰تجربه قبلی که در دوره سربازی وروستای پنیران پیدا کرده بودم بسیارکمکم کرد۰دبستان دو کلاس پنچم داشت که اداره یکی ازکلاسها با من بود۰خیلی تلاش کردم وبا دانش آموزان به سختی کارکردم بطوریکه بجزیکنفر همه در امتحانات نهایی قبول شدند۰مورد تشویق مدیر مدرسه ورییس اداره آموزش پروش قرار گرفتم۰تابستان ۱۳۵۴ بود که در خانواده ما اتفاقاتی رخداد۰ زندگی همه ما را دگرگون کرد۰این رخداد تاثیرش در من بخصموص چندین برا بر بود۰کار تعمیرات را با پشتکار بیشتر ادامه می دادم۰ مدیر شرکت تصمیم گرفت برای حضور وغیاب کارمندان وکارگران بجای امضاء کردن دفتری کارت بزنند۰ماشین کارت زنی درشرکت نصب شدهمه با ید به طبقه بالامی رفتیم درحضورکارمند مسول حضوروغیاب کارتمان را به دهان ماشین می دادیم۰اول مهرماه که مدارس دوباره بازشد نمی دانستم چگونه بایدهردوشغل را ادامه دهم به پولش نیازداشتم ۰ مدتی ازشرکت آسانسوردیبا مرخصی با حوق گرفتم فقط به معلمی پرداختم۰مرخصی زود تمام شد۰این مدت با مدیرمدرسه درمورد مشکلاتم صحبت کردم۰قرارگذاشتم برادرکوچکترم ما شاا لله که تا زه دیپلم گرفته بود را بجای خودم برای اداره کلاس بفرستم۰ روزمعرفی ماشا الله به مدرسه وکلاس انجام شد۰ ماشاالله معام کلاس پنجم برای چند ماه بود۰من که میدانستم این کار نمی تواند مدت زیادی ادامه داشته باشد باید تکلیفم را روشن می کردم۰ما شا لله هم باید به شهراراک برای ادامه تحصیل دررشته برق می رفت۰این شد که شغل معلمی را استعفاء کردم۰
 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش